دونات تازه
همیشه یه گوشه اتاق پره از کیسه های لواشک و پاستیل و دونات که مامان هرروز میبره توی مترو و می فروشه. حساب تک تک لواشک ها و پاستیل ها و دونات ها دستش هست. من و مرجان جرات نداریم بهشون ناخونک بزنیم. اما دلمون لک زده برای دونات...
--مامان پول میدی؟ می خوان تخته سیاه کلاسمون رو عوض کنن جاش ماژیکی بذارن!
--مگه تخته گچی چشه؟
--نمیدونم... گفتن امروز باید همه سهمشون رو بیارن بدن.
--پول ندارم.
--بده دیگه مامان! همش 500 تومن...
--ای خدا منو بکشه که از صبح تا شب باید با هزار ترس و لرز توی مترو قاقالی لی بفروشم تا شکم صاب مرده شما ها رو سیر کنم! بگیر! یالله زودتر صبحونه ات رو کوفت کن دیر شد!
ظهر که از مدرسه بر می گردم مامان رو توی واگن می بینم.
--خانوما...پاستیل...آدامس...لواشک...دونات تازه دارم.
500 تومانی رو از جیبم در می آرم و از پشت به مامان نزدیک میشم. امیدوارم سرش رو بر نگردونه. اسکناس 500 تومانی رو از پشت بهش میدم.
--میشه دو تا دونات بدین؟
مامان ناگهان سرش رو بر می گردونه، مچ دستم رو می گیره و چنان می پیچونه که جیغم به هوا می ره!
--ذلیل مرده! تخته ماژیکی ات این بود؟
--مامان غلط کردم! فقط دو تا! برای من و مرجان!
--کارد بخوره به شکم جفتتون! کی میشه راحت شم از دستتون!
500 تومانی را از دستم می گیره و هلم می ده عقب.
--برو خونه تا شب بیام به خدمت جفتتون برسم!
از واگن می پرم بیرون...صدای مرجان توی گوشم می پیچه که می گفت: دیوونه! مامانا صدای بچه هاشون رو می شناسن!