مسئولیت پذیری به شیوه ی آمریکایی
یه روز که دلم خیلی گرفته بود دقیقاً می دونستم باید چه کنم. چاره ی کار یک دستگاه تلفن خوشگل بود برای ورّاجی کردن. گوشی را برداشتم. دهانه ی گوشی از بازدم هایم خیس شده بود. صدای آشنایی از آن طرف خط گفت:"بله؟" دو دل بودم.
"بله؟"
آهی کشیدم و گفتم:" مامان، من دیگه هرگز..." مکث کردم و تعمداً نفسم را فرو دادم. نجوا کنان گفتم:"من دیگه هرگز با تو و بابا حرف نمی زنم."