مادرم که در را باز می کند دسته ی کوچک گل نرگس را جلوی صورتش می گیرم.
- اوه این چیه؟
- سلام مامان. روزت مبارک!
- سلام...باز تو پولت رو حروم کردی؟
- حروم چیه؟ مگه چند روز در سال روز مادره؟
- آخه این گل ها که فردا پژمرده می شن! باید بریزیمشون دور!
- ولی من تا ابد دوستت دارم.
- خیلی خوب. دستت درد نکنه. بیا تو.
مانتو و روسری ام را روی دسته ی صندلی می اندازم و به طرف کمد می روم تا گلدانی برای گل ها ی نرگس پیدا کنم. صدای زنگ در شنیده می شود. مادرم دوباره در را باز می کند.
- سلام...به به! نذرتون قبول باشه...خیلی ممنونم. بله حتما. یه لحظه صبر کنید.
همسایه یه کاسه شله زرد نذری آورده است. مادرم شله زرد را در ظرف دیگری می ریزد و کاسه را می شوید و خشک می کند...به دنبال چیزی می گردد تا ظرف نذری را خالی پس ندهد. دسته ی گل نرگس را توی کاسه می گذارد و به همسایه مان بر می گرداند. گلدانی را که در آورده بودم دوباره توی کمد می گذارم.
- توی کمد دنبال چی می گردی؟
- هیچی...
یه قاشق شله زرد توی دهانم می گذارم. تلخ از گلویم پایین می رود.