یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 15:40
خودت خواستی که این طور بشه...باور کن تقصیر من نبود...فکر نمی کردم
کارمون به اینجا برسه. که دستم به خونت آلوده بشه...نگاه کن چه گندی زدی
به ملافه ها...همش به خاطر سماجت خودت بود.
وقتی گوشم رو پر از کلمات نا مفهوم می کنی و سر تا سر بدنم رو بو می کشی اعصابم می ریزه به هم. امشب اصلا حال و حوصله پذیرایی ازت رو نداشتم. خودم رو زدم به خواب بلکه بی خیال بشی اما عطشت صد برابر شد و با حرکات دیوانه وار شروع کردی به نوازش پوستم. از تماس تو با بدنم چندشم می شد و مرتب دنده به دنده می شدم اما فایده ای نداشت. حیف ما زبون همدیگه رو نمی فهمیدیم. حتی نمی دونستم به چه اسمی صدات بزنم و خواهش کنم تنهام بذاری. به هر طرف که می چرخیدم تو بودی و صدای زجر آورت! هیکل بی قواره ات و اون احساس احمقانه ی زرنگ بودنت!
پس راهی ندیدم جز اینکه با یه قرص ویپ بیهوشت کنم و با یه پشه کش بکوبم توی سرت!! پشه ی لعنتی!!
نوشته شده توسط بنفشه رافع | لینک ثابت | موضوع: متفرقه
|
آخرين نوشته ها

