دلتنگی
زن دستانش را از دست مرد بیرون کشید و با بی اعتنایی به طرف اتاق خواب رفت. کنار پنجره ایستاد و پرده را کنار زد. مرد دوباره پشت سرش ظاهر شد. سرش را از پشت شانه ی زن جلو آورد. روی شیشه ها کرد و روی بخار شیشه نوشت: "دوستت دارم."
زن بدون اینکه بدنش با بدن مرد تماس پیدا کند سر برگرداند و بی هدف در اتاق به راه افتاد. مرد صندلی میز تحریر زن را عقب کشید و گفت:" خیلی وقته نامه ایی برایم ننوشتی..."
زن لحظه ایی مردد وسط اتاق ایستاد. برگشت و بدون اینکه به مرد نگاه کند پشت میز تحریر نشست. قلم را به دست گرفت. آهی کشید. روی کاغذ با دستانی لرزان نوشت:
"تو رفتی. من حرفی ندارم. خودت موقع رفتن به جنگ بهم قول دادی هیچ وقت تنهایم نمی گذاری. ولی حالا..."
قلم از دست زن افتاد، قل خورد و رفت زیر میز، جایی که صد ها نامه ی مچاله شده روی هم کپه شده بود.