- من هر کاری می کنم به خاطر شماهاست دیگه! یک هفته ایی می ریم و بر می گردیم.
زن رویش را بر گرداند و زیر لب غر زد: من که می دونم می خواهی بری یللی تللی! الهی دو تا چشم هات در بیاد! الهی از دماغت بزنه بیرون!
سیصد و چهل و شش سال بعد در موزه مردم شناسی شهر، کوچکترین نبیره ی خانواده به مومیایی جد خود نگاه می کرد که در معدن نمکی کشف شده بود...حفره های خالی چشم ها و سوراخ های گشاد بینی اش تو ذوق می زد!