<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تناقض معتبر</title>
<link>http://antinomy.blogfa.com/</link>
<description>جلوه های یک ذهن چند منظوره</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 11 Dec 2009 08:48:56 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>شعری از ویلیام بلیک</title>
<link>http://antinomy.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;برف نرم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک روز برفی برای قدم زدن بیرون رفتم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برف نرم را به بازی با خود فرا خواندم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برف قبول کرد و در عنفوان جوانی و زیبایی ذوب شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و زمستان این عمل را جنایتی هولناک خواند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Dec 2009 08:48:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=antinomy&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>antinomy</dc:creator>
<guid>http://antinomy.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از خودتون صادقانه بپرسید</title>
<link>http://antinomy.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>در زندگی همه به دنبال یافتن مرد یا زن آرزوهایشان هستند. کسی که اونها رو تکمیل کنه و عیب هاشون رو بپوشونه. کسی که واجد شرایط عالی باشه. اما آیا خودتون هم مرد یا زن ایده آل اون فرد هستید؟ آیا به همون اندازه که اون فوق العاده است شما هم فوق العاده هستید؟ آیا برای اینکه در حد اون شخص آرمانی باشید طی این سالها اقدامی کرده اید؟ هنری کسب کرده اید؟ علم و دانشی اندوخته اید؟ افتخاری آفریده اید؟ یا حداقل ... خورده اید؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت: تو این دنیا با هیچی نمی تونید صاحب چیزی شوید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 16:20:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=antinomy&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>antinomy</dc:creator>
<guid>http://antinomy.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پست تکمیلی</title>
<link>http://antinomy.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>نخست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز به عنوان محصل رشته مترجمی زبان با واقعیات تلخی مواجه شدم. رفته بودم جلوی دانشگاه تا برای پایان نامه ام چند تا کتاب بخرم. موضوع پایان نامه ام یک مقایسه تطبیقی بین ترجمه های زنان و مردان است. به همین دلیل باید ترجمه های زنان و مردان از یک متن واحد را با هم تطبیق دهم. اغلب پیش می آید که یک کتاب را چند مترجم برای چند انتشاراتی مختلف ترجمه کرده باشند. وقتی به انتشاراتی ها برای خرید کتب مورد نظر مراجعه می کردم فروشندگان من رو از خریدن کتاب مترجم های دیگر منع می کردند:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-- فلانی؟ ترجمه اش افتضاحه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-- فلانی؟ اون که اصلا نفهمیده چی ترجمه کرده! تازه نصف کتاب رو هم ترجمه نکرده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-- دو هفته دیگه چاپ جدید این کتاب رو در می آریم. اصلا قابل مقایسه با کار مترجم های قبلی نیست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه دوست داشتم بعد از فارغ التحصیلی در یک انتشاراتی کار کنم یا براشون ترجمه کنم. همیشه فکر می کردم کارمندان موسسات انتشاراتی چون زیاد کتاب می خوانند روشنفکرند و از درک وسیعی برخوردار هستند. البته همیشه استثنا وجود داره. ممکنه کسانی هم باشند که صرفا برای فروش کتاب های انتشاراتی خودشان دیگران را لگد مال نکنند. ممکنه کسانی باشند که بر ویژگی های مثبت رقیبشون و نقاط قوت دشمنانشون صحه بگذارند.  ممکنه کسانی باشند که شرایط یک مترجم وقتی که داشته متنی رو ترجمه می کرده را هم در نظر بگیرند. ممکنه روزی برسه که مترجمان جایگاهی بهتر داشته باشند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از تمام دوستانی که برای پست قبلی نظر گذاشتند صمیمانه سپاسگزارم. برخی از دوستان چیزی از متن ترانه دستگیرشان نشده بود. در اینجا می توانم نظر شخصی خودم را ابراز کنم که لزوما نظر قطعی نیست. به هر حال از منظر نقد  مبتنی بر واکنش خواننده هر خواننده ایی بنا بر تجربیات و احساسات شخصی خود برداشتی از متن می کند که با برداشت های دیگران متفاوت است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ترانه به معضلی اشاره می کند که برای تمام افراد در برهه خاصی از زندگی شان وجود داشته است: تصویری که از فرد در ذهن دیگران شکل می گیرد.  اوج این مشکل به دوران نوجوانی بر می گردد که غروری کاذب سرتاپای انسان را فرا می گیرد و فرد دوست دارد در تمام مجالس و محافل بدرخشد (که این امر در بین پسران تازه بالغ شایع تر است). در این ترانه با سه نوجوان روبرو هستیم که هر کدام در ارتباط با دیگران دچار مشکلاتی شده اند: پسرکی بعد از تصادف تمام موهایش سفید شده و به این خاطر بین دیگر دانش آموزان متمایز است. دخترکی سرتاسر بدنش ماه گرفتگی دارد و به این دلیل انگشت نما است. پسرکی که به خاطر رفتارهای عجیب و غریب پدر و مادرش مایه تمسخر دیگر همکلاسی هایش است. ترانه اشاره می کند که وضعیت پسرک سوم بدتر از دوتای قبلی است. پسرک سر از تعصبات مذهبی والدینش در نمی آورد اما مجبور است با آنها به کلیسا برود و نیش و کنایه بچه های دیگر را بشنود. وجه مشترک بین این سه نوجوان بی گناهی و بی اطلاعی آنهاست. آنها در شرایطی گرفتار آمده اند که خودشان مسبب آن نبوده اند ولی حالا دو راه بیشتر ندارند: پذیرش شرایط یا تحمل رنج و عذاب.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سوم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستان عزیز به دلیل مشغله های درسی و کاری توفیق به روز رسانی مرتب وبلاگ و خواندن مطالب وبلاگ های شما را فعلا ندارم. امیدوارم به بزرگواری خودتان ببخشید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 09:08:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=antinomy&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>antinomy</dc:creator>
<guid>http://antinomy.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اقتباسی آزاد  از ترانه &quot;MMM MMM MMM MMM&quot; از گروه Crash Test Dummies </title>
<link>http://antinomy.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>یه دفعه یکی از پسرهای مدرسه
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; با ماشین تصادف کرد و مدتی به مدرسه نیومد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی هم که تونست به مدرسه برگرده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه موهاش عین برف سفید شده بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودش می گفت بعد از  اون تصادف شدید بوده که موهاش اینجوری شده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه دختره بود که&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچ وقت با دختر های دیگه نمی رفت تو رختکن لباساشو عوض کنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره یه بار بقیه بچه ها سریش شدند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و مجبورش کردند لباساشو در بیاره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیدن تمام پوست بدنش ماه گرفتگی داره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختره بیچاره چه می دونست اون لکه ها چی ن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط از زمانی که یادش می اومد پوستش اون شکلی بوده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا اینا که خوب بودند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه پسره بود که اوضاعش خیلی تابلو تر بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ننه و بابای پسره بهش گفته بودن بعد از تعطیلی مدرسه باید یه راست بره خونه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و وقتایی که می رفتن کلیسا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادا های عجیب و غریب در می آوردند و کف کلیسا سینه خیز می رفتند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون پسره هم نمی تونست معنی این خل بازی ها رو بفهمه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه ی خدا هم می رفتن همون کلیسا.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 17:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=antinomy&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>antinomy</dc:creator>
<guid>http://antinomy.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ملاقات با کوردلیا به صرف چای</title>
<link>http://antinomy.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>تو دوره های زنونه آدم ممکنه هر ...ری بشنوه ولی این یکی از همه جفنگ تره :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;--هیسسسس! جلوی &lt;STRONG&gt;دختر&lt;/STRONG&gt; از این حرفا نزنین! چشم و گوشش باز میشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت: این پست در اوج غلیان احساسی و خود سانسوری مکتوب شد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 12:52:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=antinomy&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>antinomy</dc:creator>
<guid>http://antinomy.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزی روزگاری شازده خانمی...</title>
<link>http://antinomy.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>قرائت اول: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک شاه خوشبخت شاهی است که تنها یک پسر برای حفظ تاج و تخت و تعدادی دختر برای معامله با شوالیه هایی که به جنگ اژدهای آتشین و دیو دو سر و غیره می روند داشته باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قرائت دوم: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کوردلیا به پدرش (شاه لیر) گفت: والاحضرتا من شما را از سر وظیفه دوست دارم...نه بیشتر و نه کمتر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قرائت آخر: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پدر گونه دخترش را بوسید و گفت: من به وجود تو افتخار می کنم ولی ای کاش برادرت جای تو بود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 17:14:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=antinomy&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>antinomy</dc:creator>
<guid>http://antinomy.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزی دیگر در بهشت</title>
<link>http://antinomy.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>وارد یک مغازه لوازم التحریر فروشی می شوم تا دفترچه ایی بخرم.  مغازه دار در حال ور رفتن با موبایلش است. دختر خردسالی جعبه مداد رنگی کوچکی را در دست گرفته. انگار مردد است. از مغازه دار می پرسد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-- آقا ببخشید این چنده؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مغازه دار بدون اینکه سرش را بلند کند:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-- قیمتش روش نوشته.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به دخترک نگاه می کنم. تردیدش برطرف نشده است. به نظر کوچکتر از آن می رسد که به مدرسه رفته باشد و بتواند قیمت ها را بخواند. نزدیکش می شوم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-- چند تا از اینا می خوای؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-- یکی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به جعبه نگاه می کنم. قیمتش سه تومان است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;--  پول داری؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-- آره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اسکناس پنج تومانی را نشانم می دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-- می تونی بخریش. قیمتش کمتر از این اسکناسه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دخترک خوشحال به سمت پیش خوان می رود و حساب می کند. موقع خروج از مغازه دوباره به طرفم می چرخد. انگار می خواهد تشکر کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-- بقیه پولت را گرفتی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این بار فروشنده سرش را بالا می آورد و خصمانه نگاهم می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-- بعله.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اسکناس دو تومانی را در هوا تکان می دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-- مبارکت باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم نمی آید از این مغازه خرید کنم. من هم پشت سر دخترک بیرون می روم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 05:33:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=antinomy&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>antinomy</dc:creator>
<guid>http://antinomy.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بشکاف</title>
<link>http://antinomy.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>در این فصل سرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو برایم دروغ می بافی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و من برای دلم قصه می بافم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر می کنی کداممان زودتر از شر بافتن خلاص شود؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دل من بزرگتر از این حرف هاست...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 19:35:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=antinomy&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>antinomy</dc:creator>
<guid>http://antinomy.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پارک دوبل</title>
<link>http://antinomy.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>- بیا...بیا...هووووووپ! حالا بده دست شاگرد! میگم بده دست شاگرد! بشکون! فرمون رو بشکون! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شیشه ماشین را پایین می آورد و می گوید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- من نمی فهمم تو چی می گی! بده دست شاگرد یعنی چی؟ کجای فرمون رو بشکنم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یهو ملتفت ماشین گرانقیمتش می شوم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- ببخشید...یعنی فرمون رو در جهت مخالف بچرخون...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت: سوره نحل ایه 36 : و همانا ما در میان هر امتی پیغمبری فرستادیم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 20:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=antinomy&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>antinomy</dc:creator>
<guid>http://antinomy.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حيوانات خانگي</title>
<link>http://antinomy.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>مادرم علاقه شديدي به گربه ها داشت. هميشه مي گفت گربه ها نماد وجاهت و زيبايي اسرار آميز هستند. چهار تا گربه خانگي داشتيم كه از تمام مواهب الهي بهره مند بودند. فكر مي كنم حتي گربه هاي فراعنه هم اين قدر خوشبخت نبودند. البته پاي گربه هاي خياباني هم به خانه ما باز بود و از خوان نعمتي كه مادرم مي گسترد كام مي گرفتند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پدرم عاشق وفاداري سگ ها بود. هميشه مي گفت سگ ها بهترين رفيق انسان ها هستند. تو حياط پشتي سه تا سگ در ابعاد مختلف نگهداري مي كرد و با اونها بيشتر از من و برادرم كه بچه هاش بوديم وقت صرف مي كرد. اخيرا يكي از سگ هاش  فارغ شده بود و صداي عوو عوو توله هاش خواب رو بر ما و همسايه ها حرام كرده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برادرم از بچگي ديوونه خلباني بود. شايد به همين خاطر طرفدار پر و پا قرص پرنده ها بود. توي اتاقش چند تا قفس بزرگ داشت و از پرنده هاي گوناگوني مراقبت مي كرد. وقت هايي كه مي رفت پرواز در اتاقش رو مي بست ولي در قفس پرنده هاش رو باز مي گذاشت تا راحت توي اتاق چرخ بزنند. براي چند روزشون هم آب و غذا مي گذاشت تا كسي از ما نخواد در اتاق رو باز و بسته كنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۵ روز پيش مادر و پدرم سوار همون هواپيمايي بودند كه برادرم خلبانش بود. هواپيما سقوط كرد و تمام سرنشينانش كشته شدند...البته اين اتفاق زندگي منو به يك تراژدي تبديل كرد...اما حالا بدبختي اصليم اينه كه نمي دونم با اين همه جك و جونور توي خونه چه كار كنم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 12:16:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=antinomy&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>antinomy</dc:creator>
<guid>http://antinomy.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
