تقدیم به روح تمام مومیایی های کشف شده و نشده

- بس کن مرد! آخه تو رو چه به معدن نمک کشف کردن؟ کاش این قدر که حرص پول می زنی به فکر من و بچه ها بودی!

- من هر کاری می کنم به خاطر شماهاست دیگه! یک هفته ایی می ریم و بر می گردیم.

زن رویش را بر گرداند و زیر لب غر زد: من که می دونم می خواهی بری یللی تللی! الهی دو تا چشم هات در بیاد! الهی از دماغت بزنه بیرون!

 

سیصد و چهل و شش سال بعد در موزه مردم شناسی شهر، کوچکترین نبیره ی خانواده به مومیایی جد خود نگاه می کرد که در معدن نمکی کشف شده بود...حفره های خالی چشم ها و سوراخ های گشاد بینی اش تو ذوق می زد!

تعطیلات رسمی

روی مبل فرفوژه نشسته ام. احساس ناراحتی می کنم. میزبان به تازگی تمام دکوراسیون و وسایل خانه اش را عوض کرده و تا خرخره زیر بار قرض رفته است. با شور و هیجان در مورد تعاونی اداره شان و مقدار پولی که هر ماه بابت قسط لوازم خانه ی جدید از حقوقش کسر خواهد شد صحبت می کند. با خودم فکر می کنم جای مخده های نرم و راحت قبلی چقدر خالی است...

نگین دختر سیزده ساله ی خانواده سینی چای به دست وارد می شود. دستان و صورتش بی رنگ است. می خواهد قبل از پدر و مادرم به من چای تعارف کند. مادرش آرام می گوید: "اول بزرگتر ها!" نگین چرخ می زند و به طرف پدر و مادرم می رود.

" عمو منصور اگه کم رنگه بگین تا نگین عوضش کنه؟"

" نه خوبه. دست نگین خانم درد نکنه! دیگه واسه خودش خانمی شده."

نگین به من هم چایی تعارف می کند. منتظرم نگاهم کند تا بهش چشمک بزنم ولی سرش را با خجالت پایین انداخته است.  لپ هایش کمی گل انداخته. سینی خالی چای را جلوی من روی میز می گذارد.

" خلاصه که گفتم یه دستی به سر و روی خونه بکشیم. نو نوار بشیم. بالاخره چند وقت دیگه خواستگار میاد برای نگین..."

" مبارکه! مبارکه! ان شالله بخت خوب!"

نگین محجوبانه می خندد و توی لپش چال می افتد. سعی می کنم سیزده سالگی خودم را به یاد بیاورم و شیطنت های آن زمانم را با وضعیت فعلی نگین مقایسه کنم.

" البته ان شالله اول برای بنفشه جان..."

از سر ادب لبخند می زنم و به سینی خالی چای نگاه می کنم که قطرات سر ریز شده از استکان ها آن را جا به جا لک کرده اند.

مشترک گرامی

آیا می دانید با پول حاصل از صرفه جویی در مصرف برق می توانید چندین کتاب خریداری کنید و زیر نور شمع به مطالعه آنها بپردازید؟

چطوری دوست پسرم را از خوشحالی ترکاندم؟

- عزیزم! مژده بده! من حامله ام!

-وای! مگه طرز استفاده از دیافراگم رو بلد نبودی؟

درخت خانوادگی

روزی دختر کوچولویی از مادرش پرسید: "مامان؟ نژاد انسان ها از کجا اومد؟"

مادر جواب داد: "خداوند آدم و حوا را خلق کرد. اون ها بچه دار شدند و این جوری نژاد انسان ها به وجود اومد."

دو روز بعد دخترک همین سوال رو از پدرش پرسید.

پدرش پاسخ داد: "خیلی سال پیش میمون ها تکامل یافتند و نژاد انسان ها پدید اومد."

دختر کوچولو که گیج شده بود نزد مادرش رفت و گفت: "مامان؟ تو گفتی خدا انسان ها رو آفرید ولی بابا میگه انسان ها تکامل یافته ی میمون ها هستند...من که نمی فهمم!"

مادرش گفت: "عزیز دلم خیلی ساده است. من بهت در مورد خانواده ی خودم گفتم و بابات در مورد خانواده ی خودش!"

روز مادر مبارک

مادرم که در را باز می کند دسته ی کوچک گل نرگس را جلوی صورتش می گیرم.

- اوه این چیه؟

- سلام مامان. روزت مبارک!

- سلام...باز تو پولت رو حروم کردی؟

- حروم چیه؟ مگه چند روز در سال روز مادره؟

- آخه این گل ها که فردا پژمرده می شن! باید بریزیمشون دور!

- ولی من تا ابد دوستت دارم.

- خیلی خوب. دستت درد نکنه. بیا تو.

مانتو و روسری ام را روی دسته ی صندلی می اندازم و به طرف کمد می روم تا گلدانی برای گل ها ی نرگس پیدا کنم. صدای زنگ در شنیده می شود. مادرم دوباره در را باز می کند.

- سلام...به به! نذرتون قبول باشه...خیلی ممنونم. بله حتما. یه لحظه صبر کنید.

همسایه یه کاسه شله زرد نذری آورده است. مادرم شله زرد را در ظرف دیگری می ریزد و کاسه را می شوید و خشک می کند...به دنبال چیزی می گردد تا ظرف نذری را خالی پس ندهد. دسته ی گل نرگس را توی کاسه می گذارد و به همسایه مان بر می گرداند. گلدانی را که در آورده بودم دوباره توی کمد می گذارم.

- توی کمد دنبال چی می گردی؟

- هیچی...

یه قاشق شله زرد توی دهانم می گذارم. تلخ از گلویم پایین می رود.