تبليغاتX
تناقض معتبر - حال و هوای نوجوانی
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 4:47
سر کلاس ریاضی دوم دبیرستان نشسته بودیم. معلممون داشت تند تند فرمول ها رو پای تخته می نوشت و بچه ها با صدای بلند تکرار می کردند. همه داشتیم با دقت و توجه فراوان! به درس گوش می دادیم که یهو سر و کله اش پیدا شد. اول چند تا از بچه های ردیف آخر دیدنش. بعد به سولماز که بغل دستم نشسته بود اشاره کردند که منو صدا کنه. سولماز با آرنج زد به کنارم. گفتم:" اه...چیه؟" گفت: "اومد!"

 

سرم رو چرخوندم و به بیرون نگاه کردم...وای خودش بود...چرا ول نمی کنه؟! این بار سومه که امروز اومده پای پنجره! برگشتم به بچه های ردیف آخر نگاه کردم که زاویه دیدشون بهتر از من بود. داشتند ریز ریز می خندیدند و با چشم و ابرو اشاره می کردند که آره اومد دوباره! تحویل بگیر! یواش گفتم:" زهر مار! ضایع نکنین!"

به معلم نگاه کردم..داشت یه فرمول طولانی رو می نوشت...خوب تا یکی دو دقیقه بر نمیگرده طرف ما...برگشتم به سمت پنجره و سعی کردم با ایما و اشاره بهش بفهمونم الان وقتش نیست! وای ریختش رو ببین! نخیر ول کن معامله نبود. تیپ طلبکارانه ای داست. شایدم زیادی با اعتماد به نفس بود. سولماز گفت: "چرا این جوری تلو تلو می خوره و راه میره؟" شونه هامو بالا انداختم. همراه بچه ها فرمول ها رو بلند بلند تکرار می کردم اما خودمم نمی دونستم چی دارم می گم. فقط برای اینکه در گروه کر شرکت کرده باشم و خانم معلم بویی نبره که یهو...

آخ!

خانم معلم گچ رو پرت کرد طرفم و خورد توی سرم! از صدای داد من اونم پر زد و رفت! خانم معلم گفت: "آهای اونجا چه خبره؟ حواست کجاست؟" منم دست پاچه گفتم:" هیچی خانم یه کلاغ بود...اومده بود دم پنجره!"

و شلیک خنده ی بچه های کلاس...!

نوشته شده توسط بنفشه رافع | لینک ثابت | موضوع: داستان کوتاه کوتاه  

آخرين نوشته ها

تعطیلات رسمی
مشترک گرامی
چطوری دوست پسرم را از خوشحالی ترکاندم؟
درخت خانوادگی
روز مادر مبارک
زندگی دقیقه نودی
جواهرات بدلی
داستانی کوتاه از استنلی بوبین
داستانی کوتاه از کریسپین اودوبوک
و روزی که سیزده دیگر نحس نبود...
تا ابد الدهر دود از کنده بلند می شود
واگن خنثی
داستانی کوتاه از آمبروس بیرس
آسیاب به نوبت
کاملا غیر منتظره
میدان جنگ
داستانی کوتاه از استنلی بوبین
شروع یک روز خوب
اندر معایب ازدواج مجدد
حال و هوای نوجوانی