تبليغاتX
تناقض معتبر - بستنی سوخته
همه ی ما به طیبه حسودی می کردیم. طیبه مثل ما لازم نبود صبح ها یک ساعت زودتر از خواب بیدار شود تا به موقع سر کلاس حاضر شود. معلم ها همه هوای او را داشتند. هر جای مدرسه که می خواست می توانست برود. مجبور نبود لباس فرم بد رنگ مدرسه را بپوشد.

وقتی زنگ آخر را می زدند ما به بیرون مدرسه می دویدیم و از بقالی بستنی می خریدیم.

" بیا طیبه! خیلی خوشمزه است! بیا مهمون من!"

طیبه با حسرت به ما نگاه می کرد. بعد سرش را پایین می انداخت و به طرف خانه شان که اتاق سرایداری بود می رفت. حالا بعد از سال ها که فکر می کنم می بینم طیبه هم دلایل خودش را برای حسودی کردن به ما داشت...

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 19:28 توسط بنفشه ر. |