تبليغاتX
تناقض معتبر - واگن خنثی
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 15:34
مترو... ایستگاه میرداماد... ساعت ۲:۱۰ بعد از ظهر

در های واگن داشت بسته می شد که دختر پرید تو. نفس نفس می زد. معلوم بود مسافت زیادی را دویده است. این واگن مردانه نزدیک ترین واگن به پله های برقی بود. انگار معذب بود اما چند خانم دیگر هم سوار شده بودند. به اطراف نگاهی انداخت بلکه جایی پیدا شود و بنشیند. پسری که کنار دیوار شیشه ای نشسته بود یک صندلی جا به جا شد و جایش را به او تعارف کرد. دختر نشست و با نگرانی به سکو خیره شد.

-- نزدیک بود ها!!

دختر با چشمان گشاد به پسر نگاه کرد.

-- منظورتون چیه؟

-- می گم نزدیک بود جا بمونی...

-- آها آره...نزدیک بود...

-- دانشجو هستی؟

-- من؟ چطور؟

-- از کاغذ هایی که از کلاسورت زده بیرون حدس زدم.

دختر به کلاسورش نگاه کرد. کاغذی بیرون نزده بود.

-- منظورم اینه که تیپ شما مثل آدم های درس خوانده است. صنعتی شریف؟

-- اوه بله... الانم کلاسم دیر شده...

-- نگران نباش... ماشالله قهرمان دو هستی می رسی. من چهار سال پیش لیسانس رو گرفتم و زدم توی بیزینس. حالا یه شرکت خصوصی دارم توی هفت تیر. اینم کارت شرکتمه. بفرمایید.

(دختر سعی کرد بدون تماس انگشتانش با انگشتان پسر کارت را بگیرد. کارت روی زمین افتاد. پسر خم شد و کارت را برداشت و به طرف دختر گرفت. دختر این بار کارت را بدون وسواس گرفت.)

-- وای ببخشید...ممنون.

-- دوست دختر قبلی ام هم دانشگاهی شما بود. یه بورسیه گرفت رفت کانادا. همون بهتر که رفت! سن منم از دختر بازی گذشته...دنبال روابط جدی تر هستم. یه چیزی توی قیافه ات است که می گه دختر با اصل و نسبی هستی. رفتارت هم نشون میده نجابت داری.

-- لطف دارید. شما هم جنتلمن و با شرافت هستید.

-- چند تا غیبت داری؟

-- چطور؟

-- هیچی گفتم شاید بتونی کلاست رو بپیچونی با هم بریم ناهار بخوریم.

-- اوه نه...متاسفانه امروز باید یه پروژه تحویل بدم. حالا وقت بسیار است...آقای...(نگاهی به کارت انداخت) احتسابی...میثم احتسابی.

-- بله... می تونم شماره ات رو داشته باشم؟

-- من باهاتون تماس می گیرم. اوه رسیدیم به هفت تیر...شما باید پیاده بشید نه؟

-- آره متاسفانه...پس منتظرتم ها! مواظب خودت باش.

-- تو هم همین طور... خدا نگهدار.

پسر پیاده شد و برگشت تا برای دختر دست تکان دهد. دختر هم دستش را بالا آورد تا برای پسر بوس بفرستد. پسر کیف پول خودش را دید که در دستان دخترک بالا آمد و پایین رفت.

نوشته شده توسط بنفشه رافع | لینک ثابت | موضوع: داستان کوتاه کوتاه  

آخرين نوشته ها

تعطیلات رسمی
مشترک گرامی
چطوری دوست پسرم را از خوشحالی ترکاندم؟
درخت خانوادگی
روز مادر مبارک
زندگی دقیقه نودی
جواهرات بدلی
داستانی کوتاه از استنلی بوبین
داستانی کوتاه از کریسپین اودوبوک
و روزی که سیزده دیگر نحس نبود...
تا ابد الدهر دود از کنده بلند می شود
واگن خنثی
داستانی کوتاه از آمبروس بیرس
آسیاب به نوبت
کاملا غیر منتظره
میدان جنگ
داستانی کوتاه از استنلی بوبین
شروع یک روز خوب
اندر معایب ازدواج مجدد
حال و هوای نوجوانی