به مناسبت روز ولنتاین

درود بر دوستان عزیز.
با توجه به نزدیک شدن واقعه روز ولنتاین، پیشاپیش این روز را به درگاه حضرتش تبریک گفته و برای همگی دوستان متاهل و مجرد به ظاهر متاهل! آرزوی شادکامی دارم. چند پیغام عاشقانه براتون ترجمه کردم. ان شاءلله به کارتان بیاید:
اگر بابت هر بار فکر کردن به تو گلی می کاشتم، تا به حال باغی از گل نصیبم شده بود.
عشق جاذبه ی متافیزیکی است. (فولر)
مهم ترین چیز ها را نمی توان به زبان آورد چرا که کلمات آن ها را محدود می کنند. (استفان کینگ)
در حالی که زانو زده ایی نمی توانی در دام عشق بیافتی.
عشق مرغوب ترین شراب زندگی است. (پیکاسو)
عشق واقعی آرام و بدون قیل و قال می آید...اگر سر و صدایی می شنوی بهتره گوش هایت را چک کنی. (سگال)
بیا مستاجر قلبم شو...اجاره نمی خواهم. (ساموئل لاور)
عشق ادبیات احساسات است.
عشق مانند شبنمی است که هم روز گزنه هم روی گل های نیلوفر می نشیند. (ضرب المثل سوئدی)
می دانی چه زمانی به عشق حقیقی ات می رسی؟ زمانی که هم صورتت خندان باشد هم قلبت.
ثمره ی عشق هرگز باغی پر از رز های سرخ نخواهد بود مگر با آفتاب ایمان، آب صداقت و هوای احساسات پرورانده شود.
عشق تکرار زمزه وار و بی پایان یک نام است. (مک لافلین)
هیچ کس حتی شاعران هرگز نتوانسته اند گنجایش قلب آدمی را بسنجند. (فیتزجرالد)
داستان های عاشقانه ی حقیقی پایان ندارند. (باخ)
عشق دلایل مخصوص به خود را دارد که منطق از آن سر در نمی آورد. (پاسکال)
بدون عشق خانه ی فقیر و غنی یکی است.
عشق مانند یک بازی دو نفره می ماند که در آن هر دو طرف می توانند برنده شوند. (گبور)
این عشق است که روح شما را از مخفی گاه اش بیرون می کشد. (هارستن)
اگر عشق را از زندگی حذف کنیم، زمین تبدیل به یک مقبره می شود. (رابرت براونینگ)
آنچه که برای زنده بودن نیاز داشتم زمین به من عطا کرد اما دلیل زنده بودنم را تو به من بخشیدی.
تا حالا چندین بار عاشق شده ام...همیشه هم عاشق تو شده ام.
ما به هم عشق ورزیدیم، عشقی که بیشتر از عشق بود (ادگار آلن پو)
قانون جاذبه در افتادن انسان ها در دام عشق هیچ تاثیری ندارد. (انیشتین)

پی نوشت:
امروز روز ولنتاین است. با پدر و مادرم به یک رستوران رفته ایم تا این مناسبت را سه نفری جشن بگیریم. دور و برمان پر از زوج های به ظاهر خوشبخت نشسته اند. چشم می گردانم. هیچ کدام به نظر زن و شوهر یا اعضای خانواده نمی آیند. پدر یک جعبه شکلات و مادرم یک بلوز برایم خریده است:" بنفشه جان ان شاء الله ولنتاین سال دیگه با کسی که دوستش داری و اونم قدر تورو می دونه بری بیرون." پدرم اخم می کند و زیر چشمی به مادرم نگاه می کند و من با خودم فکر می کنم این چهارمین سال متوالی است که از وقتی 18 سالم شد مادرم دارد همین دعا را در حقم می کند!
به پدر و مادرم که عاشقانه دوستشان دارم لبخند می زنم.
 

داستانی کوتاه از تاد مارون

دوستی دارم که روی تمام اموالش اسم می گذاره. اسم اجاق گازش فرانکلینه. رینالدو که ماشینشه. قالی اش رو هم ماوده صدا میزنه. اسم لنگه جوراب هاشو از روی جفت های معروف مثل آدم و حوا انتخاب می کنه. تابستان پارسال دوستم و زنش صاحب دو تا بچّه ی دوقلو شدند. وقتی نوبت به اسم گذاری بچّه ها رسید، هیچ اسمی نمونده بود که یه جای خونه استفاده نشده باشه. خیلی ها تلاش کردن تا کمکی بکنن و اسمی پیشنهاد بدن ولی دوستم می گفت:" نه! سارا که نمیشه! اسم در ورودی خونه است. داوگ رو که اصلاً حرفشو نزن. با آکواریم قاطی میشه!" و الی آخر.

بالاخره توافق شد که بچّه ها رو "بدون نام یک" و "بدون نام دو" صدا بزنند. فکر میکنم "بدون نام دو" دختر باشه!

پی نوشت: دوستان عزیز، به دلیل نزدیکی تاریخ امتحان فعلا تا مدتی که وقت و حال و حوصله قلم فرسایی پیدا کنم چند تا از ترجمه هایم را اینجا می گذارم. اسم نویسنده رو هم نوشتم. سعی می کنم در اولین فرصت جواب محبت ها تون رو بدهم. پیروز و سلامت باشید.

 

حکایت مادربزرگ مهربان

مادر بزرگی با نوه اش به کنار دریا رفته بودند. پسرک در آب بازی می کرد و مادر بزرگش در ساحل ایستاده بود، چون نمی خواست لباسش خیس شود. ناگهان موجی سهمگین پسرک را در خود فرو برد. وقتی که موج در هم شکست، پسرک هم ناپدید شده بود...
مادربزرگ دست هایش را رو به آسمان دراز کرد و ناله بر آورد:" وای خدایا! چرا این کار را با من کردی؟ مگر من مادربزرگ خوبی نبودم؟ مگر من مادری فداکار نبودم؟ مگر همه ی عمر در پی مال حلال نبودم؟ مگر خیرات نکردم؟ مگر هر شب جمعه شمع روشن نکردم؟ مگر تمام تلاشم را نکردم تا آن گونه زندگی کنم که تو خشنود باشی؟"
صدای مهیبی از آسمان گفت: "بسیار خوب!"
لحظه ایی بعد ناگهان موج سهمگین دیگری پدیدار شد و روی ساحل فرود آمد. وقتی آب عقب نشینی کرد، پسرک نمایان شد. داشت می خندید و آب بازی می کرد. انگار نه انگار که اصلا اتفاقی افتاده است!
صدای مهیب گفت: "نوه ات را به تو بازگرداندم. حالا راضی شدی؟"
مادربزرگ جواب داد: "کلاهش کو پس؟"

پی نوشت: این مطلب جزو ایمیل های فورواردی بود! نمی دونم کدام بنده خدایی برای اولین بار این متن را برای بنده خدای دیگری ارسال کرد! من به همه ی شما دوستان تعهد کتبی و شفاهی می دهم که اگر داستانی یا نوشته ایی از کسی ترجمه کردم حتما اسمش را بنویسم.
 ایام به کامتان!
 

عنوان چند آهنگ وسترن کانتری

نمی دونم خودم رو بکشم یا برم بولینگ بازی کنم!
چطوری دلم برایت تنگ بشه وقتی همیشه کنارم هستی؟
از کسی که دوست دخترم رو دزدید یه ماشین خریدم، اما ماشینه خرابه! پس معامله مون پا یا پای بوده!
قبل از اینکه کامل بشناسمت بیشتر ازت خوشم می اومد!
قول می دم فردا با هم ازدواج کنیم اما بیا امشب بریم ماه عسل!
هیچ وقت دوست دخترم را به مسابقه ی جنگ سگ ها نمی برم...می ترسم برنده شود!
مامان بدو چکش رو بیار! یه مگس روی سر بابا نشسته!
زنم با بهترین دوستم رو هم ریخت و دو تایی فرار کردند...حالا که فکر می کنم می بینم واقعا دلم برای دوستم تنگ شده!
لطفا از این قلب عبور کنید!
بدون تو احساس بدبختی می کنم...مثل زمانی است که پیشم هستی!
دلیل اینکه بچه ها مون این قدر زشت هستند تویی!
دندون هایش کثیف بود اما قلبش پاک بود!
انگشتر نصیب او شد و بیلاخ نصیب من!
سرم داره می ترکه، پاهام بو می ده و عیسی مسیح رو هم دوست ندارم!

پی نوشت: دوستان عزیزی که در تشخیص ترجمه یا نوشته بودن این پست مشکل دارند، لطفا به پی نوشت پست قبلی مراجعه کنند. با تشکر.
 

وقتی خواب بودیم...

 
ماتیلدا کنار میز آشپزخانه ایستاده بود و خیره به کتری نگاه می کرد. منتظر بود آب کتری جوش بیاید تا برای صبحانه نسکافه درست کند. آلبرت هر روز همین موقع ها از خواب بیدار می شد. چند روزی بود که ماتیلدا صبح ها خودش را به خواب می زد تا آلبرت زودتر بلند شود، صبحانه بخورد و از خانه ی بیرون برود. اما امروز...امروز دیگر باید به او می گفت...

کتری شروع به سوت زدن کرد. ماتیلدا زیر کتری را کم کرد و داخل لیوان آلبرت دانه های نسکافه ریخت. همین موقع سر و کله ی آلبرت هم پیدا شد.

-صبح بخیر پرنسس من...

- صبح بخیر...بشین پشت میز تا برات نسکافه بیارم.

- ممنون عروسک من...

ماتیلدا لیوان نسکافه را جلوی آلبرت گذاشت و کنار میز دست به سینه ایستاد. آلبرت به آرامی در شکردان را باز کرد،  یک قاشق شکر در لیوان نسکافه اش ریخت و با متانت شروع به هم زدن کرد. اوایل آشنا یی شان، ماتیلدا عاشق خونسردی و بی خیالی آلبرت شده بود اما حالا همین موضوع داشت روی اعصابش می رفت...

-خودت نمی خوری؟

-نه! آلبرت یه موضوعی هست که چند وقته می خوام بهت بگم...

آلبرت نسکافه اش را مزه مزه کرد.

-خوب بگو عزیزم...

- چطور بگم...فکر می کنم دیگه نمی تونیم با هم زندگی کنیم...باید تمومش کنیم...

-هوم؟ چرا دلبرکم؟

-راستشو بخوای دیگه...دیگه دوستت ندارم.

-چرا! داری!

-البرت بس کن! دارم جدی حرف می زنم.

- منم دارم جدی می گم. تو منو حتی بیشتر از قبل دوست داری.

-چی داری می گی؟

-ببین شاید چند وقته از هم غافل شدیم اما توی ضمیر نا خودآگاه مون، همه چیز عین روز اول زندگی مشترکمونه.

- باز رفتی توی بحث های ماورایی...آلبرت من از این وضع خسته شدم.

-تو هر شب به من ابراز عشق می کنی.

-چی؟ هر شب؟ چطور خودم خبر ندارم؟

-خوب تقصیری نداری...چون توی خواب قربون صدقه ام می ری.

-توی خواب؟؟؟؟؟

-آره. شب ها وقتی کنارم دراز کشیدی مرتب توی خواب می گی: دوستت دارم...با من بمون...عاشقتم...

-شوخی رو بذار کنار!

-شوخی نمی کنم عزیزم. اگر باور نداری یه شب صداتو ضبط می کنم.

ماتیلدا بهت زده روی صندلی آشپزخانه نشست و سرش را بین دو دستش گرفت. می دانست آلبرت هیچ وقت دروغ نمی گوید اما اگر این موضوع واقعا حقیقت داشت...

آلبرت آخرین جرعه نسکافه اش را نوشید، از پشت میز بلند شد و گفت:

-آره قشنگم! توی ضمیر نا خودآگاه ات منو همچنان مثل روز های اول دوست داری...منتهی به زبون نمی آری.

به طرف ماتیلدا رفت. خم شد و روی موهایش را بوسید. ماتیلدا با ترس عقب نشست. آلبرت به ساعتش نگاه کرد.

-خوب دیگه باید برم...شب می بینمت.

با صدای بسته شدن در خانه، ماتیلدا به خودش آمد. شانه هایش را تکان داد و لبخند بی رمقی زد...با خودش فکر کرد چقدر خوب است که هنوز اسم همکار جدیدش را نمی داند.


پی نوشت: خیلی ممنونم از دوستان عزیزم که به طرق مختلف (اس ام اس، کامنت، تلفن، رو در رو و غیره) راه اندازی وبلاگم را تبریک گفتند و برایم آرزوی موفقیت کردند. دست تک تک شما را به همان طرق می فشارم. نکته ای رو می خواستم برای چند تا از دوستان و به خصوص خانم مریم توضیح بدم. مطالب وبلاگ را به سه موضوع تقسیم کرده ام: داستان کوتاه کوتاه، ترجمه و متفرقه. برای هر کدام هم رنگ و فونت خاصی در نظر گرفته ام. همانطور که ملاحظه می فرمایید متن این داستان به رنگ بنفش نوشته شده، حالا اگر به بخش موضوعات توجه کنید می بینید که جلوی داستان کوتاه کوتاه نوشته ام (بنفش). پس رنگ بنفش برای داستان کوتاه کوتاه، رنگ آبی برای ترجمه و رنگ مشکی برای نوشته های متفرقه است. به عنوان فارغ التحصیل رشته ی ادبیات، اهل سرقت ادبی نیستم چون به خوبی می دانم یک نویسنده یا شاعر چه پدری از خودش در می آورد تا مطلب نغزی بیافریند. اگر متنی را ترجمه کردم حتما اسم نویسنده و منبع را خواهم نوشت مگر اینکه به صورت ایمیل فله ای و فورواردی باشد. پس نوشته هایی که اشاره ای به نویسنده ی آنها نکرده ام همگی دست پخت خودم هستند...با استفاده از مطالب وبلاگم مشکلی ندارم به شرطی که کپی رایت رعایت شود.

در پناه حق باشید.

بنفشه رافع

آغاز شد افسانه ی سوز و گداز...

درود بر شما.
به وبلاگ تناقض معتبر خوش آمدید.
بنفشه رافع هستم، متولد دهم شهریور سال 1364، فارغ التحصیل مقطع کارشناسی رشته ی ادبیات انگلیسی از دانشگاه علامه طباطبایی.
انگیزه ایی متعالی و ماورایی برای راه انداختن این وبلاگ نداشتم، فقط مکانی است برای نمایش جلوه های یک ذهن چند منظوره و آشنایی و مراوده با دوستان جدید...و البته صرفه جویی در جوهر قلم و کاغذ!
این وبلاگ شامل داستان های کوتاه کوتاه، ترجمه، خاطرات و نوشته های متفرقه خواهد بود که همه اش دست پخت خودمه! برای هر کدام رنگ و فونت جداگانه ای در نظر خواهم گرفت.
قبلا در وبلاگ گروهی "کلاغ پر در میدان غاز" مطلب می نوشتم که بنا به دلایل خصوصی تصمیم گرفتم وبلاگ شخصی ایجاد کنم. سعی می کنم مطالبی که آنجا گذاشته بودم را به تدریج در این وبلاگ هم قرار دهم.
زیاده عرضی نیست.
و من الله توفیق.