من و نامه های پدرم

من هیچ تصویری از پدرم در ذهن ندارم. زمانی که تاتی تاتی می کردم برای پیدا کردن یه کار بهتر با در آمد بیشتر از روستامون به شهر رفت. او عادت داشت هر ماه برای مادرم نامه بده. مادرم تمام نامه های پدرم رو توی یه صندوق کوچیک می گذاشت و مهر و مومشون می کرد. یه روز که مادرم داشت توی آینه تار موهای سفیدش رو می شمرد رفتم سراغ صندوقچه. هفت-هشت تا نامه بیشتر نبود. از روی تاریخ نامه ها اولین نامه رو پیدا کردم:

نامه اول

سیلویای محبوبم...هرگز نمی توانم صورت خیس تو را فراموش کنم. از روزی که از هم جدا شده ایم مرتب به بازگشت فکر می کنم. زندگی بدون تو مثل یه قهوه ی تلخ بدمزه و بد رنگ است. اون روز بعد از جدایی از شماها به ایستگاه اتوبوس رفتم و یه بلیت برای شهر گرفتم. خوبی اتوبوس به این است که مسیرش مشخصه و قابل اعتماده. سر یه ساعت خاصی می آد و میره. قبل از مقصد نمی تونی پیاده بشی. آدمایی که سوارش میشن هم کم و بیش شبیه خودتن. می تونی یه کتاب بگیری دستت و بخونی و یا یه چرت بخوابی. تصویر برگ های درخت ها از پشت شیشه های بخار کرده ی اتوبوس دیدنیه. دلم برای تو و کوچولومون خیلی تنگ شده.

((شوهر وفادارت گوستاو))

با خودم گفتم این همه دلتنگی با این همه دوری نمی خواند. پس رفتم سراغ آخرین نامه:

نامه آخر

می دونی سیلویا من دیگه توی شهر جا افتاده ام. تمام سوراخ سمبه های شهر رو بلدم. خیلی وقته که دیگه سوار اتوبوس نمی شم. با تاکسی بیشتر حال می کنم چون همیشه و همه جا حاضره. فقط کافیه دستم را ببرم بالا و اسکناس ها رو نشون بدم. تاکسی هر جایی که بخوام منو می بره و هر زمان که بخوام ازش پیاده می شم. توی تاکسی میشه سیگار کشید یا آبجو نوشید. نور چراغ های خونه ها روی شیشه پنجره ی تاکسی منعکس میشه و خیال می کنی ستاره ها جلوی چشمت صف کشیده اند... بدون اینکه نیازی باشه سرتو بالا کنی و آسمون رو نگاه کنی. کمی بیشتر صرفه جویی کن.

((شوهرت گوستاو))

به مادرم نگاه کردم که داشت در نور ضعیف لامپا لباس های مرا وصله می زد و گهگاه آه می کشید: هی بخت سیاه!

یه کمد پر از کفش

با اینکه قدش به نسبت بقیه دختر ها بلند بود اما همیشه کفش پاشنه بلند می پوشید:

" با کفش بدون پاشنه کمردرد می گیرم. این جوری هم راحت تره هم احساس تشخص به آدم دست می ده."

اون موقع با پسری دوست بود که به تیر چراغ برق گفته بود برو جلو بوق بزن! یه جوان دیلاق عاطل و باطل که دوست ما بدجوری عاشقش شده بود... اما با کفش پاشنه بلند هم به زور به شونه های دوست پسرش می رسید.

بعد از اینکه سر کادوی ولنتاین با اون به هم زد رفت تو نخ یه پسری که اهل پرورش اندام بود. حالا دوست پسر جدیدش قدی کوتاه و اندامی فشرده و عضلانی داشت. واضحه که دوستم کفش های پاشنه بلندش رو یه گوشه کمد انداخت و رفت سراغ کفش های اسپرت و پاشنه تخت:

" کفش پاشنه بلند چیه بابا! آدم همه اش نگرانه پاشنه بشکنه و پا پیچ بخوره!"

خیلی وقته دوستم را ندیدم اما شنیدم با دوست پسر آرنولدش سر هیچ و پوچ زدند به تیپ و تاپ هم. دارم فکر می کنم بالاخره تکلیف اون همه کفش پاشنه بلند و پاشنه کوتاه چی میشه؟

وضعیت قرمز

داشت از سر کار به خانه بر می گشت که ناگهان آسمان سیاه شد و صدای وحشتناکی به گوش رسید. با خودش گفت اوه یه فانتوم دیگه! اما اون صدای کر کننده حتما به شکستن دیوار صوتی مربوط می شد. مردمی که در خیابان بودند با نگرانی به آسمان نگاه کردند. قدم هایش را تند تر کرد تا بتواند قبل از شروع حمله خود را به پناهگاه برساند. کنار پله های زیرگذر زنی با کالسکه ی یک نوزاد ایستاده بود. شاید انتظار داشت متیو در پایین بردن کالسکه از پله ها کمکش کند اما متیو با بی اعتنایی و به سرعت از کنارش رد شد و پله ها را پایین رفت. هر لحظه به تعداد کسانی که در آن مکان مسقف جمع می شدند اضافه می شد. گوشه ای ایستاد و به اطراف نگاهی انداخت. بچه ها با وحشت به پدر و مادر هایشان آویزان شده بودند. برای اینکه آرامشش را حفظ کند صلاح دید خود را به کاری مشغول کند. تقویمش را جیب در آورد تا برنامه کاری هفته ی آینده اش را مرور کند. درست یک هفته از رفتن ماتیلدا می گذشت. ماتیلدا معتقد بود اخلاق متیو خیلی تغییر کرده...به خصوص بعد از استخدام در آن کارخانه اسلحه سازی نسبت به سابق خشن تر هم شده است. یک روز صبح که از خواب بیدار شد ماتیلدا سر جای همیشگی اش نبود. به آشپزخانه رفت اما آنجا هم نبود. کنار قهوه جوش یک یادداشت به خط ماتیلدا بود. ماتیلدا می دانست متیو هرروز صبح باید یک فنجان قهوه تلخ بنوشد و بعد سر کار رود.

یک نفر که رادیوی ترانزیستوری داشت گفت که وضعیت سفید اعلام شده است. مردم به طرف پله ها راه افتادند تا از پناهگاه بیرون روند. دختر جوانی به زنی کمک می کرد تا کالسکه ی نوزادش را از پله ها بالا ببرد. وقتی به فضای آزاد رسیدند بچه ها دست پدر و مادرهایشان را ول کردند تا از روی چاله های آب بپرند. چند جوان به رنگین کمانی که در آسمان نقش بسته بود اشاره می کردند. متیو با خود گفت:"پس تلفات سنگین نبوده است... " و به طرف خانه راه افتاد.