پی نوشت: تو این دنیا با هیچی نمی تونید صاحب چیزی شوید.
دیروز به عنوان محصل رشته مترجمی زبان با واقعیات تلخی مواجه شدم. رفته بودم جلوی دانشگاه تا برای پایان نامه ام چند تا کتاب بخرم. موضوع پایان نامه ام یک مقایسه تطبیقی بین ترجمه های زنان و مردان است. به همین دلیل باید ترجمه های زنان و مردان از یک متن واحد را با هم تطبیق دهم. اغلب پیش می آید که یک کتاب را چند مترجم برای چند انتشاراتی مختلف ترجمه کرده باشند. وقتی به انتشاراتی ها برای خرید کتب مورد نظر مراجعه می کردم فروشندگان من رو از خریدن کتاب مترجم های دیگر منع می کردند:
-- فلانی؟ ترجمه اش افتضاحه!
-- فلانی؟ اون که اصلا نفهمیده چی ترجمه کرده! تازه نصف کتاب رو هم ترجمه نکرده!
-- دو هفته دیگه چاپ جدید این کتاب رو در می آریم. اصلا قابل مقایسه با کار مترجم های قبلی نیست!
همیشه دوست داشتم بعد از فارغ التحصیلی در یک انتشاراتی کار کنم یا براشون ترجمه کنم. همیشه فکر می کردم کارمندان موسسات انتشاراتی چون زیاد کتاب می خوانند روشنفکرند و از درک وسیعی برخوردار هستند. البته همیشه استثنا وجود داره. ممکنه کسانی هم باشند که صرفا برای فروش کتاب های انتشاراتی خودشان دیگران را لگد مال نکنند. ممکنه کسانی باشند که بر ویژگی های مثبت رقیبشون و نقاط قوت دشمنانشون صحه بگذارند. ممکنه کسانی باشند که شرایط یک مترجم وقتی که داشته متنی رو ترجمه می کرده را هم در نظر بگیرند. ممکنه روزی برسه که مترجمان جایگاهی بهتر داشته باشند.
دوم
از تمام دوستانی که برای پست قبلی نظر گذاشتند صمیمانه سپاسگزارم. برخی از دوستان چیزی از متن ترانه دستگیرشان نشده بود. در اینجا می توانم نظر شخصی خودم را ابراز کنم که لزوما نظر قطعی نیست. به هر حال از منظر نقد مبتنی بر واکنش خواننده هر خواننده ایی بنا بر تجربیات و احساسات شخصی خود برداشتی از متن می کند که با برداشت های دیگران متفاوت است.
ترانه به معضلی اشاره می کند که برای تمام افراد در برهه خاصی از زندگی شان وجود داشته است: تصویری که از فرد در ذهن دیگران شکل می گیرد. اوج این مشکل به دوران نوجوانی بر می گردد که غروری کاذب سرتاپای انسان را فرا می گیرد و فرد دوست دارد در تمام مجالس و محافل بدرخشد (که این امر در بین پسران تازه بالغ شایع تر است). در این ترانه با سه نوجوان روبرو هستیم که هر کدام در ارتباط با دیگران دچار مشکلاتی شده اند: پسرکی بعد از تصادف تمام موهایش سفید شده و به این خاطر بین دیگر دانش آموزان متمایز است. دخترکی سرتاسر بدنش ماه گرفتگی دارد و به این دلیل انگشت نما است. پسرکی که به خاطر رفتارهای عجیب و غریب پدر و مادرش مایه تمسخر دیگر همکلاسی هایش است. ترانه اشاره می کند که وضعیت پسرک سوم بدتر از دوتای قبلی است. پسرک سر از تعصبات مذهبی والدینش در نمی آورد اما مجبور است با آنها به کلیسا برود و نیش و کنایه بچه های دیگر را بشنود. وجه مشترک بین این سه نوجوان بی گناهی و بی اطلاعی آنهاست. آنها در شرایطی گرفتار آمده اند که خودشان مسبب آن نبوده اند ولی حالا دو راه بیشتر ندارند: پذیرش شرایط یا تحمل رنج و عذاب.
سوم
دوستان عزیز به دلیل مشغله های درسی و کاری توفیق به روز رسانی مرتب وبلاگ و خواندن مطالب وبلاگ های شما را فعلا ندارم. امیدوارم به بزرگواری خودتان ببخشید.
با ماشین تصادف کرد و مدتی به مدرسه نیومد
وقتی هم که تونست به مدرسه برگرده
همه موهاش عین برف سفید شده بود
خودش می گفت بعد از اون تصادف شدید بوده که موهاش اینجوری شده...
یه دختره بود که
هیچ وقت با دختر های دیگه نمی رفت تو رختکن لباساشو عوض کنه
بالاخره یه بار بقیه بچه ها سریش شدند
و مجبورش کردند لباساشو در بیاره
دیدن تمام پوست بدنش ماه گرفتگی داره
دختره بیچاره چه می دونست اون لکه ها چی ن
فقط از زمانی که یادش می اومد پوستش اون شکلی بوده...
حالا اینا که خوب بودند
یه پسره بود که اوضاعش خیلی تابلو تر بود
ننه و بابای پسره بهش گفته بودن بعد از تعطیلی مدرسه باید یه راست بره خونه
و وقتایی که می رفتن کلیسا
ادا های عجیب و غریب در می آوردند و کف کلیسا سینه خیز می رفتند
اون پسره هم نمی تونست معنی این خل بازی ها رو بفهمه
همیشه ی خدا هم می رفتن همون کلیسا.
--هیسسسس! جلوی دختر از این حرفا نزنین! چشم و گوشش باز میشه!
پی نوشت: این پست در اوج غلیان احساسی و خود سانسوری مکتوب شد.
یک شاه خوشبخت شاهی است که تنها یک پسر برای حفظ تاج و تخت و تعدادی دختر برای معامله با شوالیه هایی که به جنگ اژدهای آتشین و دیو دو سر و غیره می روند داشته باشد.
قرائت دوم:
کوردلیا به پدرش (شاه لیر) گفت: والاحضرتا من شما را از سر وظیفه دوست دارم...نه بیشتر و نه کمتر.
قرائت آخر:
پدر گونه دخترش را بوسید و گفت: من به وجود تو افتخار می کنم ولی ای کاش برادرت جای تو بود.
تو برایم دروغ می بافی
و من برای دلم قصه می بافم
فکر می کنی کداممان زودتر از شر بافتن خلاص شود؟
دل من بزرگتر از این حرف هاست...
شیشه ماشین را پایین می آورد و می گوید:
- من نمی فهمم تو چی می گی! بده دست شاگرد یعنی چی؟ کجای فرمون رو بشکنم؟
یهو ملتفت ماشین گرانقیمتش می شوم.
- ببخشید...یعنی فرمون رو در جهت مخالف بچرخون...!
پی نوشت: سوره نحل ایه 36 : و همانا ما در میان هر امتی پیغمبری فرستادیم...
اگر به کارت علاقه داری معلومه که یک روز هم کار نکردی!
گفتم: هیچی!
گفت: اینو که دیروز گفتی!
گفتم: آخه هنوز تموم نشده!
کاش می شد سر لوله جارو برقی رو بگیری طرف سرت تا هرچی فکر و خیاله رو از مخت بیرون بکشه...
-- چی کار می کنی دختر؟ حواست کجاست؟
با تذکر مادر به واقعیت بر می گردی.
-- هیچی! داشتم خود تکونی می کردم!
یاران نوروزتان مبارک. برایتان سالی سرشار از سلامتی و موفقیت آرزومندم.
بوسیدن و ماچ کردن فرق مهمی دارند:
همسرانمان را می بوسیم و معشوقه هایمان را ماچ می کنیم.
برای دیانیم
یک بوسه به من بده
فقط یکی
اگر بیشتر بدهی فقیر خواهی شد
اما برای اینکه غنی بمانی
من آن یک بوسه را معادل دو هزار تا حساب می کنم.
گهواره اش را چنان تکان داد
که هزاران نفر...بزرگ و کوچک...به خواب ابدی فرو رفتند.
بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر، مهر مادر، جانشین ندارد
شیر مادر نخورده، مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما، هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه می گفت:
"گوساله، بتمرگ!"
یه روز مردی که عاشق بود داشت برای خودش قدم می زد. همین طور که می رفت به چهار راهی رسید و ایستاد. او که مردی با دقت و محتاط بود اول به چپ نگاه کرد بعد به راست و بعد دوباره به چپ نگاه کرد. وقتی مطمئن شد هیچ ماشینی نمی آید پا به خیابان گذاشت. همان موقع اتوبوسی آمد و او را زیر گرفت.
" با کفش بدون پاشنه کمردرد می گیرم. این جوری هم راحت تره هم احساس تشخص به آدم دست می ده."
اون موقع با پسری دوست بود که به تیر چراغ برق گفته بود برو جلو بوق بزن! یه جوان دیلاق عاطل و باطل که دوست ما بدجوری عاشقش شده بود... اما با کفش پاشنه بلند هم به زور به شونه های دوست پسرش می رسید.
بعد از اینکه سر کادوی ولنتاین با اون به هم زد رفت تو نخ یه پسری که اهل پرورش اندام بود. حالا دوست پسر جدیدش قدی کوتاه و اندامی فشرده و عضلانی داشت. واضحه که دوستم کفش های پاشنه بلندش رو یه گوشه کمد انداخت و رفت سراغ کفش های اسپرت و پاشنه تخت:
" کفش پاشنه بلند چیه بابا! آدم همه اش نگرانه پاشنه بشکنه و پا پیچ بخوره!"
خیلی وقته دوستم را ندیدم اما شنیدم با دوست پسر آرنولدش سر هیچ و پوچ زدند به تیپ و تاپ هم. دارم فکر می کنم بالاخره تکلیف اون همه کفش پاشنه بلند و پاشنه کوتاه چی میشه؟
-- این ها ۵۰۰ تومن...این ها ۱۰۰۰ تومن...ارزونتر از مغازه!
دو دختر نوجوان پشت سرم ایستاده اند. سرک می کشند تا اجناس را ببینند. یکی شان چشمش به ماسک دختر فروشنده می افتد و می گوید: "آلودگی هوا بدم خدمتتون؟" و دوتایی ریز ریز می خندند... اما من به غرور پاک و دخترانه ایی فکر می کنم که پشت ماسک سفید پناه گرفته است.
- خوب معلومه! چون هنوز تبر توی دستت بود!
پی نوشت: درست است که خشم یک احساس طبیعی در انسان است ولی هر روز که می گذرد انگار داریم طبیعی تر می شویم.
دانشجوی الهیات چشم هایش را مالید و به ستاره ها خیره شد و گفت: "این ستاره های زیبا به ما نشون می دن که خدایی که اون بالاست جهان را بر پایه ی نظم و ترتیب آفریده و این آفرینش هدفمند بوده است. همچنین از روی حرکت ستاره ها میشه جهت یابی کنیم و حتی زمان تقریبی رو به دست بیاریم. با نگاه کردن به این ستاره های درخشان در می یابیم که موجوداتی حقیریم که به لطف الهی زنده ایم. خداوند خورشید را روشنگر روز و ماه را روشنگر شب قرار داد تا ما به آرامش برسیم. واقعا که با وجود این همه نشانه ی وجود پروردگار شرک ورزیدن گناه بزرگی است...خوب حالا بگو ببینم تو چی فکر می کنی؟"
دانشجوی مهندسی کش و قوسی به بدن خود داد و گفت: "فکر می کنم چادرمون رو دزدیده اند!!"
...
دیروز در مراسم خاکسپاری یکی از بهترین دوستان تمام عمرم شرکت کردم. وقتی به خانه آمدم دندان مصنوعی ام را در لیوان آب قرار دادم. روی تخت دراز کشیدم و دفترچه تلفنم را باز کردم. روی اسمش خط کشیدم. به اسامی دوستانم نگاه می کنم که اکثرا جلویشان نوشته ام :مرحوم شد. کم کم دارم از زنده ماندن خودم خجالت می کشم...
تقویمم را در میارم تا برنامه های روز های آتی را چک کنم...دوشنبه پرداخت قسط خانه...سه شنبه ثبت نام مهسا در کلاس زبان ترم سه...چهارشنبه قرار ملاقات با وکیل خانواده خانم حاتمی...
دختر به چراغ راهنما نگاه می کند و می گوید:" وای! کاش هیچ وقت سبز نمی شد!" و دست پسر را محکمتر فشار می دهد. به رز ها نگاه می کنم و می گویم: کاش همیشه سرخ می موند...
- آخه با یه عوضی ازدواج کردم!
- منم همین طور عزیزم. در طول این چهل سال فراز و نشیب های زیادی رو از سر گذروندیم.
- درسته...همیشه هم خوشحال و سعادتمند نبودیم...مثل زمان هایی که تو مست پاتیل می اومدی خونه و منو کتک می زدی.
- حق با توست...یا زمان هایی که تو به قول خودت غذا ولی در واقع آب زیپو می پختی و به زور به خورد ما می دادی.
- یا زمان هایی که من و بچه ها رو برای ماه ها بدون خرجی می گذاشتی و می رفتی خوش گذرونی.
- یا زمان هایی که منو با خالی کردن یه سطل آب یخ روی سرم از خواب بیدار می کردی.
- یا زمان هایی که روی کاناپه جلوی تلویزیون ولو می شدی و برای در آوردن لج من فیلم های مستهجن نگاه می کردی.
- یا زمان هایی که جیغ و داد راه می انداختی و همسایه ها رو علیه من می شوروندی.
- ولی واقعا چه اهمیتی داره؟! ما چهل سال عاشقانه در کنار هم زندگی کردیم.
- همین طوره عزیزم. بیا نزدیکتر...
یکدیگر را می بوسند.
روز دوم بهم سیگار تعارف کرد و با هم سیگار کشیدیم...
و روز سوم سیگار می کشیدم تا او را فراموش کنم.
نگین دختر سیزده ساله ی خانواده سینی چای به دست وارد می شود. دستان و صورتش بی رنگ است. می خواهد قبل از پدر و مادرم به من چای تعارف کند. مادرش آرام می گوید: "اول بزرگتر ها!" نگین چرخ می زند و به طرف پدر و مادرم می رود.
" عمو منصور اگه کم رنگه بگین تا نگین عوضش کنه؟"
" نه خوبه. دست نگین خانم درد نکنه! دیگه واسه خودش خانمی شده."
نگین به من هم چایی تعارف می کند. منتظرم نگاهم کند تا بهش چشمک بزنم ولی سرش را با خجالت پایین انداخته است. لپ هایش کمی گل انداخته. سینی خالی چای را جلوی من روی میز می گذارد.
" خلاصه که گفتم یه دستی به سر و روی خونه بکشیم. نو نوار بشیم. بالاخره چند وقت دیگه خواستگار میاد برای نگین..."
" مبارکه! مبارکه! ان شالله بخت خوب!"
نگین محجوبانه می خندد و توی لپش چال می افتد. سعی می کنم سیزده سالگی خودم را به یاد بیاورم و شیطنت های آن زمانم را با وضعیت فعلی نگین مقایسه کنم.
" البته ان شالله اول برای بنفشه جان..."
از سر ادب لبخند می زنم و به سینی خالی چای نگاه می کنم که قطرات سر ریز شده از استکان ها آن را جا به جا لک کرده اند.
-وای! مگه طرز استفاده از دیافراگم رو بلد نبودی؟
اگر بیست و چهار ساعت به پایان زندگی این حقیر مانده باشد ابتدا یک شکلات خوشمزه نوش جان می کنم و بعد به نزد پدر و مادر عزیز تر از جانم می روم و آن ها در جریان این واقعه ی مصیبت بار قرار خواهم داد. پدرم که بیماری قلبی دارد در جا سکته می کند و مادرم که معمولا دو بار باید چیزی را برایش توضیح دهم تا حالی اش شود عملا حرف مرا متوجه نمی شود ولی با دیدن وضعیت ناگوار پدرم غش می کند. می دوم به سوی تلفن و شماره ی اورژانس را می گیرم و درخواست یک آمبولانس می کنم. تا آمبولانس بیاید کمی آب به صورت مادرم می پاشم و بعد که به هوش آمد بهش کمک می کنم لباس بپوشد و هر چه قدر پول نقد در منزل داریم جمع آوری می کنیم تا پدرم را در بیمارستانی خصوصی بستری کنیم. در آمبولانس از پرستار می خواهم سرمی به مادرم وصل کند. همیشه از ضعف حافظه ی کوتاه مدت مادرم ناراحت می شدم اما این بار فرق می کند. خوشحالم که به یاد نمی آورد چه عاملی باعث سکته ی پدرم شد. مرتب می گوید:" از بس سیگار می کشید! رژیم غذایی هم که هیچی! یه گوشش در بود یه گوشش دروازه! همش می گفت به شما ها چه؟ آخه پس به کی چه؟!" مادرم را دلداری می دهم تا برسیم به بیمارستان.
در بیمارستان کارهای مربوط به بستری کردن پدرم را انجام می دهم. از یک پرستار می خواهم فشار مادرم را بگیرد تا در صورت نیاز او را هم بستری کنم. پرستار مادرم را به اتاق خلوتی می برد و آنجا روی تخت می خواباند و سرم دیگری بهش وصل می کند. جلوی در مراقبت های ویژه رژه می روم تا دکتر بیاید و از او حال پدرم را بپرسم. دکتر می آید و می گوید که سکته خفیف بوده و جای نگرانی نیست. بعد از یک هفته استراحت در بیمارستان حال پدرم خوب می شود و می توانیم ترخیصش کنیم.
حالا که وضعیت کمی آرام تر شده می توانم به مرگ خودم فکر کنم. وصیت نامه ایی تنظیم نکرده ام چون چیز قابل عرضی ندارم به جز تعدادی فیلم و کلی کتاب و چند دست لباس. حتی کفاف مخارج کفن و دفنم را هم نمی دهد. به دوستانم فکر می کنم. آیا زنگ بزنم از آنها خداحافظی کنم یا نه؟ بی خیال این دم آخری کلی پول موبایلم می شود! حرف خاصی هم که نداریم به هم بزنیم: توی جهنم می بینمت! سلام منو به خدا برسون بگو این رسم رفاقت نبود! رفتی اونجا یه سوال بکن ببین جریان غلمان و حوری صحت داره؟ آخ ببخشید پشت خطی دارم! خداحافظ!
به اتاق مادرم می روم و به او می گویم حال بابا خوبه و خطر را رد کرده است. آرامبخشی که پرستار به مادرم تزریق کرده دارد اثر می کند. کنار مادرم می مانم تا به خواب برود. یک ورق کاغذ از پرستار می گیرم و در آن نامه ایی خطاب به پدر و مادرم می نویسم. می گویم که چقدر دوستشان دارم و چقدر دلتنگشان خواهم شد. بعد هم آدرس جنازه ام را می نویسم: سردخانه ی بیمارستان! نامه را در کیف مادرم قرار می دهم. مادرم را می بوسم و از اتاق می آیم بیرون.
دیگر فرصتی باقی نمانده است. از پرستار محل سردخانه ی بیمارستان را می پرسم و راه می افتم تا خودم را به آنجا برسانم.
پی نوشت: نمی دانم چرا بعضی از افراد فکر می کنند آخرین روز زندگی مان باید توفیر خاصی با بقیه روز های زندگی مان داشته باشد؟
- لوس نشو دیگه! من که عذر خواهی کردم. باور کن همه اش درگیر خرده کاری ها بودم...
- گفتم لابد از وقتی با فواد دوست شدی دیگه همه اش با اون می پری.
- نه اتفاقا فواد اصلا اهل گشت زدن توی خیابان ها نیست...
- واه؟ پس اهل چیه؟ نکنه دوست داره توی خونه بشینه پای منقل و وافور...
- نه دیوونه! اولا که فواد خیلی درگیر کارشه. فقط آخر هفته ها آزاده که اون رو هم بیشتر به کتاب خوندن و فیلم دیدن می گذرونه. ثانیا تا به حال لب به مشروب و سیگار نزده.
- یه وقت النگو هاش نشکنه! پس تو چی؟ کی به تو می رسه؟
- روزی یک بار با هم تلفنی گپ می زنیم. آخر هفته ها هم یا می ریم سینما یا می ریم یه جایی غذا می خوریم.
- مثلا در مورد چی حرف می زنید؟
- بیشتر در مورد کار هاش و درس های من. تبادل نظر و گفتگو می کنیم. در موارد زیادی با هم تفاهم داریم. خیلی منو درک می کنه و بهم احترام می گذاره.
- یعنی توی این مدت یک بار هم نشده با هم خلوت کنید؟
- نه! ببین سولماز! فواد با پسر های دیگه خیلی فرق داره. اصلا اهل سوءاستفاده کردن از من نیست. تا حالا حتی دست من رو هم نگرفته! مستقیم توی چشم های من نگاه نکرده! همیشه هم قبل از تاریک شدن هوا منو می رسونه خونه.
- زن داره!
- نه! یه بار که توی رستوران بودیم اون رفت تا دست ها شو بشوره... من هم کیف سامسونتش رو باز کردم. مدارکش توش بود. شناسنامه اش رو دیدم.
- پس مشکل جنسی داره!
- این چه حرفیه می زنی سولماز!
- خوب دختره ی خل! پسر باشه جوون باشه یه دختر خوشگل و مامانی مثل تو کنارش باشه اون وقت حتی دستش رو هم نگیره؟
- فواد اعتقادات مذهبی داره! نماز هم می خونه!
- دوست دختر هم می گیره...!
- من که دوست دخترش نیستم...اصلا تا به حال دختری توی زندگی اش نبوده!
- این رابطه مزخرفه!
- آره...مزخرفه... نمی فهمم چرا نمی خواد با من بخوابه؟!
نتایج آمد. موفق باشی.
از جایم کنده می شوم و پشت کامپیوتر فرود می آیم. وارد سایت می شوم و شماره داوطلبی ام را وارد می کنم. زمان کند می گذرد و قلب من تند می زند. ناگهان صفحه نتایج باز می شود و از خوشحالی اشک هایم سرازیر می شود:
با رتبه کل سیزده مجاز به انتخاب رشته شده ام.
از خونه می زنم بیرون. دلم می خواهد یقه ی هر کس و ناکسی را بگیرم و داد بزنم:
سیزده مساوی با دوازده بعلاوه یک نیست!
موفق و سلامت باشید.
عیدی نقدی:
این نوع عیدی که در سال های اخیر مطالبان بسیاری پیدا کرده است نسبت معکوس با قیمت مصوبه بنزین آن سال دارد. یعنی بر عکس تمام ارقام اقتصادی که دمشان به دم بنزین وصل است این بیچاره هر سال پایین و پایین تر می آید. بعضی از عزیزان وقتی که می خواهند اسکناسی را به رسم عیدی هدیه کنند عادت دارند نام خود را روی آن امضا کنند. دفعه ی آخری که یکی از فامیل می خواست چنین عملی را مرتکب شود گفتم: دستتان درد نکند. لازم نیست روی آن را امضا کنید. قبل از جناب عالی وزیر امور اقتصادی و رئیس بانک مرکزی روی آن را امضا کردند. نتیجه اینکه از آن سال به بعد ایشان دیگر به من عیدی مرحمت نفرمودند!
توصیه های حیثیتی:
بعد از گرفتن عیدی یادتان باشد قبل از هر کاری لبخندی ملیح به عیدی دهنده تحویل دهید. جلوی روی عیدی دهنده عیدی ها را نشمرید و یا برای کسب اطمینان از تقلبی نبودن آنها را جلوی نور خورشید نگیرید. به هنگام ترک منزل فامیل گرامی داوطلبانه کیسه زباله شان را دم در بگذارید و اگر دیدید مزد این کار خیرخواهانه ی شما عیدی چرب و نرمی نیست همان جا آشغال را چپه کنید! و برای بچه های فرد مذکور پشت چشم نازک کنید که: می دونم بیایید خونمون چکارتون کنم! به آقا جونم می گم به جای اسکناس خروس قندی بهتون بده! و این دلهره ای ست که کوچکتر ها با آن آشنایند!
عیدی جنسی:
اولا که فکر های بد بد نکنید بچه های خوب! منظورم کادو و وسایل بلا مصرفی است که اقوام محترم با زرنگی تمام در پاچه ی شما می کنند! بعضی یک دیوان حافظ یا سعدی را عیدی می دهند و وقتی متوجه تغییر چهره ی شما می شوند با نگاهی معصومانه(و حاکی از درد!) می گویند: اوه این کتاب رو داشتی؟؟؟ بدون آنکه توجه کنند در هر کتابخانه ی منزلی یک جلد از این کتب قطعا یافت می شود. صفحه ی اول آن را هم طوری امضا می کنند که نه بتوانید آن را بفروشید و نه به کس دیگری قالب کنید.
عیدی هیچی!:
فرزندان ارشد خانواده با این حقیقت تلخ به زودی مواجه خواهند شد. اگر موقع خداحافظی دیدید که عیدی دهنده پشتش را به شما کرده و کف دست خواهران و برادران کوچکتر شما عیدی می گذارد هیچ تعجب نکنید. شما دیگر بزرگ شده اید و باید گلیمتان را خودتان از آب بیرون بکشید( و چه بسا پایتان را انداره گلیمتان دراز کنید.) نگران نباشید بالاخره این چرخ و فلک خواهد چرخید و روزی شما عیدی دهنده خواهید شد.
وقتی گوشم رو پر از کلمات نا مفهوم می کنی و سر تا سر بدنم رو بو می کشی اعصابم می ریزه به هم. امشب اصلا حال و حوصله پذیرایی ازت رو نداشتم. خودم رو زدم به خواب بلکه بی خیال بشی اما عطشت صد برابر شد و با حرکات دیوانه وار شروع کردی به نوازش پوستم. از تماس تو با بدنم چندشم می شد و مرتب دنده به دنده می شدم اما فایده ای نداشت. حیف ما زبون همدیگه رو نمی فهمیدیم. حتی نمی دونستم به چه اسمی صدات بزنم و خواهش کنم تنهام بذاری. به هر طرف که می چرخیدم تو بودی و صدای زجر آورت! هیکل بی قواره ات و اون احساس احمقانه ی زرنگ بودنت!
پس راهی ندیدم جز اینکه با یه قرص ویپ بیهوشت کنم و با یه پشه کش بکوبم توی سرت!! پشه ی لعنتی!!
-الو؟ سلام خانمی! خوبی؟
-سلام! خوبم ممنون.
تو چطوری؟
-بد نیستم. دیشب زنگ
زدم نبودی؟
-آره با محمد رفته
بودم بیرون.
-ایول! پس بالاخره
مخشو زدی!
-شاید هم اون مخ منو
زد!
-نه تو زرنگ تر از
این حرف ها هستی!
-خوب تا حالا که شکر
خدا به مشکلی بر نخوردیم. شما ها چطورید؟ از سعید چه خبر؟
-نمی دونم سمیرا...چند
روزه گم و گور شده...اصلا نمی فهمم چش شده...نه به اون پیغام های عاشقانه اش که دم
به دقیقه برام اس ام اس می کرد، نه به حالا که یهو بی خبر غیبش زده. گوشیش رو جواب
نمی ده. تلفن خونه اش هم روی پیام گیره. هر چی فکر می کنم می بینم بهونه ایی دستش
ندادم که یهو قهر کنه یا بخواد به هم بزنه.
-خوب می دونی...یه
چیزی رو باید بهت بگم.
-چی؟
-سعید دو شب پیش به
من زنگ زد.
-دروغ می گی!
-نه به خدا!
-به تو؟ برای چی؟ چی
گفت؟
-می خواست از یه سری
چیز ها مطمئن بشه.
-یعنی چی؟ درست حرف
بزن ببینم چی گفت؟
-از من پرسید نسرین
قصد ازدواج داره یا نه؟
-وای...!
-پرسید به اون به چشم
یه شوهر ایده آل نگاه می کنی یا نه؟
-خوب تو چی گفتی؟
-من از سر بازش کردم.
گفتم با خودت تماس بگیره چون تو ترجیح می دی در این مسایل کسی واسطه نشه.
-چرا همون شب بهم
نگفتی؟
-فکر کردم خودش بهت
زنگ می زنه چون حالش خیلی خراب بود. نگران نباش. باهات تماس می گیره.
-وای حالا سیامک رو چطوری
بپیچونم؟؟!
-بهت که گفتم نمیشه
در آن واحد دو نفر رو با هم هندل کنی.
-آخه فکر نمی کردم
این پسره این قدر خر باشه که بخواد پا پیش بذاره!
-اون موقع که داشتی
براش عشوه خرکی می اومدی باید به فکر اینجاش هم می بودی!
-آخه به نظر نمی اومد
تیریپ ازدواج باشه!
-خوب حالا که می بینی
می خواد بیاد خواستگاریت!
(صدای زنگ موبایل
نسرین می آید)
-وای سمیرا خودشه!
سعیده!
-بفرما! چه حلال
زاده! حیف که گیر تو حروم زاده افتاده! (خنده) برو جوابش رو بده! فعلا!
-(عصبی) باشه! بای
بای!