شنبه سوم فروردین 1387 ساعت 15:58
پیرمرد خشنی وارد یک کلیسای محلی شد و به منشی آنجا که خواهری روحانی بود گفت:
" من اومده ام توی کلیسا کوفتی شما عضو بشم!"
خواهر روحانی که از لحن پیرمرد یکه خورده بود گفت:
"خیلی عذر می خواهم قربان...متوجه نشدم چی فرمودید؟"
" خوب گوشاتو وا کن نفله! گفتم می خوام توی کلیسای کوفتی تون عضو بشم!"
"خیلی متاسفم قربان اما با این لحنی که شما دارید فکر نمی کنم امکان پذیر باشد."
خواهر روحانی به اتاق مطالعه کشیش رفت تا او را از این جریان مطلع سازد. کشیش به او حق داد که چنین لحن بی ادبانه ایی را تحمل نکند. با هم به نزد پیرمرد عجیب بر گشتند و کشیش پرسید:
"قربان مشکلی پیش آمده است؟"
پیرمرد جواب داد:
" نه خیر هم! ببین من دویست میلیون دلار توی یه لاتاری بردم و حالا می خوام توی این خراب شده عضو بشم تا از شر بخشی از این پول لعنتی خلاص بشم!"
کشیش گفت:
"حالا فهمیدم، و این زنیکه سلیطه داره می ره روی اعصابتون؟"
" من اومده ام توی کلیسا کوفتی شما عضو بشم!"
خواهر روحانی که از لحن پیرمرد یکه خورده بود گفت:
"خیلی عذر می خواهم قربان...متوجه نشدم چی فرمودید؟"
" خوب گوشاتو وا کن نفله! گفتم می خوام توی کلیسای کوفتی تون عضو بشم!"
"خیلی متاسفم قربان اما با این لحنی که شما دارید فکر نمی کنم امکان پذیر باشد."
خواهر روحانی به اتاق مطالعه کشیش رفت تا او را از این جریان مطلع سازد. کشیش به او حق داد که چنین لحن بی ادبانه ایی را تحمل نکند. با هم به نزد پیرمرد عجیب بر گشتند و کشیش پرسید:
"قربان مشکلی پیش آمده است؟"
پیرمرد جواب داد:
" نه خیر هم! ببین من دویست میلیون دلار توی یه لاتاری بردم و حالا می خوام توی این خراب شده عضو بشم تا از شر بخشی از این پول لعنتی خلاص بشم!"
کشیش گفت:
"حالا فهمیدم، و این زنیکه سلیطه داره می ره روی اعصابتون؟"
نوشته شده توسط بنفشه رافع | لینک ثابت | موضوع: ترجمه
|
آخرين نوشته ها

