پشت رل منتظرم. ماشین روشنه. دل تو دلم نیست. دور و بر رو می پام. هرازگاهی پام رو روی پدال گاز فشار می دم. بهش لعنت می فرستم که منو همدست دله دزدی خودش کرد. با خودم فکر می کنم آخه به خاطر دو کیسه...

بدو می آد بیرون. کیسه ها توی دستش است. می پرد توی ماشین:

- آتیش کن!

ماشین از جا کنده می شود. هنوز با هم قهریم.

- بابا این همه کیسه شن ریخته کنار خیابون...چی میشه دو تاش سهم باغچه ما بشه؟ اصلا کو برف؟

صدای مادرم توی گوشم می پیچه: دزدی دزدیه دیگه...چه دو کیسه طلا باشه چه دو کیسه شن!