پادشاه مدال را برداشت تا به سینه ی افسر جوان بزند. فرمانده به زخم افسر جوان نگاه می کرد که از روی پیشانی اش شروع می شد، از بین ابروها می گذشت و به زیر گونه ی چپش می رسید. پادشاه گفت:" شنیدم به تازگی ازدواج کرده ایی؟" افسر جوان خندان گفت:" بله اعلی حضرت، ماه عسل بودم که خبر لشگر کشی را شنیدم. بی درنگ برگشتم تا در رکاب فرمانده برای حفظ سلطنت همایونی بجنگم." پادشاه پرسید:" همسرت کجاست؟" افسر جوان به زنی بسیار زیبا در ردیف اول اشاره کرد. پادشاه او را فرا خواند. وقتی همسر افسر جوان کنار او قرار گرفت، فرمانده رو به پادشاه گفت:" ایشان یکی از دلاور ترین و خوش فکر ترین افسران ما هستند، قربان." پادشاه در حالی که چشم از همسر افسر جوان بر نمی داشت گفت:" بله همین طوره، چنین شیر مردانی مایه ی افتخار کشور هستند...به امید پیروزی در جنگی که پیش رو داریم." پس از پایان مراسم، پادشاه فرمانده را به اتاق خصوصی خود فرا خواند تا درباره ی جنگ آتی استراتژی طراحی کنند.
(یک هفته بعد)
" ولی قربان! با این کار تلفات سنگینی می دهیم!"
" از دستور بی چون و چرا اطاعت کن افسر! "
بعضی از سربازان که نزدیک فرمانده بودند دیدند که بعد از این حرف، چشم های فرمانده از اشک تر شد.
جنگ پایان یافت. آمار کشته و زخمی ها وحشتناک بود ولی افسر جوان در آخرین حمله توانست فرمانده دشمن را از پا در آورد و لشگر دشمن را متفرق سازد...هر چند خودش هم کشته شد.
یک ماه بعد بیوه ی افسر جوان در وان طلایی حرم سرای پادشاه حمام شیر می گرفت.
پی نوشت: این روز ها معنی این اصطلاح را بهتر درک می کنم: "زمان مثل برق و باد می گذره!" امیدوارم بتونم در اسرع وقت جواب محبت های شما دوستان عزیز را بدهم.
آخرين نوشته ها

