تبليغاتX
تناقض معتبر - قهوه بدون شیر و شکر
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 18:23

 توی سالن بزرگ و مجلل خانه ی مرد نشسته بودند وانتظار می کشیدند تا مستخدم قهوه بیاورد. زن به اثاثیه ی داخل سالن دقت کرد، همه عتیقه و بسیار گران بها به نظر می رسیدند. مرد از زن چشم بر نمی داشت. لبه ی کاناپه نشسته بود و سیگار دود می کرد... شاید چون عصبی بود و نمی دانست چه بگوید. زن در کمال آرامش و بی خیالی توی کاناپه فرو رفته بود. در سالن صدایی کرد و مردی که لباس مستخدمین به تن داشت، با سینی قهوه وارد شد. به زن تعارف نمود و کنجکاوانه او را ور انداز کرد. بعد به مرد تعارف کرد و به آرامی گفت:" خانم تماس گرفتند گفتند برای امشب بلیت قطار گیر نیاوردند، پس فردا می آیند." مرد لبخند بی رمقی زد و گفت:" چه بهتر!" مستخدم با ترس نگاهی به زن انداخت، تعظیم کرد و از سالن خارج شد.

زن قهوه اش را مزه مزه کرد و گفت:" با زنت هم مشکل داری؟"

مرد گفت:" اگر نداشتم که تو الان اینجا نبودی..."

"آه! باز هم این جمله ی کلیشه ایی!"

" اون به من خیانت کرده!"

"ولی جواب خیانت رو با خیانت نمی دهند..."

" حالا این حرف ها رو ول کن! بیا درباره ی خودمون حرف بزنیم..."

" حرف بزنیم یا ببینیم؟"

" ممکنه؟"

"چرا که نه!"

زن فنجان قهوه اش را برگرداند و روی میز گذاشت.  به آرامی دکمه های بارانی بلندش را باز کرد. نگاهش به چشم های مرد بود که یکی یکی با دکمه ها پایین می آید. تمام دکمه ها را با طمانینه باز کرد. می دانست مرد می خواهد ببیند آن زیر چه خبر است...اما فقط یک لبه ی بارانی را کنار زد. مرد عرق پیشانی اش را پاک کرد و گفت: "اوه اوه!"

" کافیه؟"

" بله بله!"

" اما پول شما کافی نیست..."

" چطور؟"

" تو نرخ منو خوب می دونی...پس اگر می خواهی به همین یک بار ختم نشه باید سر کیسه رو شل کنی..."

" قول می دم اگر حرفه ایی باشی بعدش از خجالتت در بیام..."

" منو به عنوان حرفه ایی بهت معرفی کرده اند، مگه نه؟...پس زرنگ بازی در نیار...زود باش! پانصد تا دیگه بگذار روش! وگرنه برو دنبال یکی از همون هایی که توی خیابون ریخته! "

مرد دستپاچه شد و گفت:" خیلی خوب چرا جوش میاری؟" و یک پاکت بزرگ روی میز جلوی زن انداخت...

" حالا شدی یه مرد جنتلمن...خیلی خوب! من حاضرم! کی باید شروع کنیم؟"

" همین حالا!"

" باشه!"

مرد زنگ زد و مستخدمش را فرا خواند. مستخدم به سالن آمد. مرد پرسید: "اتومبیل حاضره؟" مستخدم در حالی که صدایش می لرزید جواب داد: " بله قربان!"

" پس خانم رو راهنمایی کنید..."

"چشم قربان!"

زن از جایش بلند شد و دکمه های بارانی اش را بست...پاکت را برداشت و در ساکش انداخت. موقع رفتن مرد در گوشی به زن گفت: "فقط نمی خوام زجر کش بشه! حداکثر با دو-سه ضربه یا گلوله کار رو تموم کن...اون مرد بدی نبود...دوست صمیمی منه! فقط بد شانسی آورد که سر راه زنم قرار گرفت..."

"خیالت راحت..."

مستخدم زن را راهی کرد و دوباره به سالن برگشت...مرد روی کاناپه دراز کشیده بود وشقیقه هایش را می مالید.

"قربان! واقعا به عقل جن هم نمی رسه زیر اون بارونی چند تا سلاح گرم و سرد بسته به خودش! نگران نباشید!"

مرد سر تکان داد. فنجان قهوه ی زن را برداشت وسرگرم نگاه کردن به اشکال آن شد.

 

نوشته شده توسط بنفشه رافع | لینک ثابت | موضوع: داستان کوتاه کوتاه  

آخرين نوشته ها

تعطیلات رسمی
مشترک گرامی
چطوری دوست پسرم را از خوشحالی ترکاندم؟
درخت خانوادگی
روز مادر مبارک
زندگی دقیقه نودی
جواهرات بدلی
داستانی کوتاه از استنلی بوبین
داستانی کوتاه از کریسپین اودوبوک
و روزی که سیزده دیگر نحس نبود...
تا ابد الدهر دود از کنده بلند می شود
واگن خنثی
داستانی کوتاه از آمبروس بیرس
آسیاب به نوبت
کاملا غیر منتظره
میدان جنگ
داستانی کوتاه از استنلی بوبین
شروع یک روز خوب
اندر معایب ازدواج مجدد
حال و هوای نوجوانی