شروع یک روز خوب
مکان: یک اتوبوس بلیطی شلوغ
زن میانسالی وارد اتوبوس شد. جای نشستن نبود. دختر جوانی لبخند زنان بلند شد و جایش را به او تعارف کرد. زن میانسال گفت: " نه ممنونم راحت باش عزیزم."
دختر جوان گفت:" نه خانم. شما جای مادر من هستید. بفرمایید."
زن میانسال نشست. لبخند دختر تبدیل به خنده شد. شاید از اینکه کار خدا پسندانه ایی کرده بود خوشحال بود. زن با خود گفت:" یعنی قیافه ام اینقدر شکسته شده؟"
و تمام روز زن خراب شد!
پی نوشت: از تمام دوستان عزیزی که در این مدت نتوانستم جواب الطافشان را بدهم صمیمانه پوزش می خواهم. کامپیوترم همچنان ناز می کند و ما نیاز. خدا نصیب هیچ کس نکند. آمین.