شروع یک روز خوب

زمان: ساعت ۹:۲۰ صبح

مکان: یک اتوبوس بلیطی شلوغ

زن میانسالی وارد اتوبوس شد. جای نشستن نبود. دختر جوانی لبخند زنان بلند شد و جایش را به او تعارف کرد. زن میانسال گفت: " نه ممنونم راحت باش عزیزم."

دختر جوان گفت:" نه خانم. شما جای مادر من هستید. بفرمایید."

زن میانسال نشست. لبخند دختر تبدیل به خنده شد. شاید از اینکه کار خدا پسندانه ایی کرده بود خوشحال بود. زن با خود گفت:" یعنی قیافه ام اینقدر شکسته شده؟"

و تمام روز زن خراب شد!

پی نوشت: از تمام دوستان عزیزی که در این مدت نتوانستم جواب الطافشان را بدهم صمیمانه پوزش می خواهم. کامپیوترم همچنان ناز می کند و ما نیاز. خدا نصیب هیچ کس نکند. آمین.

اندر معایب ازدواج مجدد

مرد داشت تلویزیون نگاه می کرد که زن سراسیمه وارد هال شد و گفت:
" مرد! کجایی که ببینی! بچه های من با بچه های تو دست به یکی کرده اند و دارند بچه هامون رو حسابی کتک می زنند!"
 

حال و هوای نوجوانی

سر کلاس ریاضی دوم دبیرستان نشسته بودیم. معلممون داشت تند تند فرمول ها رو پای تخته می نوشت و بچه ها با صدای بلند تکرار می کردند. همه داشتیم با دقت و توجه فراوان! به درس گوش می دادیم که یهو سر و کله اش پیدا شد. اول چند تا از بچه های ردیف آخر دیدنش. بعد به سولماز که بغل دستم نشسته بود اشاره کردند که منو صدا کنه. سولماز با آرنج زد به کنارم. گفتم:" اه...چیه؟" گفت: "اومد!"

 

سرم رو چرخوندم و به بیرون نگاه کردم...وای خودش بود...چرا ول نمی کنه؟! این بار سومه که امروز اومده پای پنجره! برگشتم به بچه های ردیف آخر نگاه کردم که زاویه دیدشون بهتر از من بود. داشتند ریز ریز می خندیدند و با چشم و ابرو اشاره می کردند که آره اومد دوباره! تحویل بگیر! یواش گفتم:" زهر مار! ضایع نکنین!"

به معلم نگاه کردم..داشت یه فرمول طولانی رو می نوشت...خوب تا یکی دو دقیقه بر نمیگرده طرف ما...برگشتم به سمت پنجره و سعی کردم با ایما و اشاره بهش بفهمونم الان وقتش نیست! وای ریختش رو ببین! نخیر ول کن معامله نبود. تیپ طلبکارانه ای داست. شایدم زیادی با اعتماد به نفس بود. سولماز گفت: "چرا این جوری تلو تلو می خوره و راه میره؟" شونه هامو بالا انداختم. همراه بچه ها فرمول ها رو بلند بلند تکرار می کردم اما خودمم نمی دونستم چی دارم می گم. فقط برای اینکه در گروه کر شرکت کرده باشم و خانم معلم بویی نبره که یهو...

آخ!

خانم معلم گچ رو پرت کرد طرفم و خورد توی سرم! از صدای داد من اونم پر زد و رفت! خانم معلم گفت: "آهای اونجا چه خبره؟ حواست کجاست؟" منم دست پاچه گفتم:" هیچی خانم یه کلاغ بود...اومده بود دم پنجره!"

و شلیک خنده ی بچه های کلاس...!

خواهر شوهر؟

در پی استقبال کم نظیر دوستان از پست "لطایف مادر شوهری" و پیشنهاد دوستان برای کشیده شدن این بحث به دامان خواهر شوهران، بر آن شدم به این خواسته ی عزیزان که نشانگر حرف های وا خورده و آرزو های نا خودآگاه ایشان است، جوابی بدهم. یاران لطفا لعن و نفرین نفرمایند چون خود من هم روزی خواهر شوهر خواهم شد، ان شاء الله.

پسری به نزد خواهرش رفت و گفت:
"وای امروز بهترین روز زندگی منه! از دختری که دوستش دارم خواستگاری کردم و اونم جواب مثبت داد! اول می خواهم اونو به تو نشون بدم و بعد به مامان و بابا. برای امروز عصر قرار گذاشتیم تا شما با هم آشنا بشید. ولی برای اینکه هیجان انگیز تر بشه ازش خواستم دو تا دیگه از دوستانش رو هم با خودش بیاره. تو باید حدس بزنی دختری که دل منو برده کدوم یکیه...باشه؟"
عصر همان روز خواهر و برادر به مکان ملاقات رفتند و دختر هم با دو تا دوستانش آمد. پس و سلام و احوال پرسی و آشنایی اولیه، پسر در گوش خواهرش گفت:
" خوب؟ تونستی حدس بزنی کدوم یکیه؟"
" اون دختری که وسط نشسته!"
" وای خدا جون! از کجا فهمیدی؟"
" از همان نگاه اول حالمو به هم زد!"
 

سال جدید و تصمیمات جدید

کنار سفره هفت سین نشسته بود. منتظر بود کتری آب جوش بیاید تا چایی را برای فرزندان و نوه هایش که تا چند دقیقه دیگر سر می رسیدند دم کند. یک ربع پیش سال نو تحویل شده بود. جای قاب عکس همسر مرحومش را کنار سفره جا به جا کرد. ناگهان تلفن زنگ زد. گوشی را برداشت:

"بله؟ سلام خانم خودم...عید شما هم مبارک...خوبی خانمم؟"

و دستش رفت به طرف قاب عکس...

مکالمه اش که تمام شد زنگ در را زدند. پسر ها و دختر ها و بچه هایشان وارد شدند. یکی از دختر هایش رفت توی آشپزخانه:

" شما بشینید آقا جون، من پذیرایی می کنم...چایی تازه دمه؟ دستتون درد نکنه..."

یکی از نوه هایش رفت جلوی سفره هفت سین نشست و به تنگ ماهی ها تلنگر زد.

" مینا دست نزن! تنگ رو می شکنی ها!"

مادر مینا رفت تا مینا را از سر سفره بلند کند.

" اوه آقا جون؟ عکس خانم جون مرحوم رو چرا چپه کردی؟"

" دستم خورد دخترم..."

لطایف مادر شوهری

زنی سگش را به دامپزشکی برد و از دامپزشک خواست تا دم سگ را از بیخ ببرد. وقتی دامپزشک دلیل این کار عجیب را پرسید زن جواب داد:
" قراره مادر شوهرم بیاید خونه مون. نمی خواهم به هیچ عنوان فکر کنه که کسی از آمدنش خوشحال شده!"


یه روز رفته بودم سوپر مارکت و اتفاقا مادر شوهرم را دیدم که با شش زن دیگر حرفش شده بود. بحث و جدل بالا گرفت و کار به کتک کاری کشید. همسایه مادر شوهرم که آنجا بود و مرا می شناخت گفت:" همین جوری وایسادی داری بر بر نگاه می کنی؟ خوب برو کمک!" گفتم:" نه! شش نفری از پسش بر می آیند!"


"اگر ببینی مادر شوهرت در حالی که غرقه به خون است دارد روی زمین پیچ و تاب می خورد چه می کنی؟"
" یه گلوله دیگه حرومش می کنم!"


پشت هر مرد موفقی همسری فداکار و مادر شوهری متعجب ایستاده است.


دو زن در اتوبوس کنار هم نشسته بودند و با هم دردل می کردند. اولی گفت:" مادر شوهر من یک فرشته است." دومی گفت:" خوش به حالت! مال من هنوز زنده است!"


مادرشوهر به عروس:
"پس تو می خواهی عروس من بشی؟"
"راستش نه! ولی برای ازدواج با پسرتان راه دیگری ندارم!"


من و مادر شوهرم بیست و پنج سال تمام در کمال آرامش زندگی کردیم...تا اینکه با یکدیگر ملاقات نمودیم!


روزی مادر شوهرم بهم گفت:" اگر واقعا از من نفرت داری پس برای چی عکس مرا گذاشته ایی بالای شومینه؟" گفتم:" برای اینکه بچه ها طرف آتش نروند!"
 

مراسم عشای ربانی یک شنبه

پیرمرد خشنی وارد یک کلیسای محلی شد و به منشی آنجا که خواهری روحانی بود گفت:
" من اومده ام توی کلیسا کوفتی شما عضو بشم!"
خواهر روحانی که از لحن پیرمرد یکه خورده بود گفت:
"خیلی عذر می خواهم قربان...متوجه نشدم چی فرمودید؟"
" خوب گوشاتو وا کن نفله! گفتم می خوام توی کلیسای کوفتی تون عضو بشم!"
"خیلی متاسفم قربان اما با این لحنی که شما دارید فکر نمی کنم امکان پذیر باشد."
خواهر روحانی به اتاق مطالعه کشیش رفت تا او را از این جریان مطلع سازد. کشیش به او حق داد که چنین لحن بی ادبانه ایی را تحمل نکند. با هم به نزد پیرمرد عجیب بر گشتند و کشیش پرسید:
"قربان مشکلی پیش آمده است؟"
پیرمرد جواب داد:
" نه خیر هم! ببین من دویست میلیون دلار توی یه لاتاری بردم و حالا می خوام توی این خراب شده عضو بشم تا از شر بخشی از این پول لعنتی خلاص بشم!"
کشیش گفت:
"حالا فهمیدم، و این زنیکه سلیطه داره می ره روی اعصابتون؟"

 

سال نو مبارک

درود بر دوستان و آشنایان عزیز. سال نو بر شما خجسته باد.
عزیزان به خوبی واقف اند که بنده با بازی های وبلاگی چندان مشعوف نمی شوم اما دوست عزیزم جناب فلان ابن هیچکس دعوت فرموده اند که به تاریخ یکم فروردین هفت آرزوی محالم را عنوان کنم. چون ایشان به گردن این کمترین حق دارند و من هم جرات ناز کردن برای ایشان را ندارم پس اجابت می کنم.
از آنجایی که یکی از معصومین فرموده آرزوی محال موجب سکته ی قلبی می شود و من هم در عنفوان جوانی به سر می برم، پس یک آرزوی محال بیشتر نمی کنم و آن اینکه:
دل اسیر آرزوهای محال نباشد!
و این آرزو را به توان هفت می رسانم.

آرزوی محال از من به دور است
درون من پر از شر و سرور است
توکل بر خدا، هر چه بخواهد
اراده چون کنم، اجرا سه سوت است!

کم و کاستی های وزن و قافیه را بر من ببخشید. تعطیلات خوش بگذره. امیدوارم سال جدید را با نیرویی تازه شروع کنید و به سوی بهترین اهداف شتاب بگیرید.