دلتنگی

 داشت آخرین تکه ی ظرف را آب می کشید که سر و کله ی مرد پیدا شد. ظرف را در جا ظرفی گذاشت . دستانش را به طرف حوله دراز کرد تا خشکشان کند که مرد جلو آمد، دستانش را گرفت:" مثل قلبت زبر شده..."

زن دستانش را از دست مرد بیرون کشید و با بی اعتنایی به طرف اتاق خواب رفت. کنار پنجره ایستاد و پرده را کنار زد. مرد دوباره پشت سرش ظاهر شد. سرش را از پشت شانه ی زن جلو آورد. روی شیشه  ها کرد و روی بخار شیشه نوشت: "دوستت دارم."

زن بدون اینکه بدنش با بدن مرد تماس پیدا کند سر برگرداند و بی هدف در اتاق به راه افتاد. مرد صندلی میز تحریر زن را عقب کشید و گفت:" خیلی وقته نامه ایی برایم ننوشتی..."

زن لحظه ایی مردد وسط اتاق ایستاد. برگشت و بدون اینکه به مرد نگاه کند پشت میز تحریر نشست. قلم را به دست گرفت. آهی کشید. روی کاغذ با دستانی لرزان نوشت:

"تو رفتی. من حرفی ندارم. خودت موقع رفتن به جنگ بهم قول دادی هیچ وقت تنهایم نمی گذاری. ولی حالا..."

قلم از دست زن افتاد، قل خورد و رفت زیر میز، جایی که صد ها نامه ی مچاله شده روی هم کپه شده بود.

خدا عوضت کنه!

- چرا حلقه ازدواجت رو در انگشت دست راستت انداختی؟

- آخه با یه عوضی ازدواج کردم!

نمایشنامه در دو به توان صفر پرده

- اوه عزیزم! خیلی خوشحالم که امشب چهلمین سالگرد ازدواجمون رو جشن می گیریم.

- منم همین طور عزیزم. در طول این چهل سال فراز و نشیب های زیادی رو از سر گذروندیم.

- درسته...همیشه هم خوشحال و سعادتمند نبودیم...مثل زمان هایی که تو مست پاتیل می اومدی خونه و منو کتک می زدی.

- حق با توست...یا زمان هایی که تو به قول خودت غذا ولی در واقع آب زیپو می پختی و به زور به خورد ما می دادی.

- یا زمان هایی که من و بچه ها رو برای ماه ها بدون خرجی می گذاشتی و می رفتی خوش گذرونی.

- یا زمان هایی که منو با خالی کردن یه سطل آب یخ روی سرم از خواب بیدار می کردی.

- یا زمان هایی که روی کاناپه جلوی تلویزیون ولو می شدی و برای در آوردن لج من فیلم های مستهجن نگاه می کردی.

- یا زمان هایی که جیغ و داد راه می انداختی و همسایه ها رو علیه من می شوروندی.

- ولی واقعا چه اهمیتی داره؟! ما چهل سال عاشقانه در کنار هم زندگی کردیم.

- همین طوره عزیزم. بیا نزدیکتر...

یکدیگر را می بوسند.

تقدیم به دوستان سیگاری ام

روز اول که دیدمش سیگار می کشید...

روز دوم بهم سیگار تعارف کرد و با هم سیگار کشیدیم...

و روز سوم سیگار می کشیدم تا او را فراموش کنم.

تجربه

مرد مسنی در یک فروشگاه بزرگ به دختری جوان و جذاب نزدیک شد و گفت:

"ببخشید. همسرم را در این شلوغی گم کرده ام. ممکن است چند دقیقه با من حرف بزنید؟"

دختر جوان و زیبا که دلش برای پیرمرد سوخته بود گفت: " خواهش می کنم. مشغول خرید در کدام قسمت بودید که همسرتان را گم کردید؟"

پیرمرد جواب داد: " نمی دونم. ولی هر بار به محض اینکه با دختر خوش بر و رویی مثل شما حرف می زنم ناگهان سر و کله اش پیدا می شود!"