تبليغاتX
تناقض معتبر - روزی دیگر در بهشت
وارد یک مغازه لوازم التحریر فروشی می شوم تا دفترچه ایی بخرم.  مغازه دار در حال ور رفتن با موبایلش است. دختر خردسالی جعبه مداد رنگی کوچکی را در دست گرفته. انگار مردد است. از مغازه دار می پرسد:

-- آقا ببخشید این چنده؟

مغازه دار بدون اینکه سرش را بلند کند:

-- قیمتش روش نوشته.

به دخترک نگاه می کنم. تردیدش برطرف نشده است. به نظر کوچکتر از آن می رسد که به مدرسه رفته باشد و بتواند قیمت ها را بخواند. نزدیکش می شوم.

-- چند تا از اینا می خوای؟

-- یکی!

به جعبه نگاه می کنم. قیمتش سه تومان است.

--  پول داری؟

-- آره.

اسکناس پنج تومانی را نشانم می دهد.

-- می تونی بخریش. قیمتش کمتر از این اسکناسه.

دخترک خوشحال به سمت پیش خوان می رود و حساب می کند. موقع خروج از مغازه دوباره به طرفم می چرخد. انگار می خواهد تشکر کند.

-- بقیه پولت را گرفتی؟

این بار فروشنده سرش را بالا می آورد و خصمانه نگاهم می کند.

-- بعله.

اسکناس دو تومانی را در هوا تکان می دهد.

-- مبارکت باشه.

دلم نمی آید از این مغازه خرید کنم. من هم پشت سر دخترک بیرون می روم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 9:3 توسط بنفشه ر. |