تبليغاتX
تناقض معتبر
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 19:25
روی مبل فرفوژه نشسته ام. احساس ناراحتی می کنم. میزبان به تازگی تمام دکوراسیون و وسایل خانه اش را عوض کرده و تا خرخره زیر بار قرض رفته است. با شور و هیجان در مورد تعاونی اداره شان و مقدار پولی که هر ماه بابت قسط لوازم خانه ی جدید از حقوقش کسر خواهد شد صحبت می کند. با خودم فکر می کنم جای مخده های نرم و راحت قبلی چقدر خالی است...

نگین دختر سیزده ساله ی خانواده سینی چای به دست وارد می شود. دستان و صورتش بی رنگ است. می خواهد قبل از پدر و مادرم به من چای تعارف کند. مادرش آرام می گوید: "اول بزرگتر ها!" نگین چرخ می زند و به طرف پدر و مادرم می رود.

" عمو منصور اگه کم رنگه بگین تا نگین عوضش کنه؟"

" نه خوبه. دست نگین خانم درد نکنه! دیگه واسه خودش خانمی شده."

نگین به من هم چایی تعارف می کند. منتظرم نگاهم کند تا بهش چشمک بزنم ولی سرش را با خجالت پایین انداخته است.  لپ هایش کمی گل انداخته. سینی خالی چای را جلوی من روی میز می گذارد.

" خلاصه که گفتم یه دستی به سر و روی خونه بکشیم. نو نوار بشیم. بالاخره چند وقت دیگه خواستگار میاد برای نگین..."

" مبارکه! مبارکه! ان شالله بخت خوب!"

نگین محجوبانه می خندد و توی لپش چال می افتد. سعی می کنم سیزده سالگی خودم را به یاد بیاورم و شیطنت های آن زمانم را با وضعیت فعلی نگین مقایسه کنم.

" البته ان شالله اول برای بنفشه جان..."

از سر ادب لبخند می زنم و به سینی خالی چای نگاه می کنم که قطرات سر ریز شده از استکان ها آن را جا به جا لک کرده اند.

نوشته شده توسط بنفشه رافع | لینک ثابت | موضوع: متفرقه  
دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت 15:22
آیا می دانید با پول حاصل از صرفه جویی در مصرف برق می توانید چندین کتاب خریداری کنید و زیر نور شمع به مطالعه آنها بپردازید؟

نوشته شده توسط بنفشه رافع | لینک ثابت | موضوع: متفرقه  
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 18:16
- عزیزم! مژده بده! من حامله ام!

-وای! مگه طرز استفاده از دیافراگم رو بلد نبودی؟

نوشته شده توسط بنفشه رافع | لینک ثابت | موضوع: متفرقه  
جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 14:13
بنا به دعوت دوست ارجمندم جناب فلان بن هیچکس:

اگر بیست و چهار ساعت به پایان زندگی این حقیر مانده باشد ابتدا یک شکلات خوشمزه نوش جان می کنم و بعد به نزد پدر و مادر عزیز تر از جانم می روم و آن ها در جریان این واقعه ی مصیبت بار قرار خواهم داد. پدرم که بیماری قلبی دارد در جا سکته می کند و مادرم که معمولا دو بار باید چیزی را برایش توضیح دهم تا حالی اش شود عملا حرف مرا متوجه نمی شود ولی با دیدن وضعیت ناگوار پدرم غش می کند. می دوم به سوی تلفن و شماره ی اورژانس را می گیرم و درخواست یک آمبولانس می کنم. تا آمبولانس بیاید کمی آب به صورت مادرم می پاشم و بعد که به هوش آمد بهش کمک می کنم لباس بپوشد و هر چه قدر پول نقد در منزل داریم جمع آوری می کنیم تا پدرم را در بیمارستانی خصوصی بستری کنیم. در آمبولانس از پرستار می خواهم سرمی به مادرم وصل کند. همیشه از ضعف حافظه ی کوتاه مدت مادرم ناراحت می شدم اما این بار فرق می کند. خوشحالم که به یاد نمی آورد چه عاملی باعث سکته ی پدرم شد. مرتب می گوید:" از بس سیگار می کشید! رژیم غذایی هم که هیچی! یه گوشش در بود یه گوشش دروازه! همش می گفت به شما ها چه؟ آخه پس به کی چه؟!" مادرم را دلداری می دهم تا برسیم به بیمارستان.

در بیمارستان کارهای مربوط به بستری کردن پدرم را انجام می دهم. از یک پرستار می خواهم فشار مادرم را بگیرد تا در صورت نیاز او را هم بستری کنم. پرستار مادرم را به اتاق خلوتی می برد و آنجا روی تخت می خواباند و سرم دیگری بهش وصل می کند. جلوی در مراقبت های ویژه رژه می روم تا دکتر بیاید و از او حال پدرم را بپرسم. دکتر می آید و می گوید که سکته خفیف بوده و جای نگرانی نیست. بعد از یک هفته استراحت در بیمارستان حال پدرم خوب می شود و می توانیم ترخیصش کنیم.

حالا که وضعیت کمی آرام تر شده می توانم به مرگ خودم فکر کنم. وصیت نامه ایی تنظیم نکرده ام چون چیز قابل عرضی ندارم به جز تعدادی فیلم و کلی کتاب و چند دست لباس. حتی کفاف مخارج کفن و دفنم  را هم نمی دهد. به دوستانم فکر می کنم. آیا زنگ بزنم از آنها خداحافظی کنم یا نه؟ بی خیال این دم آخری کلی پول موبایلم می شود! حرف خاصی هم که نداریم به هم بزنیم: توی جهنم می بینمت! سلام منو به خدا برسون بگو این رسم رفاقت نبود! رفتی اونجا یه سوال بکن ببین جریان غلمان و حوری صحت داره؟ آخ ببخشید پشت خطی دارم! خداحافظ!

به اتاق مادرم می روم و به او می گویم حال بابا خوبه و خطر را رد کرده است. آرامبخشی که پرستار به مادرم تزریق کرده دارد اثر می کند. کنار مادرم می مانم تا به خواب برود. یک ورق کاغذ از پرستار می گیرم و در آن نامه ایی خطاب به پدر و مادرم می نویسم. می گویم که چقدر دوستشان دارم و چقدر دلتنگشان خواهم شد. بعد هم آدرس جنازه ام را می نویسم: سردخانه ی بیمارستان! نامه را در کیف مادرم قرار می دهم. مادرم را می بوسم و از اتاق می آیم بیرون.

دیگر فرصتی باقی نمانده است. از پرستار محل سردخانه ی بیمارستان را می پرسم و راه می افتم تا خودم را به آنجا برسانم.

پی نوشت: نمی دانم چرا بعضی از افراد فکر می کنند آخرین روز زندگی مان باید توفیر خاصی با بقیه روز های زندگی مان داشته باشد؟

نوشته شده توسط بنفشه رافع | لینک ثابت | موضوع: متفرقه  
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 11:51
ـ بالاخره بعد از مدت ها افتخار دادین با همکلاسی قدیمی تون بیایید بیرون...واقعا لطف کردین...

- لوس نشو دیگه! من که عذر خواهی کردم. باور کن همه اش درگیر خرده کاری ها بودم...

- گفتم لابد از وقتی با فواد دوست شدی دیگه همه اش با اون می پری.

- نه اتفاقا فواد اصلا اهل گشت زدن توی خیابان ها نیست...

- واه؟ پس اهل چیه؟ نکنه دوست داره توی خونه بشینه پای منقل و وافور...

- نه دیوونه! اولا که فواد خیلی درگیر کارشه. فقط آخر هفته ها آزاده که اون رو هم بیشتر به کتاب خوندن و فیلم دیدن می گذرونه. ثانیا تا به حال لب به مشروب و سیگار نزده.

-  یه وقت النگو هاش نشکنه! پس تو چی؟ کی به تو می رسه؟

- روزی یک بار با هم تلفنی گپ می زنیم. آخر هفته ها هم یا می ریم سینما یا می ریم یه جایی غذا می خوریم.

- مثلا در مورد چی حرف می زنید؟

- بیشتر در مورد کار هاش و درس های من. تبادل نظر و گفتگو می کنیم. در موارد زیادی با هم تفاهم داریم. خیلی منو درک می کنه و بهم احترام می گذاره.

- یعنی توی این مدت یک بار هم نشده با هم خلوت کنید؟

- نه! ببین سولماز! فواد با پسر های دیگه خیلی فرق داره. اصلا اهل سوءاستفاده کردن از من نیست. تا حالا حتی دست من رو هم نگرفته! مستقیم توی چشم های من نگاه نکرده! همیشه هم قبل از تاریک شدن هوا منو می رسونه خونه.

- زن داره!

- نه! یه بار که توی رستوران بودیم اون رفت تا دست ها شو بشوره... من هم کیف سامسونتش رو باز کردم. مدارکش توش بود. شناسنامه اش رو دیدم.

- پس مشکل جنسی داره!

- این چه حرفیه می زنی سولماز!

- خوب دختره ی خل! پسر باشه جوون باشه یه دختر خوشگل و مامانی مثل تو کنارش باشه اون وقت حتی دستش رو هم نگیره؟

- فواد اعتقادات مذهبی داره!  نماز هم می خونه!

- دوست دختر هم می گیره...!

- من که دوست دخترش نیستم...اصلا تا به حال دختری توی زندگی اش نبوده!

 - این رابطه مزخرفه!

- آره...مزخرفه... نمی فهمم چرا نمی خواد با من بخوابه؟!

نوشته شده توسط بنفشه رافع | لینک ثابت | موضوع: متفرقه  
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 21:15
دیشب یک لحظه هم پلک هایم روی هم نیامد...همش تشویش و افکار مغشوش...دیروز که پیک سنجش گرفتم نوشته بود نتایج اولیه آزمون کارشناسی ارشد سه شنبه راس ساعت هجده در سایت موجود خواهد بود.ساعت شش و نیم صبح در این فکرم که تا شش عصر چطوری فکرم را مشغول کنم که با صدای اس ام اس موبایل به خودم می آیم. دوستم کوتاه و مفید نوشته:

نتایج آمد. موفق باشی.

از جایم کنده می شوم و پشت کامپیوتر فرود می آیم. وارد سایت می شوم و شماره داوطلبی ام را وارد می کنم. زمان کند می گذرد و قلب من تند می زند. ناگهان صفحه نتایج باز می شود و از خوشحالی اشک هایم سرازیر می شود:

با رتبه کل سیزده مجاز به انتخاب رشته شده ام.

از خونه می زنم بیرون. دلم می خواهد یقه ی هر کس و ناکسی را بگیرم و داد بزنم:

سیزده مساوی با دوازده بعلاوه یک نیست!

موفق و سلامت باشید.

نوشته شده توسط بنفشه رافع | لینک ثابت | موضوع: متفرقه  
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 3:16
در پی استقبال کم نظیر دوستان از پست "لطایف مادر شوهری" و پیشنهاد دوستان برای کشیده شدن این بحث به دامان خواهر شوهران، بر آن شدم به این خواسته ی عزیزان که نشانگر حرف های وا خورده و آرزو های نا خودآگاه ایشان است، جوابی بدهم. یاران لطفا لعن و نفرین نفرمایند چون خود من هم روزی خواهر شوهر خواهم شد، ان شاء الله.

پسری به نزد خواهرش رفت و گفت:
"وای امروز بهترین روز زندگی منه! از دختری که دوستش دارم خواستگاری کردم و اونم جواب مثبت داد! اول می خواهم اونو به تو نشون بدم و بعد به مامان و بابا. برای امروز عصر قرار گذاشتیم تا شما با هم آشنا بشید. ولی برای اینکه هیجان انگیز تر بشه ازش خواستم دو تا دیگه از دوستانش رو هم با خودش بیاره. تو باید حدس بزنی دختری که دل منو برده کدوم یکیه...باشه؟"
عصر همان روز خواهر و برادر به مکان ملاقات رفتند و دختر هم با دو تا دوستانش آمد. پس و سلام و احوال پرسی و آشنایی اولیه، پسر در گوش خواهرش گفت:
" خوب؟ تونستی حدس بزنی کدوم یکیه؟"
" اون دختری که وسط نشسته!"
" وای خدا جون! از کجا فهمیدی؟"
" از همان نگاه اول حالمو به هم زد!"
 
نوشته شده توسط بنفشه رافع | لینک ثابت | موضوع: متفرقه  
پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 11:41
درود بر دوستان و آشنایان عزیز. سال نو بر شما خجسته باد.
عزیزان به خوبی واقف اند که بنده با بازی های وبلاگی چندان مشعوف نمی شوم اما دوست عزیزم جناب فلان ابن هیچکس دعوت فرموده اند که به تاریخ یکم فروردین هفت آرزوی محالم را عنوان کنم. چون ایشان به گردن این کمترین حق دارند و من هم جرات ناز کردن برای ایشان را ندارم پس اجابت می کنم.
از آنجایی که یکی از معصومین فرموده آرزوی محال موجب سکته ی قلبی می شود و من هم در عنفوان جوانی به سر می برم، پس یک آرزوی محال بیشتر نمی کنم و آن اینکه:
دل اسیر آرزوهای محال نباشد!
و این آرزو را به توان هفت می رسانم.

آرزوی محال از من به دور است
درون من پر از شر و سرور است
توکل بر خدا، هر چه بخواهد
اراده چون کنم، اجرا سه سوت است!

کم و کاستی های وزن و قافیه را بر من ببخشید. تعطیلات خوش بگذره. امیدوارم سال جدید را با نیرویی تازه شروع کنید و به سوی بهترین اهداف شتاب بگیرید.
 
نوشته شده توسط بنفشه رافع | لینک ثابت | موضوع: متفرقه  
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 18:24
با توجه به فرا رسیدن سال جدید و دید و بازدید های زورکی و دلبخواهی بر آن شدم تا نکاتی را یادآور شوم. دوستان عزیز همان طور که مطلع هستند عیدی ها به انواع مختلف تقسیم می شوند: ۱- نقدی ۲-جنسی ۳- هیچی!

 

عیدی نقدی:

این نوع عیدی که در سال های اخیر مطالبان بسیاری پیدا کرده است نسبت معکوس با قیمت مصوبه بنزین آن سال دارد. یعنی بر عکس تمام ارقام اقتصادی که دمشان به دم بنزین وصل است این بیچاره هر سال پایین و پایین تر می آید. بعضی از عزیزان وقتی که می خواهند اسکناسی را به رسم عیدی هدیه کنند عادت دارند نام خود را روی آن امضا کنند. دفعه ی آخری که یکی از فامیل می خواست چنین عملی را مرتکب شود گفتم: دستتان درد نکند. لازم نیست روی آن را امضا کنید. قبل از جناب عالی وزیر امور اقتصادی و رئیس بانک مرکزی روی آن را امضا کردند. نتیجه اینکه از آن سال به بعد ایشان دیگر به من عیدی مرحمت نفرمودند!

توصیه های حیثیتی:

بعد از گرفتن عیدی یادتان باشد قبل از هر کاری لبخندی ملیح به عیدی دهنده تحویل دهید. جلوی روی عیدی دهنده عیدی ها را نشمرید و یا برای کسب اطمینان از تقلبی نبودن آنها را جلوی نور خورشید نگیرید. به هنگام ترک منزل فامیل گرامی داوطلبانه کیسه زباله شان را دم در بگذارید و اگر دیدید مزد این کار خیرخواهانه ی شما عیدی چرب و نرمی نیست همان جا آشغال را چپه کنید! و برای بچه های فرد مذکور پشت چشم نازک کنید که: می دونم بیایید خونمون چکارتون کنم! به آقا جونم می گم به جای اسکناس خروس قندی بهتون بده! و این دلهره ای ست که کوچکتر ها با آن آشنایند!

عیدی جنسی:

اولا که فکر های بد بد نکنید بچه های خوب! منظورم کادو و وسایل بلا مصرفی است که اقوام محترم با زرنگی تمام در پاچه ی شما می کنند! بعضی یک دیوان حافظ یا سعدی را عیدی می دهند و وقتی متوجه تغییر چهره ی شما می شوند با نگاهی معصومانه(و حاکی از درد!) می گویند: اوه این کتاب رو داشتی؟؟؟ بدون آنکه توجه کنند در هر کتابخانه ی منزلی یک جلد از این کتب قطعا یافت می شود. صفحه ی اول آن را هم طوری امضا می کنند که نه بتوانید آن را بفروشید و نه به کس دیگری قالب کنید.

عیدی هیچی!:

فرزندان ارشد خانواده با این حقیقت تلخ به زودی مواجه خواهند شد. اگر موقع خداحافظی دیدید که عیدی دهنده پشتش را به شما کرده و کف دست خواهران و برادران کوچکتر شما عیدی می گذارد هیچ تعجب نکنید. شما دیگر بزرگ شده اید و باید گلیمتان را خودتان از آب بیرون بکشید( و چه بسا پایتان را انداره گلیمتان دراز کنید.) نگران نباشید بالاخره این چرخ و فلک خواهد چرخید و روزی شما عیدی دهنده خواهید شد.

نوشته شده توسط بنفشه رافع | لینک ثابت | موضوع: متفرقه  
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 23:1
یکی از احمقانه ترین استدلال های عمرم رو چند روز پیش از زبان یه آقا پسری شنیدم که بهم گفت:
"من مطمئنم شما دوست پسر نداری!"
گفتم:
"از کجا معلوم؟"
گفت:
"آخه ابروهای شما پهنه!"
واقعا چرا خداوند برای خلقت بعضی ها بیشتر از بقیه وقت صرف کرده؟
 
نوشته شده توسط بنفشه رافع | لینک ثابت | موضوع: متفرقه  
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 15:40
خودت خواستی که این طور بشه...باور کن تقصیر من نبود...فکر نمی کردم کارمون به اینجا برسه. که دستم به خونت آلوده بشه...نگاه کن چه گندی زدی به ملافه ها...همش به خاطر سماجت خودت بود.

 

وقتی گوشم رو پر از کلمات نا مفهوم می کنی و سر تا سر بدنم رو بو می کشی اعصابم می ریزه به هم. امشب اصلا حال و حوصله پذیرایی ازت رو نداشتم. خودم رو زدم به خواب بلکه بی خیال بشی اما عطشت صد برابر شد و با حرکات دیوانه وار شروع کردی به نوازش پوستم. از تماس تو با بدنم چندشم می شد و مرتب دنده به دنده می شدم اما فایده ای نداشت. حیف ما زبون همدیگه رو نمی فهمیدیم. حتی نمی دونستم به چه اسمی صدات بزنم و خواهش کنم تنهام بذاری. به هر طرف که می چرخیدم تو بودی و صدای زجر آورت! هیکل بی قواره ات و اون احساس احمقانه ی زرنگ بودنت!

پس راهی ندیدم جز اینکه با یه قرص ویپ بیهوشت کنم و با یه پشه کش بکوبم توی سرت!! پشه ی لعنتی!!

نوشته شده توسط بنفشه رافع | لینک ثابت | موضوع: متفرقه  
سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 17:11

 
-الو؟ سلام خانمی! خوبی؟

-سلام! خوبم ممنون. تو چطوری؟

-بد نیستم. دیشب زنگ زدم نبودی؟

-آره با محمد رفته بودم بیرون.

-ایول! پس بالاخره مخشو زدی!

-شاید هم اون مخ منو زد!

-نه تو زرنگ تر از این حرف ها هستی!

-خوب تا حالا که شکر خدا به مشکلی بر نخوردیم. شما ها چطورید؟ از سعید چه خبر؟

-نمی دونم سمیرا...چند روزه گم و گور شده...اصلا نمی فهمم چش شده...نه به اون پیغام های عاشقانه اش که دم به دقیقه برام اس ام اس می کرد، نه به حالا که یهو بی خبر غیبش زده. گوشیش رو جواب نمی ده. تلفن خونه اش هم روی پیام گیره. هر چی فکر می کنم می بینم بهونه ایی دستش ندادم که یهو قهر کنه یا بخواد به هم بزنه.

-خوب می دونی...یه چیزی رو باید بهت بگم.

-چی؟

-سعید دو شب پیش به من زنگ زد.

-دروغ می گی!

-نه به خدا!

-به تو؟ برای چی؟ چی گفت؟

-می خواست از یه سری چیز ها مطمئن بشه.

-یعنی چی؟ درست حرف بزن ببینم چی گفت؟

-از من پرسید نسرین قصد ازدواج داره یا نه؟

-وای...!

-پرسید به اون به چشم یه شوهر ایده آل نگاه می کنی یا نه؟

-خوب تو چی گفتی؟

-من از سر بازش کردم. گفتم با خودت تماس بگیره چون تو ترجیح می دی در این مسایل کسی واسطه نشه.

-چرا همون شب بهم نگفتی؟

-فکر کردم خودش بهت زنگ می زنه چون حالش خیلی خراب بود. نگران نباش. باهات تماس می گیره.

-وای حالا سیامک رو چطوری بپیچونم؟؟!

-بهت که گفتم نمیشه در آن واحد دو نفر رو با هم هندل کنی.

-آخه فکر نمی کردم این پسره این قدر خر باشه که بخواد پا پیش بذاره!

-اون موقع که داشتی براش عشوه خرکی می اومدی باید به فکر اینجاش هم می بودی!

-آخه به نظر نمی اومد تیریپ ازدواج باشه!

-خوب حالا که می بینی می خواد بیاد خواستگاریت!

(صدای زنگ موبایل نسرین می آید)

-وای سمیرا خودشه! سعیده!

-بفرما! چه حلال زاده! حیف که گیر تو حروم زاده افتاده! (خنده)  برو جوابش رو بده! فعلا!

-(عصبی) باشه! بای بای!

 

پی نوشت: از ناحیه ی دو انگشت وسط دست راست دچار مصدومیت جزئی شدم. تا چند روز باید چپ دست بشوم.

 
نوشته شده توسط بنفشه رافع | لینک ثابت | موضوع: متفرقه  

آخرين نوشته ها

تعطیلات رسمی
مشترک گرامی
چطوری دوست پسرم را از خوشحالی ترکاندم؟
درخت خانوادگی
روز مادر مبارک
زندگی دقیقه نودی
جواهرات بدلی
داستانی کوتاه از استنلی بوبین
داستانی کوتاه از کریسپین اودوبوک
و روزی که سیزده دیگر نحس نبود...
تا ابد الدهر دود از کنده بلند می شود
واگن خنثی
داستانی کوتاه از آمبروس بیرس
آسیاب به نوبت
کاملا غیر منتظره
میدان جنگ
داستانی کوتاه از استنلی بوبین
شروع یک روز خوب
اندر معایب ازدواج مجدد
حال و هوای نوجوانی