جعبه ی نه چندان جادویی

فکر می کنم کسانی که کنترل تلویزیون رو تو دستشون می گیرن و کانال ها رو پشت سرهم رد می کنن واقعا نمی خوان ببینن تلویزیون چه برنامه ایی داره...بلکه می خوان ببینن تلویزیون چه برنامه ی دیگه ایی داره!

سرخوشی

زنانگی همیشه هم موجب تو سری خوردن و در جا زدن نیست. به خصوص اگر یه دختر جوان و سر زبون دار باشی. تمام مغازه دار ها باهات خوب تا می کنند و اگر کار اداری داشته باشی سه سوت راه می افته...به هر حال انکار نمی کنم که خودم هم از این حربه ی زنانه زیاد استفاده کرده ام. اما هفته ی پیش اتفاق عجیبی افتاد که اصلا انتظارش را نداشتم...

مثل همیشه برای خرید میوه رفته بودم. برخلاف همیشه که میوه فروش با روی باز ازم استقبال می کرد و نیشش تا بنا گوشش باز می شد این بار نگاهش را از من می دزدید. انگار اصلا مرا نمی دید یا ازم بدش می آمد! وقتی که نوبتم شد رو کرد به دختر جوانتری که پشت سرم ایستاده بود! وقتی اعتراض کردم با بی حوصلگی سفارشم را آورد. سیب و پرتقال گرفته بودم و وقتی سفارش یه دسته موز هم دادم با بداخلاقی گفت بیشتر از دو قلم جنس توی این صف نمی دیم! بعد رو کرد به دختر جوانتر پشت سرم. دخترک سفارش چهار نوع میوه داد و میوه فروش بدون کوچکترین پرخاشی همه را برایش آورد! کفرم در آمده بود!  به میوه فروش گفتم مگه خون این دختره از من رنگین تره که توی این صف بهش چهار قلم جنس می دین؟ این مغازه صاحاب نداره؟ این چه وضعشه؟

در همین لحظه دست کودکانه ایی دستم را گرفت و گفت: "مامان بزرگ! اشکال نداره! مامان رفت قبض ها رو بده. گفت ماشین رو توی کوچه ی بغل بانک پارک کرده! بیایید بریم..."

آخ که من عاشق نوه ی دختری ام هستم!