شعری از ویلیام بلیک

برف نرم

یک روز برفی برای قدم زدن بیرون رفتم

برف نرم را به بازی با خود فرا خواندم

برف قبول کرد و در عنفوان جوانی و زیبایی ذوب شد

و زمستان این عمل را جنایتی هولناک خواند.

از خودتون صادقانه بپرسید

در زندگی همه به دنبال یافتن مرد یا زن آرزوهایشان هستند. کسی که اونها رو تکمیل کنه و عیب هاشون رو بپوشونه. کسی که واجد شرایط عالی باشه. اما آیا خودتون هم مرد یا زن ایده آل اون فرد هستید؟ آیا به همون اندازه که اون فوق العاده است شما هم فوق العاده هستید؟ آیا برای اینکه در حد اون شخص آرمانی باشید طی این سالها اقدامی کرده اید؟ هنری کسب کرده اید؟ علم و دانشی اندوخته اید؟ افتخاری آفریده اید؟ یا حداقل ... خورده اید؟

پی نوشت: تو این دنیا با هیچی نمی تونید صاحب چیزی شوید.

پست تکمیلی

نخست

دیروز به عنوان محصل رشته مترجمی زبان با واقعیات تلخی مواجه شدم. رفته بودم جلوی دانشگاه تا برای پایان نامه ام چند تا کتاب بخرم. موضوع پایان نامه ام یک مقایسه تطبیقی بین ترجمه های زنان و مردان است. به همین دلیل باید ترجمه های زنان و مردان از یک متن واحد را با هم تطبیق دهم. اغلب پیش می آید که یک کتاب را چند مترجم برای چند انتشاراتی مختلف ترجمه کرده باشند. وقتی به انتشاراتی ها برای خرید کتب مورد نظر مراجعه می کردم فروشندگان من رو از خریدن کتاب مترجم های دیگر منع می کردند:

-- فلانی؟ ترجمه اش افتضاحه!

-- فلانی؟ اون که اصلا نفهمیده چی ترجمه کرده! تازه نصف کتاب رو هم ترجمه نکرده!

-- دو هفته دیگه چاپ جدید این کتاب رو در می آریم. اصلا قابل مقایسه با کار مترجم های قبلی نیست!

همیشه دوست داشتم بعد از فارغ التحصیلی در یک انتشاراتی کار کنم یا براشون ترجمه کنم. همیشه فکر می کردم کارمندان موسسات انتشاراتی چون زیاد کتاب می خوانند روشنفکرند و از درک وسیعی برخوردار هستند. البته همیشه استثنا وجود داره. ممکنه کسانی هم باشند که صرفا برای فروش کتاب های انتشاراتی خودشان دیگران را لگد مال نکنند. ممکنه کسانی باشند که بر ویژگی های مثبت رقیبشون و نقاط قوت دشمنانشون صحه بگذارند.  ممکنه کسانی باشند که شرایط یک مترجم وقتی که داشته متنی رو ترجمه می کرده را هم در نظر بگیرند. ممکنه روزی برسه که مترجمان جایگاهی بهتر داشته باشند.

دوم

از تمام دوستانی که برای پست قبلی نظر گذاشتند صمیمانه سپاسگزارم. برخی از دوستان چیزی از متن ترانه دستگیرشان نشده بود. در اینجا می توانم نظر شخصی خودم را ابراز کنم که لزوما نظر قطعی نیست. به هر حال از منظر نقد  مبتنی بر واکنش خواننده هر خواننده ایی بنا بر تجربیات و احساسات شخصی خود برداشتی از متن می کند که با برداشت های دیگران متفاوت است.

ترانه به معضلی اشاره می کند که برای تمام افراد در برهه خاصی از زندگی شان وجود داشته است: تصویری که از فرد در ذهن دیگران شکل می گیرد.  اوج این مشکل به دوران نوجوانی بر می گردد که غروری کاذب سرتاپای انسان را فرا می گیرد و فرد دوست دارد در تمام مجالس و محافل بدرخشد (که این امر در بین پسران تازه بالغ شایع تر است). در این ترانه با سه نوجوان روبرو هستیم که هر کدام در ارتباط با دیگران دچار مشکلاتی شده اند: پسرکی بعد از تصادف تمام موهایش سفید شده و به این خاطر بین دیگر دانش آموزان متمایز است. دخترکی سرتاسر بدنش ماه گرفتگی دارد و به این دلیل انگشت نما است. پسرکی که به خاطر رفتارهای عجیب و غریب پدر و مادرش مایه تمسخر دیگر همکلاسی هایش است. ترانه اشاره می کند که وضعیت پسرک سوم بدتر از دوتای قبلی است. پسرک سر از تعصبات مذهبی والدینش در نمی آورد اما مجبور است با آنها به کلیسا برود و نیش و کنایه بچه های دیگر را بشنود. وجه مشترک بین این سه نوجوان بی گناهی و بی اطلاعی آنهاست. آنها در شرایطی گرفتار آمده اند که خودشان مسبب آن نبوده اند ولی حالا دو راه بیشتر ندارند: پذیرش شرایط یا تحمل رنج و عذاب.

سوم

دوستان عزیز به دلیل مشغله های درسی و کاری توفیق به روز رسانی مرتب وبلاگ و خواندن مطالب وبلاگ های شما را فعلا ندارم. امیدوارم به بزرگواری خودتان ببخشید.