تبليغاتX
تناقض معتبر - آسیاب به نوبت
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 16:8

  دیروز:

فردا امتحان علوم دارم. مادرم آن طرف اتاق نشسته و چهار چشمی مرا می پاید. لای کتاب علومم یک کتاب آموزش کاریکاتور گذاشته ام و به طرح های آن نگاه می کنم. مادرم هراز گاهی گردن می کشد تا چشم های مرا بهتر ببیند: " چند فصل دیگه مونده؟ زودتر درس ات رو تموم کن. باید شب زود بخوابی که فردا صبح سر جلسه امتحان خوابت نبره!" چشم هایم را می مالم و می گویم:" باشه مامان!"

 

 امروز:

فردا امتحان پایان ترم یه درس چهار واحدی دارم. موبایلم را گذاشته ام روی ویبره و در حالی که جزوه ی درسی ام را جلویش گرفته ام، اس ام اس بازی می کنم. مادرم آن طرف اتاق نشسته و خیاطی می کند. مطمئنم صدای دکمه های موبایل را می شنود ولی چیزی نمی گوید، فقط سرش را تکان می دهد و آه می کشد.

 

فردا:

از توی اتاق پسرم صدای شلیک گلوله و مسلسل می آید. باز هم دارد بازی کامپیوتری می کند. دم در اتاقش می روم و دستگیره در را می چرخانم. در را از داخل قفل کرده. به در می کوبم و داد می زنم:" سهیل؟ سهیل؟"

بدون اینکه صدای بازی را کم کند می گوید:

"هان؟"

" تو مگه فردا امتحان علوم نداری؟"

"چرا!"

"پس چرا نشستی داری بازی می کنی؟"

"چند صفحه دیگه بیشتر نمونده! تا شب می خونم!"

بر می گردم به آشپزخانه، مادرم پشت میز نشسته است. مرا که می بیند عینکش را جا به جا می کند و لبخند می زند.

نوشته شده توسط بنفشه رافع | لینک ثابت | موضوع: داستان کوتاه کوتاه  

آخرين نوشته ها

تعطیلات رسمی
مشترک گرامی
چطوری دوست پسرم را از خوشحالی ترکاندم؟
درخت خانوادگی
روز مادر مبارک
زندگی دقیقه نودی
جواهرات بدلی
داستانی کوتاه از استنلی بوبین
داستانی کوتاه از کریسپین اودوبوک
و روزی که سیزده دیگر نحس نبود...
تا ابد الدهر دود از کنده بلند می شود
واگن خنثی
داستانی کوتاه از آمبروس بیرس
آسیاب به نوبت
کاملا غیر منتظره
میدان جنگ
داستانی کوتاه از استنلی بوبین
شروع یک روز خوب
اندر معایب ازدواج مجدد
حال و هوای نوجوانی