حيوانات خانگي
پدرم عاشق وفاداري سگ ها بود. هميشه مي گفت سگ ها بهترين رفيق انسان ها هستند. تو حياط پشتي سه تا سگ در ابعاد مختلف نگهداري مي كرد و با اونها بيشتر از من و برادرم كه بچه هاش بوديم وقت صرف مي كرد. اخيرا يكي از سگ هاش فارغ شده بود و صداي عوو عوو توله هاش خواب رو بر ما و همسايه ها حرام كرده بود.
برادرم از بچگي ديوونه خلباني بود. شايد به همين خاطر طرفدار پر و پا قرص پرنده ها بود. توي اتاقش چند تا قفس بزرگ داشت و از پرنده هاي گوناگوني مراقبت مي كرد. وقت هايي كه مي رفت پرواز در اتاقش رو مي بست ولي در قفس پرنده هاش رو باز مي گذاشت تا راحت توي اتاق چرخ بزنند. براي چند روزشون هم آب و غذا مي گذاشت تا كسي از ما نخواد در اتاق رو باز و بسته كنه.
۱۵ روز پيش مادر و پدرم سوار همون هواپيمايي بودند كه برادرم خلبانش بود. هواپيما سقوط كرد و تمام سرنشينانش كشته شدند...البته اين اتفاق زندگي منو به يك تراژدي تبديل كرد...اما حالا بدبختي اصليم اينه كه نمي دونم با اين همه جك و جونور توي خونه چه كار كنم!