زمان می گذرد و می گذرد و می گذرد...
زن و شوهر مسنی به مناسبت سالگرد ازدواجشان به یک رستوران رفتند. رستوران بسیار شلوغ بود و آنها میزی را از قبل رزرو نکرده بودند. پیشخدمت جوانی به آنها گفت که باید ۴۵ دقیقه منتظر بمانند تا میز دو نفره ایی خالی شود. پیرمرد گفت:
-- پسرم...من و همسرم ۹۰ سال داریم...ممکنه تا ۴۵ دقیقه دیگر زنده نباشیم...
پیشخدمت جوان سریعا میزی را برایشان آماده کرد.
پی نوشت: دایی جون...میز خالی شده...کجا رفتی؟
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 21:20 توسط بنفشه ر.