در یک اردوی تفریحی دانشگاهی از دانشجویان دانشکده های مختلف خواسته شد برای کسب تجربه ی جدید با یکدیگر همراه شوند. یک دانشجوی مهندسی با یک دانشجوی الهیات تیمی دو نفره تشکیل دادند و هنگامی که شب فرا رسید به کمک هم چادر را بر پا کردند و در آن خوابیدند. شب از نیمه گذشته بود که دانشجوی مهندسی به دانشجوی الهیات سقلمه زد و گفت: "بیدار شو! به ستاره ها نگاه کن! بگو چی فکر می کنی؟"
دانشجوی الهیات چشم هایش را مالید و به ستاره ها خیره شد و گفت: "این ستاره های زیبا به ما نشون می دن که خدایی که اون بالاست جهان را بر پایه ی نظم و ترتیب آفریده و این آفرینش هدفمند بوده است. همچنین از روی حرکت ستاره ها میشه جهت یابی کنیم و حتی زمان تقریبی رو به دست بیاریم. با نگاه کردن به این ستاره های درخشان در می یابیم که موجوداتی حقیریم که به لطف الهی زنده ایم. خداوند خورشید را روشنگر روز و ماه را روشنگر شب قرار داد تا ما به آرامش برسیم. واقعا که با وجود این همه نشانه ی وجود پروردگار شرک ورزیدن گناه بزرگی است...خوب حالا بگو ببینم تو چی فکر می کنی؟"
دانشجوی مهندسی کش و قوسی به بدن خود داد و گفت: "فکر می کنم چادرمون رو دزدیده اند!!"