من و نامه های پدرم
نامه اول
سیلویای محبوبم...هرگز نمی توانم صورت خیس تو را فراموش کنم. از روزی که از هم جدا شده ایم مرتب به بازگشت فکر می کنم. زندگی بدون تو مثل یه قهوه ی تلخ بدمزه و بد رنگ است. اون روز بعد از جدایی از شماها به ایستگاه اتوبوس رفتم و یه بلیت برای شهر گرفتم. خوبی اتوبوس به این است که مسیرش مشخصه و قابل اعتماده. سر یه ساعت خاصی می آد و میره. قبل از مقصد نمی تونی پیاده بشی. آدمایی که سوارش میشن هم کم و بیش شبیه خودتن. می تونی یه کتاب بگیری دستت و بخونی و یا یه چرت بخوابی. تصویر برگ های درخت ها از پشت شیشه های بخار کرده ی اتوبوس دیدنیه. دلم برای تو و کوچولومون خیلی تنگ شده.
((شوهر وفادارت گوستاو))
با خودم گفتم این همه دلتنگی با این همه دوری نمی خواند. پس رفتم سراغ آخرین نامه:
نامه آخر
می دونی سیلویا من دیگه توی شهر جا افتاده ام. تمام سوراخ سمبه های شهر رو بلدم. خیلی وقته که دیگه سوار اتوبوس نمی شم. با تاکسی بیشتر حال می کنم چون همیشه و همه جا حاضره. فقط کافیه دستم را ببرم بالا و اسکناس ها رو نشون بدم. تاکسی هر جایی که بخوام منو می بره و هر زمان که بخوام ازش پیاده می شم. توی تاکسی میشه سیگار کشید یا آبجو نوشید. نور چراغ های خونه ها روی شیشه پنجره ی تاکسی منعکس میشه و خیال می کنی ستاره ها جلوی چشمت صف کشیده اند... بدون اینکه نیازی باشه سرتو بالا کنی و آسمون رو نگاه کنی. کمی بیشتر صرفه جویی کن.
((شوهرت گوستاو))
به مادرم نگاه کردم که داشت در نور ضعیف لامپا لباس های مرا وصله می زد و گهگاه آه می کشید: هی بخت سیاه!