زن قهوه اش را مزه
مزه کرد و گفت:" با زنت هم مشکل داری؟"
مرد گفت:" اگر
نداشتم که تو الان اینجا نبودی..."
"آه! باز هم این
جمله ی کلیشه ایی!"
" اون به من
خیانت کرده!"
"ولی جواب خیانت
رو با خیانت نمی دهند..."
" حالا این حرف
ها رو ول کن! بیا درباره ی خودمون حرف بزنیم..."
" حرف بزنیم یا
ببینیم؟"
" ممکنه؟"
"چرا که
نه!"
زن فنجان قهوه اش را
برگرداند و روی میز گذاشت. به آرامی دکمه
های بارانی بلندش را باز کرد. نگاهش به چشم های مرد بود که یکی یکی با دکمه ها
پایین می آید. تمام دکمه ها را با طمانینه باز کرد. می دانست مرد می خواهد ببیند
آن زیر چه خبر است...اما فقط یک لبه ی بارانی را کنار زد. مرد عرق پیشانی اش را
پاک کرد و گفت: "اوه اوه!"
" کافیه؟"
" بله
بله!"
" اما پول شما
کافی نیست..."
" چطور؟"
" تو نرخ منو
خوب می دونی...پس اگر می خواهی به همین یک بار ختم نشه باید سر کیسه رو شل
کنی..."
" قول می دم اگر
حرفه ایی باشی بعدش از خجالتت در بیام..."
" منو به عنوان
حرفه ایی بهت معرفی کرده اند، مگه نه؟...پس زرنگ بازی در نیار...زود باش! پانصد تا
دیگه بگذار روش! وگرنه برو دنبال یکی از همون هایی که توی خیابون ریخته! "
مرد دستپاچه شد و
گفت:" خیلی خوب چرا جوش میاری؟" و یک پاکت بزرگ روی میز جلوی زن
انداخت...
" حالا شدی یه
مرد جنتلمن...خیلی خوب! من حاضرم! کی باید شروع کنیم؟"
" همین
حالا!"
" باشه!"
مرد زنگ زد و مستخدمش
را فرا خواند. مستخدم به سالن آمد. مرد پرسید: "اتومبیل حاضره؟" مستخدم
در حالی که صدایش می لرزید جواب داد: " بله قربان!"
" پس خانم رو
راهنمایی کنید..."
"چشم
قربان!"
زن از جایش بلند شد و
دکمه های بارانی اش را بست...پاکت را برداشت و در ساکش انداخت. موقع رفتن مرد در
گوشی به زن گفت: "فقط نمی خوام زجر کش بشه! حداکثر با دو-سه ضربه یا گلوله کار
رو تموم کن...اون مرد بدی نبود...دوست صمیمی منه! فقط بد شانسی آورد که سر راه زنم
قرار گرفت..."
"خیالت
راحت..."
مستخدم زن را راهی
کرد و دوباره به سالن برگشت...مرد روی کاناپه دراز کشیده بود وشقیقه هایش را می
مالید.
"قربان! واقعا
به عقل جن هم نمی رسه زیر اون بارونی چند تا سلاح گرم و سرد بسته به خودش! نگران
نباشید!"
مرد سر تکان داد.
فنجان قهوه ی زن را برداشت وسرگرم نگاه کردن به اشکال آن شد.
آخرين نوشته ها

