فردا امتحان علوم دارم. مادرم آن طرف اتاق نشسته و چهار چشمی مرا می پاید. لای کتاب علومم یک کتاب آموزش کاریکاتور گذاشته ام و به طرح های آن نگاه می کنم. مادرم هراز گاهی گردن می کشد تا چشم های مرا بهتر ببیند: " چند فصل دیگه مونده؟ زودتر درس ات رو تموم کن. باید شب زود بخوابی که فردا صبح سر جلسه امتحان خوابت نبره!" چشم هایم را می مالم و می گویم:" باشه مامان!"
امروز:
فردا امتحان پایان ترم یه درس چهار واحدی دارم. موبایلم را گذاشته ام روی ویبره و در حالی که جزوه ی درسی ام را جلویش گرفته ام، اس ام اس بازی می کنم. مادرم آن طرف اتاق نشسته و خیاطی می کند. مطمئنم صدای دکمه های موبایل را می شنود ولی چیزی نمی گوید، فقط سرش را تکان می دهد و آه می کشد.
فردا:
از توی اتاق پسرم صدای شلیک گلوله و مسلسل می آید. باز هم دارد بازی کامپیوتری می کند. دم در اتاقش می روم و دستگیره در را می چرخانم. در را از داخل قفل کرده. به در می کوبم و داد می زنم:" سهیل؟ سهیل؟"
بدون اینکه صدای بازی را کم کند می گوید:
"هان؟"
" تو مگه فردا امتحان علوم نداری؟"
"چرا!"
"پس چرا نشستی داری بازی می کنی؟"
"چند صفحه دیگه بیشتر نمونده! تا شب می خونم!"
بر می گردم به آشپزخانه، مادرم پشت میز نشسته است. مرا که می بیند عینکش را جا به جا می کند و لبخند می زند.
آخرين نوشته ها

