قول بده بهم بگی
" بابا! یه سوالی ازت دارم..." زنم داشت ظرف های شام رو جمع می کرد و به آشپزخانه می برد. شام مورد علاقه ی من و پدرم رو پخته بود و به نوعی آشپزخانه ی جدیدش رو افتتاح کرده بود. پدرم در حالی که نوشیدنی اش رو مزه مزه می کرد گفت:" آتیش کن!" زنم ناگهان از آشپزخانه وارد ناهارخوری شد. برای اینکه از بحثمون دورش کنم، دست هایش را که به طرف ظروف روی میز دراز شده بود گرفتم و بوسیدم. لبخندی زد و وقتی رفت ادامه دادم:" بابا قبل از اینکه بپرسم می خوام قول بدی که بهم می گی."
"بهت می گم؟ منظورت چیه؟"
سرم را تکان دادم و گفتم:" قول بده دیگه! باشه؟ قول بده بهم می گی"
پدرم دست هایش را کنار لیوان گذاشت. شانه هایش را بالا انداخت ولی سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد. گفتم:" بابا داشتم با خودم فکر می کردم..." لحظه ای ساکت شدم. آهی کشیدم:" تو به من افتخار می کنی؟"
پی نوشت: این داستان کوتاه اولین بار در تاریخ سیزدهم امرداد سال ۸۴ در روزنامه شرق چاپ شد.
آخرين نوشته ها

