صبح یکشنبه بود. ایرنه داشت لباس مخصوص یکشنبه ها را می پوشید تا به کلیسا برود و مراسم دعا و اعتراف را طبق عادت چندین و چند ساله به جا آورد. از خانه که بیرون آمد پیرزنی را دید که هن هن کنان داشت ساک خریدش را به دنبال خود می کشید. ایرنه که با پیرزن هم مسیر بود جلو رفت و از او خواست اجازه دهد تا کمکش کند. پیرزن لبخندی زد و برای ایرنه دعای خیر کرد. بعد از طی مسافتی پیرزن به خانه اش رسید و از ایرنه دعوت کرد یک فنجان چای مهمانش شود. ایرنه تشکر کرد و از پیرزن خداحافظی کرد. مراسم در حال شروع شدن بود که ایرنه به کلیسا رسید. زن جوانی عرق ریزان سعی می کرد کالسکه ی نوزادش را از پله های کلیسا بالا ببرد. ایرنه یک طرف کالسکه را گرفت و به زن کمک کرد. بالای پله ها که رسیدند زن از ایرنه سپاسگزاری نمود و برایش طلب خیر کرد. ایرنه در تمام لحظات مراسم حضور ذهن داشت. تک تک کلمات را در ذهنش حلاجی می کرد و به زبان می آورد. پس از پایان مراسم به اتاق اعتراف رفت و گناهانی را که از آخرین بار اعترافش در طی هفته ی گذشته مرتکب شده بود، نزد پدر روحانی اعتراف کرد. پس از بیرون آمدن از کلیسا احساس کرد روحش از شادمانی در بدنش بال بال می زند. آسمان صاف بود، مثل قلب ایرنه و خورشید می درخشید مثل چشمان ایرنه. در راه بازگشت به خانه چند دختر بچه را دید که داشتند در پیاده رو لی لی بازی می کردند. از دختر ها خواست بگذارند تا او هم بازی کند. دختر ها خنده کنان سنگ را به او دادند. ایرنه سنگ را انداخت، دامنش را کمی بالاتر گرفت، یک قدم پرید، اما ناگهان پایش لغزید، تعادلش را از دست داد، افتاد توی جوب کنار پیاده رو و جفت پاهایش قلم شد!
آخرين نوشته ها

