حيوانات خانگي

مادرم علاقه شديدي به گربه ها داشت. هميشه مي گفت گربه ها نماد وجاهت و زيبايي اسرار آميز هستند. چهار تا گربه خانگي داشتيم كه از تمام مواهب الهي بهره مند بودند. فكر مي كنم حتي گربه هاي فراعنه هم اين قدر خوشبخت نبودند. البته پاي گربه هاي خياباني هم به خانه ما باز بود و از خوان نعمتي كه مادرم مي گسترد كام مي گرفتند.

پدرم عاشق وفاداري سگ ها بود. هميشه مي گفت سگ ها بهترين رفيق انسان ها هستند. تو حياط پشتي سه تا سگ در ابعاد مختلف نگهداري مي كرد و با اونها بيشتر از من و برادرم كه بچه هاش بوديم وقت صرف مي كرد. اخيرا يكي از سگ هاش  فارغ شده بود و صداي عوو عوو توله هاش خواب رو بر ما و همسايه ها حرام كرده بود.

برادرم از بچگي ديوونه خلباني بود. شايد به همين خاطر طرفدار پر و پا قرص پرنده ها بود. توي اتاقش چند تا قفس بزرگ داشت و از پرنده هاي گوناگوني مراقبت مي كرد. وقت هايي كه مي رفت پرواز در اتاقش رو مي بست ولي در قفس پرنده هاش رو باز مي گذاشت تا راحت توي اتاق چرخ بزنند. براي چند روزشون هم آب و غذا مي گذاشت تا كسي از ما نخواد در اتاق رو باز و بسته كنه.

۱۵ روز پيش مادر و پدرم سوار همون هواپيمايي بودند كه برادرم خلبانش بود. هواپيما سقوط كرد و تمام سرنشينانش كشته شدند...البته اين اتفاق زندگي منو به يك تراژدي تبديل كرد...اما حالا بدبختي اصليم اينه كه نمي دونم با اين همه جك و جونور توي خونه چه كار كنم!

پیام اخلاقی هفته

هیچ کس اونقدر زرنگ نیست که همیشه اشتباه کنه...

رادیو پیام هر لحظه با شما

شنوندگان عزیز توجه بفرمایید...در اتوبان شهید صدر مسیر شرق به غرب مورد تصادفی بین دو دستگاه خودرو سواری در خط سرعت پیش آمده که موجب ترافیک شدید شده است. یکی از خودروها واژگون شده و قادر به حرکت نیست. خوشبختانه دو راننده سالم هستند ولی دارند یکدیگر را به قصد کشت می زنند! راننده چند خودروی دیگر برای جدا کردن آنها از یکدیگر پیاده شده اند. اوه خدای من... خودرو واژگون شده منفجر شد! چند خودروی دیگر نیز آتش گرفته و تعداد مجروحان این حادثه در حال افزایش است! وای خیلی هیجان انگیزه! عین سریال هشدار برای کبرا ۱۱ شده! خودروهای امدادی و آتش نشانی هم پشت ترافیک گیر کرده اند! از شما رانندگان عزیز خواهشمندیم از توقف و تماشای صحنه تصادف جدا خودداری کنید!!!

از دفترچه خاطرات

دلبر زیبای من لخت روی تخت دراز کشیده بود...

با بدن عرق کرده 

موهایش پریشان 

عضلات منقبض شده 

پاهای لرزان...

نفس نفس می زد و اسم مرا با صدایی گنگ تکرار می کرد...

 

فهمیدم که باید بالش را محکمتر روی صورتش فشار بدم تا خفه بشه.

پی نوشت: نمی خواستم زجر بکشه... فقط می خواستم بکشمش!