سرخوشی
مثل همیشه برای خرید میوه رفته بودم. برخلاف همیشه که میوه فروش با روی باز ازم استقبال می کرد و نیشش تا بنا گوشش باز می شد این بار نگاهش را از من می دزدید. انگار اصلا مرا نمی دید یا ازم بدش می آمد! وقتی که نوبتم شد رو کرد به دختر جوانتری که پشت سرم ایستاده بود! وقتی اعتراض کردم با بی حوصلگی سفارشم را آورد. سیب و پرتقال گرفته بودم و وقتی سفارش یه دسته موز هم دادم با بداخلاقی گفت بیشتر از دو قلم جنس توی این صف نمی دیم! بعد رو کرد به دختر جوانتر پشت سرم. دخترک سفارش چهار نوع میوه داد و میوه فروش بدون کوچکترین پرخاشی همه را برایش آورد! کفرم در آمده بود! به میوه فروش گفتم مگه خون این دختره از من رنگین تره که توی این صف بهش چهار قلم جنس می دین؟ این مغازه صاحاب نداره؟ این چه وضعشه؟
در همین لحظه دست کودکانه ایی دستم را گرفت و گفت: "مامان بزرگ! اشکال نداره! مامان رفت قبض ها رو بده. گفت ماشین رو توی کوچه ی بغل بانک پارک کرده! بیایید بریم..."
آخ که من عاشق نوه ی دختری ام هستم!