تبليغاتX
تناقض معتبر - داستانی کوتاه از استنلی بوبین
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 20:51

قول بده بهم بگی

 

" بابا! یه سوالی ازت دارم..." زنم داشت ظرف های شام رو جمع می کرد و به آشپزخانه می برد. شام مورد علاقه ی من و پدرم رو پخته بود و به نوعی آشپزخانه ی جدیدش رو افتتاح کرده بود. پدرم در حالی که نوشیدنی اش رو مزه مزه می کرد گفت:" آتیش کن!" زنم ناگهان از آشپزخانه وارد ناهارخوری شد. برای اینکه از بحثمون دورش کنم، دست هایش را که به طرف ظروف روی میز دراز شده بود گرفتم و بوسیدم. لبخندی زد و وقتی رفت ادامه دادم:" بابا قبل از اینکه بپرسم می خوام قول بدی که بهم می گی."

 "بهت می گم؟ منظورت چیه؟"

سرم را تکان دادم و گفتم:" قول بده دیگه! باشه؟ قول بده بهم می گی"

پدرم دست هایش را کنار لیوان گذاشت. شانه هایش را بالا انداخت ولی سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد. گفتم:" بابا داشتم با خودم فکر می کردم..." لحظه ای ساکت شدم. آهی کشیدم:" تو به من افتخار می کنی؟"

 

پی نوشت: این داستان کوتاه اولین بار در تاریخ سیزدهم امرداد سال ۸۴ در روزنامه شرق چاپ شد.

 

 

 

نوشته شده توسط بنفشه رافع | لینک ثابت | موضوع: ترجمه  

آخرين نوشته ها

تعطیلات رسمی
مشترک گرامی
چطوری دوست پسرم را از خوشحالی ترکاندم؟
درخت خانوادگی
روز مادر مبارک
زندگی دقیقه نودی
جواهرات بدلی
داستانی کوتاه از استنلی بوبین
داستانی کوتاه از کریسپین اودوبوک
و روزی که سیزده دیگر نحس نبود...
تا ابد الدهر دود از کنده بلند می شود
واگن خنثی
داستانی کوتاه از آمبروس بیرس
آسیاب به نوبت
کاملا غیر منتظره
میدان جنگ
داستانی کوتاه از استنلی بوبین
شروع یک روز خوب
اندر معایب ازدواج مجدد
حال و هوای نوجوانی