کنار سفره هفت سین نشسته بود. منتظر بود کتری آب جوش بیاید تا چایی را برای فرزندان و نوه هایش که تا چند دقیقه دیگر سر می رسیدند دم کند. یک ربع پیش سال نو تحویل شده بود. جای قاب عکس همسر مرحومش را کنار سفره جا به جا کرد. ناگهان تلفن زنگ زد. گوشی را برداشت:

"بله؟ سلام خانم خودم...عید شما هم مبارک...خوبی خانمم؟"

و دستش رفت به طرف قاب عکس...

مکالمه اش که تمام شد زنگ در را زدند. پسر ها و دختر ها و بچه هایشان وارد شدند. یکی از دختر هایش رفت توی آشپزخانه:

" شما بشینید آقا جون، من پذیرایی می کنم...چایی تازه دمه؟ دستتون درد نکنه..."

یکی از نوه هایش رفت جلوی سفره هفت سین نشست و به تنگ ماهی ها تلنگر زد.

" مینا دست نزن! تنگ رو می شکنی ها!"

مادر مینا رفت تا مینا را از سر سفره بلند کند.

" اوه آقا جون؟ عکس خانم جون مرحوم رو چرا چپه کردی؟"

" دستم خورد دخترم..."