وقتی زنگ آخر را می زدند ما به بیرون مدرسه می دویدیم و از بقالی بستنی می خریدیم.
" بیا طیبه! خیلی خوشمزه است! بیا مهمون من!"
طیبه با حسرت به ما نگاه می کرد. بعد سرش را پایین می انداخت و به طرف خانه شان که اتاق سرایداری بود می رفت. حالا بعد از سال ها که فکر می کنم می بینم طیبه هم دلایل خودش را برای حسودی کردن به ما داشت...