می خوام جایزه نوبل بگیرم.
می خوام جایزه خلاقیت بگیرم.
اولین سال دکترا:
می خوام دو ساله دکترا بگیرم.
می خوام فقط به کنفرانس های معتبر مقاله بدم.
می خوام یه تحقیق محشر انجام بدم.
می خوام جایزه بهترین تز دکترا را بگیرم.
دومین سال دکترا:
می خوام پنج ساله دکترا بگیرم.
باید یه موضوع پیدا کنم.
استاد راهنمامو عوض کنم؟
سومین سال دکترا:
می خوام لااقل یه مقاله داشته باشم...حالا هر کنفرانسی باشه.
موضوعم رو عوض کنم؟
دکتر باقالی هم بهم بگن کفایت می کنه.
چهارمین سال دکترا:
می خوام دوره دکترا رو تموم کنم.
رفقای خودم الان دو تا بچه دارن...پس من کی ازدواج می کنم؟
پنجمین سال دکترا:
چرا زد به سرم دکترا بخونم؟
چرا گیر این استاد راهنما افتادم؟
چرا این موضوع رو انتخاب کردم؟
ششمین سال دکترا:
تورو خدا یه مدرک بدین به من برم پی کار و زندگیم!
می خوام از اینجا برم و دیگه پشت سرم رو هم نگاه نکنم.
تورو هر کی دوست دارین ولم کنید.
هفتمین سال دکترا:
مردم بهم میگن بابایی!
بنده خدا صبر کرد اما طاقتش تموم شد...رفت زن یکی دیگه شد.
از خیر مدرک گذشتم... بگذارین در آرامش زندگی کنم.
هرگز--
معشوق من!
تا زمانی که من منم و تو تویی
تا زمانی که دنیا هر دو ما را در بر دارد
من عاشق توام
و تو افسونگر منی
آنگاه که یکی انکار کند
دیگری باید اصرار کند.
لقمه را فرو دادم و منتظر جواب دندان شکن بابام شدم:
"چرا! یه دفعه که سیاه مست بودم ترتیب یه بوقلمون رو دادم! داشتم با خودم فکر می کردم شاید تو پسرم باشی!"
عشق به زندگی اش زد
مثل شاهینی که به کبوتر خانه زده باشد.
چه قشقرقی به پا شد!
تمام کفتر ها که دارای نژاد اصیل بودند
کورمال کورمال بال بال زدند و از نفس افتادند
و کفتر باز که خلق و خوی ملایمی داشت
با دیدن این صحنه فریاد برآورد
دست هایش را تضرع آمیز به آسمان برداشت
و اشک هایش سرازیر شد:
دیگر با کفتر های چتری و کاکلی خود
جایزه ایی کسب نخواهد کرد
بعد از این همه سال
که کفتر های ارزشمندش
سرآمد تمام کفتر ها بودند...
اما خیلی زود اشکهایش را پاک کرد.
اکنون او در مه صبحگاهی می تازد
در حالی که شاهین چشم درشتی روی دستش نشسته است.
چرا که من تشنه ی عشق توام که زیر آسمان شهوت می رقصد
باران را بارور کن
چرا که بدون تو زندگی من کارناوال زنگار زده ایی بیش نیست.
از کنارم نرو از پیشم نرو...حال که دنیا در آتش است.
از کنارم نرو از پیشم نرو...حال که قلبم مشتاق توست.
گل سرخ گل سرخه
و همیشه هم گل سرخ بوده
ولی اخیرا نظریه ایی مطرح شده
که سیب را هم گل سرخ می دونه
و همین طور گلابی
و شاید هم آلو را.
فقط خدا می دونه که فردا چه چیز دیگه ایی گل سرخ از آب در میاد
البته تو همیشه گل سرخ بودی... هستی...
و خواهی موند.
دقایقی قبل از شروع تئاتر، ستاره ی نمایش روی زمین افتاد و مرد. کارگردان گفت: "نمایش باید اجرا شود. امشب ستاره ی نمایش نقش جنازه را به جای هنرپیشه بدل اجرا خواهد کرد." هنرپیشه بدل به سرعت لباس هایش را عوض کرد. بازی اش ستودنی بود. ستاره ی نمایش هم نقش خود را بدون نقص ایفا کرد. جمعیت با شور و شوق فراوان تشویق می کردند و هنرپیشه ی بدل در حالی که سرنگ توی جیبش را لمس می کرد، تعظیم کرد.
سیگار کشیدن کشنده است
فرانک توماس به شانس عقیده داشت. فرانک خیلی سیگار می کشید، اما می دونست که هرگز به خاطر حمله ی قلبی یا سرطان ریه نمی میره. فرانک همیشه سیگار می کشید. یه روز گاز توی آشپزخانه ی فرانک نشت کرد. فرانک گفت که یه چیزهایی درباره ی نشتی گاز میدونه و رفت که درستش کنه. فرانک راست میگفت. اون به خاطر حمله ی قلبی یا سرطان ریه نمرد.
پی نوشت: این داستان کوتاه اولین بار در روزنامه شرق در تاریخ ۲۹ اردیبهشت ۸۴ به چاپ رسید.
دوستی دارم که
دوستی دارم که روی هر چی داره اسم می گذاره. اسم اجاق گازش فرانکلینه. رینالدو که ماشینشه. قالی اش رو هم ماوده صدا میزنه. اسم لنگه جوراب هاشو از روی جفت های معروف مثل آدم و حوا انتخاب می کنه. تابستان پارسال دوستم و زنش صاحب دو تا بچّه ی دوقلو شدند. وقتی نوبت به اسم گذاری بچّه ها رسید، هیچ اسمی نمونده بود که یه جای خونه استفاده نشده باشه. خیلی ها تلاش کردن تا کمکی بکنن و اسمی پیشنهاد بدن ولی دوستم می گفت:" نه! سارا که نمیشه! اسم در ورودی خونه است. داوگ رو که اصلاً حرفشو نزن. با آکواریم قاطی میشه!" و الی آخر.
بالاخره توافق شد که بچّه ها رو "بدون نام یک" و "بدون نام دو" صدا بزنند. فکر می کنم "بدون نام دو" دختر باشه!
ترکیب "مادر شاغل" حشو دارد. (جین سیل من)
وقتی زنان احساس افسردگی می کنند یا به خرید می روند یا هله هوله می خورند. مردان در مواقع افسردگی به یک کشور دیگر حمله می کنند. (الین بوسلر)
معمولا قبل از اینکه امور بدتر شوند خیلی افتضاح می شوند. (لیلی تاملین)
در عالم سیاست اگر می خواهید حرفی زده شود از یک مرد کمک بگیرید و اگر می خواهید کاری اجرا شود از یک زن. (مارگارت تاچر)
خانه داری من فوق العاده است...هر بار که از مردی جدا می شوم خانه اش را برای خودم نگه می دارم. (زا زا گابور)
هیچ کس بدون اجازه خودتان نمی تواند شما را تحقیر کند. (النور روزولت)
سخت ترین سال های زندگی بین ده تا هفتاد سال است. (هلن هایز)
خوش دارم به این موهای زائد روی چانه ام بگویم ابروهای ولگرد. (جانت باربر)
اگر نمی توانید مثالی شایسته باشید پس آیینه ی عبرت ترسناکی باشید. ( کاترین)
"ببخشید. همسرم را در این شلوغی گم کرده ام. ممکن است چند دقیقه با من حرف بزنید؟"
دختر جوان و زیبا که دلش برای پیرمرد سوخته بود گفت: " خواهش می کنم. مشغول خرید در کدام قسمت بودید که همسرتان را گم کردید؟"
پیرمرد جواب داد: " نمی دونم. ولی هر بار به محض اینکه با دختر خوش بر و رویی مثل شما حرف می زنم ناگهان سر و کله اش پیدا می شود!"
مادر جواب داد: "خداوند آدم و حوا را خلق کرد. اون ها بچه دار شدند و این جوری نژاد انسان ها به وجود اومد."
دو روز بعد دخترک همین سوال رو از پدرش پرسید.
پدرش پاسخ داد: "خیلی سال پیش میمون ها تکامل یافتند و نژاد انسان ها پدید اومد."
دختر کوچولو که گیج شده بود نزد مادرش رفت و گفت: "مامان؟ تو گفتی خدا انسان ها رو آفرید ولی بابا میگه انسان ها تکامل یافته ی میمون ها هستند...من که نمی فهمم!"
مادرش گفت: "عزیز دلم خیلی ساده است. من بهت در مورد خانواده ی خودم گفتم و بابات در مورد خانواده ی خودش!"
مسئولیت پذیری به شیوه ی آمریکایی
یه روز که دلم خیلی گرفته بود دقیقاً می دونستم باید چه کنم. چاره ی کار یک دستگاه تلفن خوشگل بود برای ورّاجی کردن. گوشی را برداشتم. دهانه ی گوشی از بازدم هایم خیس شده بود. صدای آشنایی از آن طرف خط گفت:"بله؟" دو دل بودم.
"بله؟"
آهی کشیدم و گفتم:" مامان، من دیگه هرگز..." مکث کردم و تعمداً نفسم را فرو دادم. نجوا کنان گفتم:"من دیگه هرگز با تو و بابا حرف نمی زنم."
پادشاه "م"
سلام دوست من. می خوام برات یه قصه بگم. یه قصه ی خوب با پیام اخلاقی. برات از یه پادشاه می گم. برات از پادشاه "مفیوکما" می گم. می دونی، پادشاه "م" خیلی وقت پیش قلمرو بزرگی داشت. یک عالمه سرزمین و رعیت داشت. فقط آب کافی در یکی از قسمت های قلمرو اش نداشت. یه جایی مثل بیابون بود. توجه کردی؟
پادشاه "م"، پادشاه خوبی بود. پس یه روز خدا بهش گفت:" مفیوکما، تو پادشاه خوبی هستی. به همین خاطر من به تو اون چیزی رو که واقعا بهش نیاز داری می دم. من به تو یه رودخانه عطا میکنم تا دیگه اونقدر ها کمبود آب نداشته باشی، خوبه؟" پادشاه "م" گفت:" خوبه! ممنونم خدا!" بعد از اون منتظر رودخانه نشست. خیلی زود رودخانه جاری شد، ولی در قسمتی از قلمرو جاری شد که چندان کم آب نبود. پادشاه م با خودش فکر کرد شاید خدا فراموش کرده که کجای قلمرو من واقعا به آب نیاز داشته. پس یه قشون کارگر دست و پا کرد و اونها عمری رو صرف چرخوندن مسیر رودخانه کردند. هنوز از پایان این کار خسته کننده خیلی نگذشته بود که مشکل به وجود اومد. آب رودخانه خشک شد. پس پادشاه "م"، که حالا از پیری و ناامیدی تحلیل رفته بود، رو کرد به خدا و گفت:"خدایا! چرا رودخانه رو پس گرفتی؟" خدا جواب داد:"من پس نگرفتم!" پادشاه کنجکاوی کرد:"پس کجا رفته؟" خدا ریز ریز خندید و گفت:" فرزندم مفیوکما، تو رودخانه رو به بیابون دادی، مگه نه؟ اون بیابون از خیلی وقت پیش از تو تشنه بود. من اینو می دونستم اما تو نمی دونستی!" دوباره پادشاه "م" با ناراحتی ناله کرد:"خدایا! تو که می دونستی بیابون تموم رودخانه رو سر میکشه، چرا وقتی داشتم رودخانه رو منحرف می کردم اون طرف بهم هشدار ندادی؟ تو که قادر به انجام هر کار هستی، چرا بیابون رو سیراب نکردی تا تمام رودخانه رو ننوشه؟" خدا آه عمیقی کشید که تمام قلمرو پادشاه "م" رو به لرزه در آورد. بعد گفت:" مفیوکما، مشکل شما انسان ها همینه، شما درک نمی کنید!"
حالا دوست من، تو داستان رو می دونی و میتونی به پیام اخلاقی اون هم پی ببری. من درباره اش زیاد مطمئن نیستم، برای همین نمی تونم بهت بگم. اما بگذار بگم که من از این داستان خوشم اومده و می خوام به صورت نمایشنامه درش بیارم. فکر میکنی بتونی جای پادشاه "م" بازی کنی و منم جای خدا بازی کنم؟
جواهر فروش حلقه ها را روی میز قرار داد و یک حلقه ی پنج هزار دلاری پیشنهاد داد. پیرمرد گفت: "مثل اینکه متوجه عرض بنده نشدید. من یک حلقه واقعا استثنایی و ویژه می خواهم."
با شنیدن این حرف جواهر فروش به صندوق مخصوص خود مراجعه کرد و حلقه ی دیگری آورد.
" قیمت این حلقه فوق العاده زیبا فقط چهل هزار دلار است." چشم های دختر جوان برقی زد و سراسر بدنش از هیجان به لرزه در آمد. پیرمرد که حواسش به واکنش دختر جوان بود گفت: "باشه همین خوبه."
جواهر فروش از پیرمرد پرسید نحوه ی پرداخت این مبلغ چگونه خواهد بود و پیرمرد جواب داد:
" چک می نویسم. البته می دانم شما برای اینکه مطمئن شوید چک بی محل نمی کشم باید با بانک من تماس بگیرید. الان هم که بانک ها تعطیل هستند. پس من چکی برای شما می نویسم و شما می توانید دوشنبه صبح به بانک تلفن کنید و موجودی حسابم را چک کنید. دوشنبه عصر من برای بردن حلقه می آیم."
دوشنبه صبح جواهر فروش در حالی که صدایش از عصبانیت می لرزید به پیرمرد تلفن کرد:
"حساب شما که خالی است!"
" خودم می دونم! ولی عجب آخر هفته توپی بود!"
مرد جذابی به زن بیوه ای که بر سر قبر شوهرش گریه می کرد نزدیک شد و مودبانه گفت:" خانم، مدّت مدیدی است که ذهن مرا سرشار از زیباترین احساسات کرده اید". بیوه زن فریاد زد:"مردک رذل برو گمشو! الان چه وقت حرف زدن درباره ی عشق و عاشقی است؟" مرد جذاب با فروتنی پاسخ داد:" خانم باور کنید نمی خواستم احساساتم را فاش کنم ولی زیبایی خیره کننده ی شما مرا از خود بی خود کرد." بیوه زن گفت:" باید مرا وقتی که گریه نکرده باشم ببینی!"
قول بده بهم بگی
" بابا! یه سوالی ازت دارم..." زنم داشت ظرف های شام رو جمع می کرد و به آشپزخانه می برد. شام مورد علاقه ی من و پدرم رو پخته بود و به نوعی آشپزخانه ی جدیدش رو افتتاح کرده بود. پدرم در حالی که نوشیدنی اش رو مزه مزه می کرد گفت:" آتیش کن!" زنم ناگهان از آشپزخانه وارد ناهارخوری شد. برای اینکه از بحثمون دورش کنم، دست هایش را که به طرف ظروف روی میز دراز شده بود گرفتم و بوسیدم. لبخندی زد و وقتی رفت ادامه دادم:" بابا قبل از اینکه بپرسم می خوام قول بدی که بهم می گی."
"بهت می گم؟ منظورت چیه؟"
سرم را تکان دادم و گفتم:" قول بده دیگه! باشه؟ قول بده بهم می گی"
پدرم دست هایش را کنار لیوان گذاشت. شانه هایش را بالا انداخت ولی سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد. گفتم:" بابا داشتم با خودم فکر می کردم..." لحظه ای ساکت شدم. آهی کشیدم:" تو به من افتخار می کنی؟"
پی نوشت: این داستان کوتاه اولین بار در تاریخ سیزدهم امرداد سال ۸۴ در روزنامه شرق چاپ شد.
دیشب با خواهرم خلوت
کرده بودم. به او گفتم: "هرگز نمی خواهم زندگی گیاهی داشته باشم. نمی خواهم
به چند دستگاه و مایعات سرم برای زنده ماندن وابسته شوم. این جور زندگی کردن اصلا
کیفیت ندارد. اگر چنین اتفاقی برایم افتاد می خواهم بهم قول بدهی که سیم دستگاه را
قطع خواهی کرد."
خواهرم بلند شد، سیم
کامپیوتر را از برق کشید و بطری مشروبم را هم از جلوی دستم برداشت.
عجب آدم...!
پی نوشت: نویسنده گمنام است.
دوستی دارم که روی تمام اموالش اسم می گذاره. اسم اجاق گازش فرانکلینه.
رینالدو که ماشینشه. قالی اش رو هم ماوده صدا میزنه. اسم لنگه جوراب
هاشو از روی جفت های معروف مثل آدم و حوا انتخاب می کنه. تابستان پارسال دوستم و
زنش صاحب دو تا بچّه ی دوقلو شدند. وقتی نوبت به اسم گذاری بچّه ها رسید، هیچ اسمی
نمونده بود که یه جای خونه استفاده نشده باشه. خیلی ها تلاش کردن تا کمکی بکنن و
اسمی پیشنهاد بدن ولی دوستم می گفت:" نه! سارا که نمیشه! اسم در ورودی
خونه است. داوگ رو که اصلاً حرفشو نزن. با آکواریم قاطی میشه!" و الی
آخر.
بالاخره توافق شد که بچّه ها رو "بدون نام یک" و "بدون نام دو" صدا بزنند. فکر میکنم "بدون نام دو" دختر باشه!
پی نوشت: دوستان عزیز، به دلیل نزدیکی تاریخ امتحان فعلا تا مدتی که وقت و حال و حوصله قلم فرسایی پیدا کنم چند تا از ترجمه هایم را اینجا می گذارم. اسم نویسنده رو هم نوشتم. سعی می کنم در اولین فرصت جواب محبت ها تون رو بدهم. پیروز و سلامت باشید.