اندر حکایت عیدی و عیدانه

با توجه به فرا رسیدن سال جدید و دید و بازدید های زورکی و دلبخواهی بر آن شدم تا نکاتی را یادآور شوم. دوستان عزیز همان طور که مطلع هستند عیدی ها به انواع مختلف تقسیم می شوند: ۱- نقدی ۲-جنسی ۳- هیچی!

 

عیدی نقدی:

این نوع عیدی که در سال های اخیر مطالبان بسیاری پیدا کرده است نسبت معکوس با قیمت مصوبه بنزین آن سال دارد. یعنی بر عکس تمام ارقام اقتصادی که دمشان به دم بنزین وصل است این بیچاره هر سال پایین و پایین تر می آید. بعضی از عزیزان وقتی که می خواهند اسکناسی را به رسم عیدی هدیه کنند عادت دارند نام خود را روی آن امضا کنند. دفعه ی آخری که یکی از فامیل می خواست چنین عملی را مرتکب شود گفتم: دستتان درد نکند. لازم نیست روی آن را امضا کنید. قبل از جناب عالی وزیر امور اقتصادی و رئیس بانک مرکزی روی آن را امضا کردند. نتیجه اینکه از آن سال به بعد ایشان دیگر به من عیدی مرحمت نفرمودند!

توصیه های حیثیتی:

بعد از گرفتن عیدی یادتان باشد قبل از هر کاری لبخندی ملیح به عیدی دهنده تحویل دهید. جلوی روی عیدی دهنده عیدی ها را نشمرید و یا برای کسب اطمینان از تقلبی نبودن آنها را جلوی نور خورشید نگیرید. به هنگام ترک منزل فامیل گرامی داوطلبانه کیسه زباله شان را دم در بگذارید و اگر دیدید مزد این کار خیرخواهانه ی شما عیدی چرب و نرمی نیست همان جا آشغال را چپه کنید! و برای بچه های فرد مذکور پشت چشم نازک کنید که: می دونم بیایید خونمون چکارتون کنم! به آقا جونم می گم به جای اسکناس خروس قندی بهتون بده! و این دلهره ای ست که کوچکتر ها با آن آشنایند!

عیدی جنسی:

اولا که فکر های بد بد نکنید بچه های خوب! منظورم کادو و وسایل بلا مصرفی است که اقوام محترم با زرنگی تمام در پاچه ی شما می کنند! بعضی یک دیوان حافظ یا سعدی را عیدی می دهند و وقتی متوجه تغییر چهره ی شما می شوند با نگاهی معصومانه(و حاکی از درد!) می گویند: اوه این کتاب رو داشتی؟؟؟ بدون آنکه توجه کنند در هر کتابخانه ی منزلی یک جلد از این کتب قطعا یافت می شود. صفحه ی اول آن را هم طوری امضا می کنند که نه بتوانید آن را بفروشید و نه به کس دیگری قالب کنید.

عیدی هیچی!:

فرزندان ارشد خانواده با این حقیقت تلخ به زودی مواجه خواهند شد. اگر موقع خداحافظی دیدید که عیدی دهنده پشتش را به شما کرده و کف دست خواهران و برادران کوچکتر شما عیدی می گذارد هیچ تعجب نکنید. شما دیگر بزرگ شده اید و باید گلیمتان را خودتان از آب بیرون بکشید( و چه بسا پایتان را انداره گلیمتان دراز کنید.) نگران نباشید بالاخره این چرخ و فلک خواهد چرخید و روزی شما عیدی دهنده خواهید شد.

من رسما کم آوردم!

یکی از احمقانه ترین استدلال های عمرم رو چند روز پیش از زبان یه آقا پسری شنیدم که بهم گفت:
"من مطمئنم شما دوست پسر نداری!"
گفتم:
"از کجا معلوم؟"
گفت:
"آخه ابروهای شما پهنه!"
واقعا چرا خداوند برای خلقت بعضی ها بیشتر از بقیه وقت صرف کرده؟
 

دزدی از بانک

مردی به قصد دزدی وارد یک بانک شد و کارمندان و کسانی که توی بانک بودند را گروگان گرفت. از یکی از گروگان ها پرسید:
" منو دیدی که از بانک سرقت مسلحانه کردم؟"
گروگان جواب داد:
" بله..."
گروگانگیر بدون معطلی یک گلوله توی سرش خالی کرد. سپس رو کرد به گروگان بعدی و گفت:
" منو دیدی که از بانک سرقت مسلحانه کردم؟"
گروگان گفت:
" نه! ولی زنم تو رو دید!"

پی نوشت: دوستان لطفا به من اعتماد کنید. اگر نام نویسنده مشخص باشد حتما آن را خواهم نوشت.
 

قهوه بدون شیر و شکر

 توی سالن بزرگ و مجلل خانه ی مرد نشسته بودند وانتظار می کشیدند تا مستخدم قهوه بیاورد. زن به اثاثیه ی داخل سالن دقت کرد، همه عتیقه و بسیار گران بها به نظر می رسیدند. مرد از زن چشم بر نمی داشت. لبه ی کاناپه نشسته بود و سیگار دود می کرد... شاید چون عصبی بود و نمی دانست چه بگوید. زن در کمال آرامش و بی خیالی توی کاناپه فرو رفته بود. در سالن صدایی کرد و مردی که لباس مستخدمین به تن داشت، با سینی قهوه وارد شد. به زن تعارف نمود و کنجکاوانه او را ور انداز کرد. بعد به مرد تعارف کرد و به آرامی گفت:" خانم تماس گرفتند گفتند برای امشب بلیت قطار گیر نیاوردند، پس فردا می آیند." مرد لبخند بی رمقی زد و گفت:" چه بهتر!" مستخدم با ترس نگاهی به زن انداخت، تعظیم کرد و از سالن خارج شد.

زن قهوه اش را مزه مزه کرد و گفت:" با زنت هم مشکل داری؟"

مرد گفت:" اگر نداشتم که تو الان اینجا نبودی..."

"آه! باز هم این جمله ی کلیشه ایی!"

" اون به من خیانت کرده!"

"ولی جواب خیانت رو با خیانت نمی دهند..."

" حالا این حرف ها رو ول کن! بیا درباره ی خودمون حرف بزنیم..."

" حرف بزنیم یا ببینیم؟"

" ممکنه؟"

"چرا که نه!"

زن فنجان قهوه اش را برگرداند و روی میز گذاشت.  به آرامی دکمه های بارانی بلندش را باز کرد. نگاهش به چشم های مرد بود که یکی یکی با دکمه ها پایین می آید. تمام دکمه ها را با طمانینه باز کرد. می دانست مرد می خواهد ببیند آن زیر چه خبر است...اما فقط یک لبه ی بارانی را کنار زد. مرد عرق پیشانی اش را پاک کرد و گفت: "اوه اوه!"

" کافیه؟"

" بله بله!"

" اما پول شما کافی نیست..."

" چطور؟"

" تو نرخ منو خوب می دونی...پس اگر می خواهی به همین یک بار ختم نشه باید سر کیسه رو شل کنی..."

" قول می دم اگر حرفه ایی باشی بعدش از خجالتت در بیام..."

" منو به عنوان حرفه ایی بهت معرفی کرده اند، مگه نه؟...پس زرنگ بازی در نیار...زود باش! پانصد تا دیگه بگذار روش! وگرنه برو دنبال یکی از همون هایی که توی خیابون ریخته! "

مرد دستپاچه شد و گفت:" خیلی خوب چرا جوش میاری؟" و یک پاکت بزرگ روی میز جلوی زن انداخت...

" حالا شدی یه مرد جنتلمن...خیلی خوب! من حاضرم! کی باید شروع کنیم؟"

" همین حالا!"

" باشه!"

مرد زنگ زد و مستخدمش را فرا خواند. مستخدم به سالن آمد. مرد پرسید: "اتومبیل حاضره؟" مستخدم در حالی که صدایش می لرزید جواب داد: " بله قربان!"

" پس خانم رو راهنمایی کنید..."

"چشم قربان!"

زن از جایش بلند شد و دکمه های بارانی اش را بست...پاکت را برداشت و در ساکش انداخت. موقع رفتن مرد در گوشی به زن گفت: "فقط نمی خوام زجر کش بشه! حداکثر با دو-سه ضربه یا گلوله کار رو تموم کن...اون مرد بدی نبود...دوست صمیمی منه! فقط بد شانسی آورد که سر راه زنم قرار گرفت..."

"خیالت راحت..."

مستخدم زن را راهی کرد و دوباره به سالن برگشت...مرد روی کاناپه دراز کشیده بود وشقیقه هایش را می مالید.

"قربان! واقعا به عقل جن هم نمی رسه زیر اون بارونی چند تا سلاح گرم و سرد بسته به خودش! نگران نباشید!"

مرد سر تکان داد. فنجان قهوه ی زن را برداشت وسرگرم نگاه کردن به اشکال آن شد.

 

اعترافات یک ذهن خسته

خودت خواستی که این طور بشه...باور کن تقصیر من نبود...فکر نمی کردم کارمون به اینجا برسه. که دستم به خونت آلوده بشه...نگاه کن چه گندی زدی به ملافه ها...همش به خاطر سماجت خودت بود.

 

وقتی گوشم رو پر از کلمات نا مفهوم می کنی و سر تا سر بدنم رو بو می کشی اعصابم می ریزه به هم. امشب اصلا حال و حوصله پذیرایی ازت رو نداشتم. خودم رو زدم به خواب بلکه بی خیال بشی اما عطشت صد برابر شد و با حرکات دیوانه وار شروع کردی به نوازش پوستم. از تماس تو با بدنم چندشم می شد و مرتب دنده به دنده می شدم اما فایده ای نداشت. حیف ما زبون همدیگه رو نمی فهمیدیم. حتی نمی دونستم به چه اسمی صدات بزنم و خواهش کنم تنهام بذاری. به هر طرف که می چرخیدم تو بودی و صدای زجر آورت! هیکل بی قواره ات و اون احساس احمقانه ی زرنگ بودنت!

پس راهی ندیدم جز اینکه با یه قرص ویپ بیهوشت کنم و با یه پشه کش بکوبم توی سرت!! پشه ی لعنتی!!

عجب آدم...!

دیشب با خواهرم خلوت کرده بودم. به او گفتم: "هرگز نمی خواهم زندگی گیاهی داشته باشم. نمی خواهم به چند دستگاه و مایعات سرم برای زنده ماندن وابسته شوم. این جور زندگی کردن اصلا کیفیت ندارد. اگر چنین اتفاقی برایم افتاد می خواهم بهم قول بدهی که سیم دستگاه را قطع خواهی کرد."

خواهرم بلند شد، سیم کامپیوتر را از برق کشید و بطری مشروبم را هم از جلوی دستم برداشت.

عجب آدم...!

پی نوشت: نویسنده گمنام است.

دوستان

 
-الو؟ سلام خانمی! خوبی؟

-سلام! خوبم ممنون. تو چطوری؟

-بد نیستم. دیشب زنگ زدم نبودی؟

-آره با محمد رفته بودم بیرون.

-ایول! پس بالاخره مخشو زدی!

-شاید هم اون مخ منو زد!

-نه تو زرنگ تر از این حرف ها هستی!

-خوب تا حالا که شکر خدا به مشکلی بر نخوردیم. شما ها چطورید؟ از سعید چه خبر؟

-نمی دونم سمیرا...چند روزه گم و گور شده...اصلا نمی فهمم چش شده...نه به اون پیغام های عاشقانه اش که دم به دقیقه برام اس ام اس می کرد، نه به حالا که یهو بی خبر غیبش زده. گوشیش رو جواب نمی ده. تلفن خونه اش هم روی پیام گیره. هر چی فکر می کنم می بینم بهونه ایی دستش ندادم که یهو قهر کنه یا بخواد به هم بزنه.

-خوب می دونی...یه چیزی رو باید بهت بگم.

-چی؟

-سعید دو شب پیش به من زنگ زد.

-دروغ می گی!

-نه به خدا!

-به تو؟ برای چی؟ چی گفت؟

-می خواست از یه سری چیز ها مطمئن بشه.

-یعنی چی؟ درست حرف بزن ببینم چی گفت؟

-از من پرسید نسرین قصد ازدواج داره یا نه؟

-وای...!

-پرسید به اون به چشم یه شوهر ایده آل نگاه می کنی یا نه؟

-خوب تو چی گفتی؟

-من از سر بازش کردم. گفتم با خودت تماس بگیره چون تو ترجیح می دی در این مسایل کسی واسطه نشه.

-چرا همون شب بهم نگفتی؟

-فکر کردم خودش بهت زنگ می زنه چون حالش خیلی خراب بود. نگران نباش. باهات تماس می گیره.

-وای حالا سیامک رو چطوری بپیچونم؟؟!

-بهت که گفتم نمیشه در آن واحد دو نفر رو با هم هندل کنی.

-آخه فکر نمی کردم این پسره این قدر خر باشه که بخواد پا پیش بذاره!

-اون موقع که داشتی براش عشوه خرکی می اومدی باید به فکر اینجاش هم می بودی!

-آخه به نظر نمی اومد تیریپ ازدواج باشه!

-خوب حالا که می بینی می خواد بیاد خواستگاریت!

(صدای زنگ موبایل نسرین می آید)

-وای سمیرا خودشه! سعیده!

-بفرما! چه حلال زاده! حیف که گیر تو حروم زاده افتاده! (خنده)  برو جوابش رو بده! فعلا!

-(عصبی) باشه! بای بای!

 

پی نوشت: از ناحیه ی دو انگشت وسط دست راست دچار مصدومیت جزئی شدم. تا چند روز باید چپ دست بشوم.

 

داستانی کوتاه از استنلى بوبين

كودك رو بغل كردم. ديگه گريه نمى كرد. طورى به من نگاه مى كرد انگار تنها كسى در دنيا هستم كه مى تونه گريه اش رو بند بياره. وقتى راه افتاد به خودم اميدوارى دادم كه زياد از من دور نمى شه. فقط داره كارى را مى كنه كه بايد بكنه. روز اول مدرسه با كيف و ظرف غذاخورى به دبستان فرستادمش. ديگه نيازى نبود تمام روز سرگرمش كنم. وقتى كه داشت كتاب مى خوند كنارش نشستم. ديگه لازم نبود كلمات سخت را برايش تلفظ كنم. كودك با لباس و كلاه فارغ التحصيلى دبيرستان را تمام كرد. چيزهاى زيادى آموخته بود كه چندان به من ارتباط نداشت. كودك را در اولين روز كالج همراهى كردم. ديگه زير يك سقف با من زندگى نمى كرد. در مراسم عروسى كودك گريه كردم. به خودم گفتم حالا زندگى خانوادگى خودش رو شروع مى كنه. چه انتظار ديگه ایی داشتى مگه؟ اما واقعاً دردناكه... اشك هايم سرازير شد...
اشك ها واقعى بود، درد واقعى بود، اما كودك ديگر واقعى نبود. سردى تخت معاينه را حس كردم. پرستار داشت به بازويم تلنگر مى زد. به من گفت كه همه چيز تموم شده: «نيمه پر ليوان را ببين. از فردا ديگه ويار ندارى. شكمت هم ظرف چند هفته عين اولش مى شه.» به گمانم واقعاً نمى خواستم اون همه درد بكشم...

پی نوشت: ترجمه ی این داستان اولین بار در روزنامه شرق مورخ 27 مرداد ماه سال 84 چاپ شد. از کلیه ی دوستانی که در این مدت با پیام های گرم و قشنگشون بهم قوت قلب دادند کمال سپاس گزاری را دارم...اما مپرسید از من چه آمد بر سر امتحان کارشناسی ارشد! به قول وودی الن که میگه: "اعتماد به نفس آن چیزی است که تا قبل از مواجه شدن با مشکل دارید!" در هر حال امیدوارم هر چه صلاح است خدا برایمان پیش آورد.