تبليغاتX
تناقض معتبر - شروع یک روز خوب
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 13:25
زمان: ساعت ۹:۲۰ صبح

مکان: یک اتوبوس بلیطی شلوغ

زن میانسالی وارد اتوبوس شد. جای نشستن نبود. دختر جوانی لبخند زنان بلند شد و جایش را به او تعارف کرد. زن میانسال گفت: " نه ممنونم راحت باش عزیزم."

دختر جوان گفت:" نه خانم. شما جای مادر من هستید. بفرمایید."

زن میانسال نشست. لبخند دختر تبدیل به خنده شد. شاید از اینکه کار خدا پسندانه ایی کرده بود خوشحال بود. زن با خود گفت:" یعنی قیافه ام اینقدر شکسته شده؟"

و تمام روز زن خراب شد!

پی نوشت: از تمام دوستان عزیزی که در این مدت نتوانستم جواب الطافشان را بدهم صمیمانه پوزش می خواهم. کامپیوترم همچنان ناز می کند و ما نیاز. خدا نصیب هیچ کس نکند. آمین.

نوشته شده توسط بنفشه رافع | لینک ثابت | موضوع: داستان کوتاه کوتاه  

آخرين نوشته ها

تعطیلات رسمی
مشترک گرامی
چطوری دوست پسرم را از خوشحالی ترکاندم؟
درخت خانوادگی
روز مادر مبارک
زندگی دقیقه نودی
جواهرات بدلی
داستانی کوتاه از استنلی بوبین
داستانی کوتاه از کریسپین اودوبوک
و روزی که سیزده دیگر نحس نبود...
تا ابد الدهر دود از کنده بلند می شود
واگن خنثی
داستانی کوتاه از آمبروس بیرس
آسیاب به نوبت
کاملا غیر منتظره
میدان جنگ
داستانی کوتاه از استنلی بوبین
شروع یک روز خوب
اندر معایب ازدواج مجدد
حال و هوای نوجوانی