چیز هایی که از مادرم آموختم

کار را که کرد آن که تمام کرد:

اگر می خواهید همدیگه رو بکشید برید بیرون! من تازه اینجا رو تمیز کردم!

دعا:

دعا کن سر جاش باشه وگرنه...!

منطق:

به خاطر اینکه من می گم!

آینده نگری:

اگر از اون تاب بیافتی و گردنت بشکنه محاله با خودم ببرمت خرید!

رعایت آداب غذا خوردن:

موقع غذا خودن دهنت رو ببند!

توجه:

اگر بدونی پشت گوش هات چقدر چرکه!

استقامت:

تا وقتی کلم بروکلی هاتو نخوردی از جات تکون نمی خوری!

چرخه ی زندگی:

من تورو به دنیا آوردم و اگر بخوام خودم هم شرت رو از این دنیا می کنم!

اصلاح رفتار:

تو دیگه مثل بابات رفتار نکن!

قناعت:

میلیون ها بچه کم شانس توی دنیا هستن که آرزو می کردن من مادرشون بودم!

انتظار:

وایسا برسیم خونه...

مراقب از خود:

ژاکتت رو بپوش! یه جوری رفتار می کنی انگار من که مادرتم نمی دونم کی سردت میشه!

رشد کردن:

اگر اسفناج نخوری بزرگ نمیشی!

کنایه:

گریه می کنی؟ حالا یه کاری می کنم که واقعا اشکت در بیاد!

ژنتیک:

باید به خاطر ژن بابات باشه!

اصل و نصب:

این چه وضع اتاقه؟ مگه تو طویله به دنیا اومدی؟

خرد:

وقتی به سن من برسی می فهمی!

عدالت:

یه روزی بچه داری میشی و امیدوارم بچه هات عین خودت بشن!

مساله

مدتیه این سوال برای من مطرح شده که...

مگه هر کدوم از ما صدای زنگ موبایلش رو نمی شناسه؟

مگه معمولا موبایل هامون همراه با زنگ زدن نمی لرزه؟

پس چرا وقتی توی اماکن عمومی صدای زنگ موبایل شخص دیگری رو به مدت نسبتا طولانی می شنویم همه دست به جیب میشیم؟

زمان می گذرد و می گذرد و می گذرد...

زن و شوهر مسنی به مناسبت سالگرد ازدواجشان به یک رستوران رفتند. رستوران بسیار شلوغ بود و آنها میزی را از قبل رزرو نکرده بودند. پیشخدمت جوانی به آنها گفت که باید ۴۵ دقیقه منتظر بمانند تا میز دو نفره ایی خالی شود. پیرمرد گفت:

-- پسرم...من و همسرم ۹۰ سال داریم...ممکنه تا ۴۵ دقیقه دیگر زنده نباشیم...

پیشخدمت جوان سریعا میزی را برایشان آماده کرد.

 

پی نوشت: دایی جون...میز خالی شده...کجا رفتی؟