تبليغاتX
تناقض معتبر
قبل از شروع دوره دکترا:

می خوام جایزه نوبل بگیرم.

می خوام جایزه خلاقیت بگیرم.

اولین سال دکترا:

می خوام دو ساله دکترا بگیرم.

می خوام فقط به کنفرانس های معتبر مقاله بدم.

می خوام یه تحقیق محشر انجام بدم.

می خوام جایزه بهترین تز دکترا را بگیرم.

دومین سال دکترا:

می خوام پنج ساله دکترا بگیرم.

باید یه موضوع پیدا کنم.

استاد راهنمامو عوض کنم؟

سومین سال دکترا:

می خوام لااقل یه مقاله داشته باشم...حالا هر کنفرانسی باشه.

موضوعم رو عوض کنم؟

دکتر باقالی هم بهم بگن کفایت می کنه.

چهارمین سال دکترا:

می خوام دوره دکترا رو تموم کنم.

رفقای خودم الان دو تا بچه دارن...پس من کی ازدواج می کنم؟

پنجمین سال دکترا:

چرا زد به سرم دکترا بخونم؟

چرا گیر این استاد راهنما افتادم؟

چرا این موضوع رو انتخاب کردم؟

ششمین سال دکترا:

تورو خدا یه مدرک بدین به من برم پی کار و زندگیم!

می خوام از اینجا برم و دیگه پشت سرم رو هم نگاه نکنم.

تورو هر کی دوست دارین ولم کنید.

هفتمین سال دکترا:

مردم بهم میگن بابایی!

بنده خدا صبر کرد اما طاقتش تموم شد...رفت زن یکی دیگه شد.

از خیر مدرک گذشتم... بگذارین در آرامش زندگی کنم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 18:34 توسط بنفشه ر.

از من می گریزی؟

هرگز--

معشوق من!

تا زمانی که من منم و تو تویی

تا زمانی که دنیا هر دو ما را در بر دارد

من عاشق توام

و تو افسونگر منی

آنگاه که یکی انکار کند

دیگری باید اصرار کند.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 18:19 توسط بنفشه ر.

با بابام که یه پیرمرد نود ساله است به یه فست فود رفته بودیم. تمام مدتی که داشتیم ناهار می خوردیم بابام داشت به پسر جوانی نگاه می کرد که ظاهر عجیبی داشت و موهایش را رنگارنگ کرده بود. آخر سر پسر از کوره در رفت و گفت: "به چی نگاه می کنی پیری؟ نشده در عمرت یه کار خفن بکنی؟!"

لقمه را فرو دادم و منتظر جواب دندان شکن بابام شدم:

"چرا! یه دفعه که سیاه مست بودم ترتیب یه بوقلمون رو دادم! داشتم با خودم فکر می کردم شاید تو پسرم باشی!"

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 20:28 توسط بنفشه ر. |

کفتر باز

عشق به زندگی اش زد

مثل شاهینی که به کبوتر خانه زده باشد.

چه قشقرقی به پا شد!

تمام کفتر ها که دارای نژاد اصیل بودند

کورمال کورمال بال بال زدند و از نفس افتادند

و کفتر باز که خلق و خوی ملایمی داشت

با دیدن این صحنه  فریاد برآورد

 

دست هایش را تضرع آمیز به آسمان برداشت

و اشک هایش سرازیر  شد:

دیگر با کفتر های چتری و کاکلی خود

جایزه ایی کسب نخواهد کرد

بعد از این همه سال

که کفتر های ارزشمندش

 سرآمد تمام کفتر ها بودند...

 

اما خیلی زود اشکهایش را پاک کرد.

 

اکنون او در مه صبحگاهی می تازد

در حالی که شاهین چشم درشتی روی دستش نشسته است.

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 19:19 توسط بنفشه ر. |

بیا و باران را بارور کن

چرا که من تشنه ی عشق توام که زیر آسمان شهوت می رقصد

باران را بارور کن

چرا که بدون تو زندگی من کارناوال زنگار زده ایی بیش نیست.

از کنارم نرو از پیشم نرو...حال که دنیا در آتش است.

از کنارم نرو از پیشم نرو...حال که قلبم مشتاق توست.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 0:12 توسط بنفشه ر. |

خانواده ی گل سرخ

گل سرخ گل سرخه

و همیشه هم گل سرخ بوده

ولی اخیرا نظریه ایی مطرح شده

که سیب را هم گل سرخ می دونه

و همین طور گلابی

و شاید هم آلو را.

فقط خدا می دونه که فردا چه چیز دیگه ایی گل سرخ از آب در میاد

البته تو همیشه گل سرخ بودی... هستی...

و خواهی موند.

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 21:5 توسط بنفشه ر. |

هنرپیشه ی بدل

دقایقی قبل از شروع تئاتر، ستاره ی نمایش روی زمین افتاد و مرد. کارگردان گفت: "نمایش باید اجرا شود. امشب ستاره ی نمایش نقش جنازه را به جای هنرپیشه  بدل اجرا خواهد کرد." هنرپیشه بدل به سرعت لباس هایش را عوض کرد. بازی اش ستودنی بود. ستاره ی نمایش هم نقش خود را بدون نقص ایفا کرد.  جمعیت با شور و شوق فراوان تشویق می کردند و هنرپیشه ی بدل در حالی که سرنگ توی جیبش را لمس می کرد، تعظیم کرد.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 21:15 توسط بنفشه ر. |

سیگار کشیدن کشنده است

فرانک توماس به شانس عقیده داشت. فرانک خیلی سیگار می کشید، اما  می دونست که هرگز به خاطر حمله ی قلبی یا سرطان ریه نمی میره. فرانک همیشه سیگار می کشید. یه روز گاز توی آشپزخانه ی فرانک نشت کرد. فرانک گفت که یه چیزهایی درباره ی نشتی گاز میدونه و رفت که درستش کنه. فرانک راست میگفت. اون به خاطر حمله ی قلبی یا سرطان ریه نمرد.

پی نوشت: این داستان کوتاه اولین بار در روزنامه شرق در تاریخ ۲۹ اردیبهشت ۸۴ به چاپ رسید.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 20:56 توسط بنفشه ر. |

دوستی دارم که

دوستی دارم که روی هر چی داره اسم می گذاره. اسم اجاق گازش فرانکلینه. رینالدو که ماشینشه. قالی اش رو هم ماوده صدا میزنه. اسم لنگه جوراب هاشو از روی جفت های معروف مثل آدم و حوا انتخاب می کنه. تابستان پارسال دوستم و زنش صاحب دو تا بچّه ی دوقلو شدند. وقتی نوبت به اسم گذاری بچّه ها رسید، هیچ اسمی نمونده بود که یه جای خونه استفاده نشده باشه. خیلی ها تلاش کردن تا کمکی بکنن و اسمی پیشنهاد بدن ولی دوستم می گفت:" نه! سارا که نمیشه! اسم در ورودی خونه است. داوگ رو که اصلاً حرفشو نزن. با آکواریم قاطی میشه!" و الی آخر.

بالاخره توافق شد که بچّه ها رو "بدون نام یک" و "بدون نام دو" صدا بزنند. فکر می کنم "بدون نام دو" دختر باشه!

 

  

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 20:58 توسط بنفشه ر. |

درون هر فرد کهنسال یک جوان  گیج و متحیر وجود دارد و به این فکر می کند که چه بلایی به سرش آمده...(کورا هاروی آرمسترانگ)

ترکیب "مادر شاغل" حشو دارد. (جین سیل من)

وقتی زنان احساس افسردگی می کنند یا به خرید می روند یا هله هوله می خورند. مردان در مواقع افسردگی به یک کشور دیگر حمله می کنند. (الین بوسلر)

معمولا قبل از اینکه امور بدتر شوند خیلی افتضاح می شوند. (لیلی تاملین)

در عالم سیاست اگر می خواهید حرفی زده شود از یک مرد کمک بگیرید و اگر می خواهید کاری اجرا شود از یک زن. (مارگارت تاچر)

خانه داری من فوق العاده است...هر بار که از مردی جدا می شوم خانه اش را برای خودم نگه می دارم. (زا زا گابور)

هیچ کس بدون اجازه خودتان نمی تواند شما را تحقیر کند. (النور روزولت)

سخت ترین سال های زندگی بین ده تا هفتاد سال است. (هلن هایز)

خوش دارم به این موهای زائد روی چانه ام بگویم ابروهای ولگرد. (جانت باربر)

اگر نمی توانید مثالی شایسته باشید پس آیینه ی عبرت ترسناکی باشید. ( کاترین)

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 22:10 توسط بنفشه ر. |

مرد مسنی در یک فروشگاه بزرگ به دختری جوان و جذاب نزدیک شد و گفت:

"ببخشید. همسرم را در این شلوغی گم کرده ام. ممکن است چند دقیقه با من حرف بزنید؟"

دختر جوان و زیبا که دلش برای پیرمرد سوخته بود گفت: " خواهش می کنم. مشغول خرید در کدام قسمت بودید که همسرتان را گم کردید؟"

پیرمرد جواب داد: " نمی دونم. ولی هر بار به محض اینکه با دختر خوش بر و رویی مثل شما حرف می زنم ناگهان سر و کله اش پیدا می شود!"

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 12:19 توسط بنفشه ر. |

روزی دختر کوچولویی از مادرش پرسید: "مامان؟ نژاد انسان ها از کجا اومد؟"

مادر جواب داد: "خداوند آدم و حوا را خلق کرد. اون ها بچه دار شدند و این جوری نژاد انسان ها به وجود اومد."

دو روز بعد دخترک همین سوال رو از پدرش پرسید.

پدرش پاسخ داد: "خیلی سال پیش میمون ها تکامل یافتند و نژاد انسان ها پدید اومد."

دختر کوچولو که گیج شده بود نزد مادرش رفت و گفت: "مامان؟ تو گفتی خدا انسان ها رو آفرید ولی بابا میگه انسان ها تکامل یافته ی میمون ها هستند...من که نمی فهمم!"

مادرش گفت: "عزیز دلم خیلی ساده است. من بهت در مورد خانواده ی خودم گفتم و بابات در مورد خانواده ی خودش!"

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 10:35 توسط بنفشه ر. |

مسئولیت پذیری به شیوه ی آمریکایی

 

یه روز که دلم خیلی گرفته بود دقیقاً می دونستم باید چه کنم. چاره ی کار یک دستگاه تلفن خوشگل بود برای ورّاجی کردن. گوشی را برداشتم. دهانه ی گوشی از بازدم هایم خیس شده بود. صدای آشنایی از آن طرف خط گفت:"بله؟" دو دل بودم.

 "بله؟"

 آهی کشیدم و گفتم:" مامان، من دیگه هرگز..." مکث کردم و تعمداً نفسم را فرو دادم. نجوا کنان گفتم:"من دیگه هرگز با تو و بابا حرف نمی زنم."

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 23:13 توسط بنفشه ر. |

پادشاه "م"

 

سلام دوست من. می خوام برات یه قصه بگم. یه قصه ی خوب با پیام اخلاقی. برات از یه پادشاه می گم. برات از پادشاه "مفیوکما" می گم. می دونی، پادشاه "م" خیلی وقت پیش قلمرو بزرگی داشت. یک عالمه سرزمین و رعیت داشت. فقط آب کافی در یکی از قسمت های قلمرو اش نداشت. یه جایی مثل بیابون بود. توجه کردی؟

پادشاه "م"، پادشاه خوبی بود. پس یه روز خدا بهش گفت:" مفیوکما، تو پادشاه خوبی هستی. به همین خاطر من به تو اون چیزی رو که واقعا بهش نیاز داری می دم. من به تو یه رودخانه عطا میکنم تا دیگه اونقدر ها کمبود آب نداشته باشی، خوبه؟" پادشاه "م" گفت:" خوبه! ممنونم خدا!" بعد از اون منتظر رودخانه نشست. خیلی زود رودخانه جاری شد، ولی در قسمتی از قلمرو جاری شد که چندان کم آب نبود. پادشاه م با خودش فکر کرد شاید خدا فراموش کرده که کجای قلمرو من واقعا به آب نیاز داشته. پس یه قشون کارگر دست و پا کرد و اونها عمری رو صرف چرخوندن مسیر رودخانه کردند. هنوز از پایان این کار خسته کننده خیلی نگذشته بود که مشکل به وجود اومد. آب رودخانه خشک شد. پس پادشاه "م"، که حالا از پیری و ناامیدی تحلیل رفته بود، رو کرد به خدا و گفت:"خدایا! چرا رودخانه رو پس گرفتی؟" خدا جواب داد:"من پس نگرفتم!" پادشاه کنجکاوی کرد:"پس کجا رفته؟" خدا ریز ریز خندید و گفت:" فرزندم مفیوکما، تو رودخانه رو به بیابون دادی، مگه نه؟ اون بیابون از خیلی وقت پیش از تو تشنه بود. من اینو می دونستم اما تو نمی دونستی!"  دوباره پادشاه "م" با ناراحتی ناله کرد:"خدایا! تو که می دونستی بیابون تموم رودخانه رو سر میکشه، چرا وقتی داشتم رودخانه رو منحرف می کردم اون طرف بهم هشدار ندادی؟ تو که قادر به انجام هر کار هستی، چرا بیابون رو سیراب نکردی تا تمام رودخانه رو ننوشه؟" خدا آه عمیقی کشید که تمام قلمرو پادشاه "م" رو به لرزه در آورد. بعد گفت:" مفیوکما، مشکل شما انسان ها همینه، شما درک نمی کنید!"

حالا دوست من، تو داستان رو می دونی و میتونی به پیام اخلاقی اون هم پی ببری. من درباره اش زیاد مطمئن نیستم، برای همین نمی تونم بهت بگم. اما بگذار بگم که من از این داستان خوشم اومده و می خوام به صورت نمایشنامه درش بیارم. فکر میکنی بتونی جای پادشاه "م" بازی کنی و منم جای خدا بازی کنم؟

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 18:51 توسط بنفشه ر. |

عصر روز جمعه پیرمردی سفید مو به همراه دختر جوان و زیبایی وارد یک جواهر فروشی لوکس شد و به جواهر فروش گفت که می خواهد یک حلقه استثنایی برای دوست دخترش بخرد.

جواهر فروش حلقه ها را روی میز قرار داد و یک حلقه ی پنج هزار دلاری پیشنهاد داد. پیرمرد گفت: "مثل اینکه متوجه عرض بنده نشدید. من یک حلقه واقعا استثنایی و ویژه می خواهم."

با شنیدن این حرف جواهر فروش به صندوق مخصوص خود مراجعه کرد و حلقه ی دیگری آورد.

" قیمت این حلقه فوق العاده زیبا فقط چهل هزار دلار است." چشم های دختر جوان برقی زد و سراسر بدنش از هیجان به لرزه در آمد. پیرمرد که حواسش به واکنش دختر جوان بود گفت: "باشه همین خوبه."

جواهر فروش از پیرمرد پرسید نحوه ی پرداخت این مبلغ چگونه خواهد بود و پیرمرد جواب داد:

" چک می نویسم. البته می دانم شما برای اینکه مطمئن شوید چک بی محل نمی کشم باید با بانک من تماس بگیرید. الان هم که بانک ها تعطیل هستند. پس من چکی برای شما می نویسم و شما می توانید دوشنبه صبح به بانک تلفن کنید و موجودی حسابم را چک کنید. دوشنبه عصر من برای بردن حلقه می آیم."

دوشنبه صبح جواهر فروش در حالی که صدایش از عصبانیت می لرزید به پیرمرد تلفن کرد:

"حساب شما که خالی است!"

" خودم می دونم! ولی عجب آخر هفته توپی بود!"

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 16:3 توسط بنفشه ر. |

بیوه ی وفادار

مرد جذابی به زن بیوه ای که بر سر قبر شوهرش گریه می کرد نزدیک شد و مودبانه گفت:" خانم، مدّت مدیدی است که ذهن مرا سرشار از زیباترین احساسات  کرده اید". بیوه زن فریاد زد:"مردک رذل برو گمشو! الان چه وقت حرف زدن درباره ی عشق و عاشقی است؟" مرد جذاب با فروتنی پاسخ داد:" خانم باور کنید نمی خواستم احساساتم را فاش کنم ولی زیبایی خیره کننده ی شما مرا از خود بی خود کرد." بیوه زن گفت:" باید مرا وقتی که گریه نکرده باشم ببینی!"

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:29 توسط بنفشه ر. |

قول بده بهم بگی

 

" بابا! یه سوالی ازت دارم..." زنم داشت ظرف های شام رو جمع می کرد و به آشپزخانه می برد. شام مورد علاقه ی من و پدرم رو پخته بود و به نوعی آشپزخانه ی جدیدش رو افتتاح کرده بود. پدرم در حالی که نوشیدنی اش رو مزه مزه می کرد گفت:" آتیش کن!" زنم ناگهان از آشپزخانه وارد ناهارخوری شد. برای اینکه از بحثمون دورش کنم، دست هایش را که به طرف ظروف روی میز دراز شده بود گرفتم و بوسیدم. لبخندی زد و وقتی رفت ادامه دادم:" بابا قبل از اینکه بپرسم می خوام قول بدی که بهم می گی."

 "بهت می گم؟ منظورت چیه؟"

سرم را تکان دادم و گفتم:" قول بده دیگه! باشه؟ قول بده بهم می گی"

پدرم دست هایش را کنار لیوان گذاشت. شانه هایش را بالا انداخت ولی سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد. گفتم:" بابا داشتم با خودم فکر می کردم..." لحظه ای ساکت شدم. آهی کشیدم:" تو به من افتخار می کنی؟"

 

پی نوشت: این داستان کوتاه اولین بار در تاریخ سیزدهم امرداد سال ۸۴ در روزنامه شرق چاپ شد.

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:51 توسط بنفشه ر. |

مرد داشت تلویزیون نگاه می کرد که زن سراسیمه وارد هال شد و گفت:
" مرد! کجایی که ببینی! بچه های من با بچه های تو دست به یکی کرده اند و دارند بچه هامون رو حسابی کتک می زنند!"
 
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 15:50 توسط بنفشه ر. |

زنی سگش را به دامپزشکی برد و از دامپزشک خواست تا دم سگ را از بیخ ببرد. وقتی دامپزشک دلیل این کار عجیب را پرسید زن جواب داد:
" قراره مادر شوهرم بیاید خونه مون. نمی خواهم به هیچ عنوان فکر کنه که کسی از آمدنش خوشحال شده!"


یه روز رفته بودم سوپر مارکت و اتفاقا مادر شوهرم را دیدم که با شش زن دیگر حرفش شده بود. بحث و جدل بالا گرفت و کار به کتک کاری کشید. همسایه مادر شوهرم که آنجا بود و مرا می شناخت گفت:" همین جوری وایسادی داری بر بر نگاه می کنی؟ خوب برو کمک!" گفتم:" نه! شش نفری از پسش بر می آیند!"


"اگر ببینی مادر شوهرت در حالی که غرقه به خون است دارد روی زمین پیچ و تاب می خورد چه می کنی؟"
" یه گلوله دیگه حرومش می کنم!"


پشت هر مرد موفقی همسری فداکار و مادر شوهری متعجب ایستاده است.


دو زن در اتوبوس کنار هم نشسته بودند و با هم دردل می کردند. اولی گفت:" مادر شوهر من یک فرشته است." دومی گفت:" خوش به حالت! مال من هنوز زنده است!"


مادرشوهر به عروس:
"پس تو می خواهی عروس من بشی؟"
"راستش نه! ولی برای ازدواج با پسرتان راه دیگری ندارم!"


من و مادر شوهرم بیست و پنج سال تمام در کمال آرامش زندگی کردیم...تا اینکه با یکدیگر ملاقات نمودیم!


روزی مادر شوهرم بهم گفت:" اگر واقعا از من نفرت داری پس برای چی عکس مرا گذاشته ایی بالای شومینه؟" گفتم:" برای اینکه بچه ها طرف آتش نروند!"
 
+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 11:32 توسط بنفشه ر. |

پیرمرد خشنی وارد یک کلیسای محلی شد و به منشی آنجا که خواهری روحانی بود گفت:
" من اومده ام توی کلیسا کوفتی شما عضو بشم!"
خواهر روحانی که از لحن پیرمرد یکه خورده بود گفت:
"خیلی عذر می خواهم قربان...متوجه نشدم چی فرمودید؟"
" خوب گوشاتو وا کن نفله! گفتم می خوام توی کلیسای کوفتی تون عضو بشم!"
"خیلی متاسفم قربان اما با این لحنی که شما دارید فکر نمی کنم امکان پذیر باشد."
خواهر روحانی به اتاق مطالعه کشیش رفت تا او را از این جریان مطلع سازد. کشیش به او حق داد که چنین لحن بی ادبانه ایی را تحمل نکند. با هم به نزد پیرمرد عجیب بر گشتند و کشیش پرسید:
"قربان مشکلی پیش آمده است؟"
پیرمرد جواب داد:
" نه خیر هم! ببین من دویست میلیون دلار توی یه لاتاری بردم و حالا می خوام توی این خراب شده عضو بشم تا از شر بخشی از این پول لعنتی خلاص بشم!"
کشیش گفت:
"حالا فهمیدم، و این زنیکه سلیطه داره می ره روی اعصابتون؟"

 
+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 15:58 توسط بنفشه ر. |

مردی به قصد دزدی وارد یک بانک شد و کارمندان و کسانی که توی بانک بودند را گروگان گرفت. از یکی از گروگان ها پرسید:
" منو دیدی که از بانک سرقت مسلحانه کردم؟"
گروگان جواب داد:
" بله..."
گروگانگیر بدون معطلی یک گلوله توی سرش خالی کرد. سپس رو کرد به گروگان بعدی و گفت:
" منو دیدی که از بانک سرقت مسلحانه کردم؟"
گروگان گفت:
" نه! ولی زنم تو رو دید!"

پی نوشت: دوستان لطفا به من اعتماد کنید. اگر نام نویسنده مشخص باشد حتما آن را خواهم نوشت.
 
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 16:2 توسط بنفشه ر. |

دیشب با خواهرم خلوت کرده بودم. به او گفتم: "هرگز نمی خواهم زندگی گیاهی داشته باشم. نمی خواهم به چند دستگاه و مایعات سرم برای زنده ماندن وابسته شوم. این جور زندگی کردن اصلا کیفیت ندارد. اگر چنین اتفاقی برایم افتاد می خواهم بهم قول بدهی که سیم دستگاه را قطع خواهی کرد."

خواهرم بلند شد، سیم کامپیوتر را از برق کشید و بطری مشروبم را هم از جلوی دستم برداشت.

عجب آدم...!

پی نوشت: نویسنده گمنام است.

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 15:40 توسط بنفشه ر. |

كودك رو بغل كردم. ديگه گريه نمى كرد. طورى به من نگاه مى كرد انگار تنها كسى در دنيا هستم كه مى تونه گريه اش رو بند بياره. وقتى راه افتاد به خودم اميدوارى دادم كه زياد از من دور نمى شه. فقط داره كارى را مى كنه كه بايد بكنه. روز اول مدرسه با كيف و ظرف غذاخورى به دبستان فرستادمش. ديگه نيازى نبود تمام روز سرگرمش كنم. وقتى كه داشت كتاب مى خوند كنارش نشستم. ديگه لازم نبود كلمات سخت را برايش تلفظ كنم. كودك با لباس و كلاه فارغ التحصيلى دبيرستان را تمام كرد. چيزهاى زيادى آموخته بود كه چندان به من ارتباط نداشت. كودك را در اولين روز كالج همراهى كردم. ديگه زير يك سقف با من زندگى نمى كرد. در مراسم عروسى كودك گريه كردم. به خودم گفتم حالا زندگى خانوادگى خودش رو شروع مى كنه. چه انتظار ديگه ایی داشتى مگه؟ اما واقعاً دردناكه... اشك هايم سرازير شد...
اشك ها واقعى بود، درد واقعى بود، اما كودك ديگر واقعى نبود. سردى تخت معاينه را حس كردم. پرستار داشت به بازويم تلنگر مى زد. به من گفت كه همه چيز تموم شده: «نيمه پر ليوان را ببين. از فردا ديگه ويار ندارى. شكمت هم ظرف چند هفته عين اولش مى شه.» به گمانم واقعاً نمى خواستم اون همه درد بكشم...

پی نوشت: ترجمه ی این داستان اولین بار در روزنامه شرق مورخ 27 مرداد ماه سال 84 چاپ شد. از کلیه ی دوستانی که در این مدت با پیام های گرم و قشنگشون بهم قوت قلب دادند کمال سپاس گزاری را دارم...اما مپرسید از من چه آمد بر سر امتحان کارشناسی ارشد! به قول وودی الن که میگه: "اعتماد به نفس آن چیزی است که تا قبل از مواجه شدن با مشکل دارید!" در هر حال امیدوارم هر چه صلاح است خدا برایمان پیش آورد.
+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 15:32 توسط بنفشه ر. |

درود بر دوستان عزیز.
با توجه به نزدیک شدن واقعه روز ولنتاین، پیشاپیش این روز را به درگاه حضرتش تبریک گفته و برای همگی دوستان متاهل و مجرد به ظاهر متاهل! آرزوی شادکامی دارم. چند پیغام عاشقانه براتون ترجمه کردم. ان شاءلله به کارتان بیاید:
اگر بابت هر بار فکر کردن به تو گلی می کاشتم، تا به حال باغی از گل نصیبم شده بود.
عشق جاذبه ی متافیزیکی است. (فولر)
مهم ترین چیز ها را نمی توان به زبان آورد چرا که کلمات آن ها را محدود می کنند. (استفان کینگ)
در حالی که زانو زده ایی نمی توانی در دام عشق بیافتی.
عشق مرغوب ترین شراب زندگی است. (پیکاسو)
عشق واقعی آرام و بدون قیل و قال می آید...اگر سر و صدایی می شنوی بهتره گوش هایت را چک کنی. (سگال)
بیا مستاجر قلبم شو...اجاره نمی خواهم. (ساموئل لاور)
عشق ادبیات احساسات است.
عشق مانند شبنمی است که هم روز گزنه هم روی گل های نیلوفر می نشیند. (ضرب المثل سوئدی)
می دانی چه زمانی به عشق حقیقی ات می رسی؟ زمانی که هم صورتت خندان باشد هم قلبت.
ثمره ی عشق هرگز باغی پر از رز های سرخ نخواهد بود مگر با آفتاب ایمان، آب صداقت و هوای احساسات پرورانده شود.
عشق تکرار زمزه وار و بی پایان یک نام است. (مک لافلین)
هیچ کس حتی شاعران هرگز نتوانسته اند گنجایش قلب آدمی را بسنجند. (فیتزجرالد)
داستان های عاشقانه ی حقیقی پایان ندارند. (باخ)
عشق دلایل مخصوص به خود را دارد که منطق از آن سر در نمی آورد. (پاسکال)
بدون عشق خانه ی فقیر و غنی یکی است.
عشق مانند یک بازی دو نفره می ماند که در آن هر دو طرف می توانند برنده شوند. (گبور)
این عشق است که روح شما را از مخفی گاه اش بیرون می کشد. (هارستن)
اگر عشق را از زندگی حذف کنیم، زمین تبدیل به یک مقبره می شود. (رابرت براونینگ)
آنچه که برای زنده بودن نیاز داشتم زمین به من عطا کرد اما دلیل زنده بودنم را تو به من بخشیدی.
تا حالا چندین بار عاشق شده ام...همیشه هم عاشق تو شده ام.
ما به هم عشق ورزیدیم، عشقی که بیشتر از عشق بود (ادگار آلن پو)
قانون جاذبه در افتادن انسان ها در دام عشق هیچ تاثیری ندارد. (انیشتین)

پی نوشت:
امروز روز ولنتاین است. با پدر و مادرم به یک رستوران رفته ایم تا این مناسبت را سه نفری جشن بگیریم. دور و برمان پر از زوج های به ظاهر خوشبخت نشسته اند. چشم می گردانم. هیچ کدام به نظر زن و شوهر یا اعضای خانواده نمی آیند. پدر یک جعبه شکلات و مادرم یک بلوز برایم خریده است:" بنفشه جان ان شاء الله ولنتاین سال دیگه با کسی که دوستش داری و اونم قدر تورو می دونه بری بیرون." پدرم اخم می کند و زیر چشمی به مادرم نگاه می کند و من با خودم فکر می کنم این چهارمین سال متوالی است که از وقتی 18 سالم شد مادرم دارد همین دعا را در حقم می کند!
به پدر و مادرم که عاشقانه دوستشان دارم لبخند می زنم.
 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 19:46 توسط بنفشه ر. |

دوستی دارم که روی تمام اموالش اسم می گذاره. اسم اجاق گازش فرانکلینه. رینالدو که ماشینشه. قالی اش رو هم ماوده صدا میزنه. اسم لنگه جوراب هاشو از روی جفت های معروف مثل آدم و حوا انتخاب می کنه. تابستان پارسال دوستم و زنش صاحب دو تا بچّه ی دوقلو شدند. وقتی نوبت به اسم گذاری بچّه ها رسید، هیچ اسمی نمونده بود که یه جای خونه استفاده نشده باشه. خیلی ها تلاش کردن تا کمکی بکنن و اسمی پیشنهاد بدن ولی دوستم می گفت:" نه! سارا که نمیشه! اسم در ورودی خونه است. داوگ رو که اصلاً حرفشو نزن. با آکواریم قاطی میشه!" و الی آخر.

بالاخره توافق شد که بچّه ها رو "بدون نام یک" و "بدون نام دو" صدا بزنند. فکر میکنم "بدون نام دو" دختر باشه!

پی نوشت: دوستان عزیز، به دلیل نزدیکی تاریخ امتحان فعلا تا مدتی که وقت و حال و حوصله قلم فرسایی پیدا کنم چند تا از ترجمه هایم را اینجا می گذارم. اسم نویسنده رو هم نوشتم. سعی می کنم در اولین فرصت جواب محبت ها تون رو بدهم. پیروز و سلامت باشید.

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 0:9 توسط بنفشه ر. |

مادر بزرگی با نوه اش به کنار دریا رفته بودند. پسرک در آب بازی می کرد و مادر بزرگش در ساحل ایستاده بود، چون نمی خواست لباسش خیس شود. ناگهان موجی سهمگین پسرک را در خود فرو برد. وقتی که موج در هم شکست، پسرک هم ناپدید شده بود...
مادربزرگ دست هایش را رو به آسمان دراز کرد و ناله بر آورد:" وای خدایا! چرا این کار را با من کردی؟ مگر من مادربزرگ خوبی نبودم؟ مگر من مادری فداکار نبودم؟ مگر همه ی عمر در پی مال حلال نبودم؟ مگر خیرات نکردم؟ مگر هر شب جمعه شمع روشن نکردم؟ مگر تمام تلاشم را نکردم تا آن گونه زندگی کنم که تو خشنود باشی؟"
صدای مهیبی از آسمان گفت: "بسیار خوب!"
لحظه ایی بعد ناگهان موج سهمگین دیگری پدیدار شد و روی ساحل فرود آمد. وقتی آب عقب نشینی کرد، پسرک نمایان شد. داشت می خندید و آب بازی می کرد. انگار نه انگار که اصلا اتفاقی افتاده است!
صدای مهیب گفت: "نوه ات را به تو بازگرداندم. حالا راضی شدی؟"
مادربزرگ جواب داد: "کلاهش کو پس؟"

پی نوشت: این مطلب جزو ایمیل های فورواردی بود! نمی دونم کدام بنده خدایی برای اولین بار این متن را برای بنده خدای دیگری ارسال کرد! من به همه ی شما دوستان تعهد کتبی و شفاهی می دهم که اگر داستانی یا نوشته ایی از کسی ترجمه کردم حتما اسمش را بنویسم.
 ایام به کامتان!
 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 18:50 توسط بنفشه ر. |

نمی دونم خودم رو بکشم یا برم بولینگ بازی کنم!
چطوری دلم برایت تنگ بشه وقتی همیشه کنارم هستی؟
از کسی که دوست دخترم رو دزدید یه ماشین خریدم، اما ماشینه خرابه! پس معامله مون پا یا پای بوده!
قبل از اینکه کامل بشناسمت بیشتر ازت خوشم می اومد!
قول می دم فردا با هم ازدواج کنیم اما بیا امشب بریم ماه عسل!
هیچ وقت دوست دخترم را به مسابقه ی جنگ سگ ها نمی برم...می ترسم برنده شود!
مامان بدو چکش رو بیار! یه مگس روی سر بابا نشسته!
زنم با بهترین دوستم رو هم ریخت و دو تایی فرار کردند...حالا که فکر می کنم می بینم واقعا دلم برای دوستم تنگ شده!
لطفا از این قلب عبور کنید!
بدون تو احساس بدبختی می کنم...مثل زمانی است که پیشم هستی!
دلیل اینکه بچه ها مون این قدر زشت هستند تویی!
دندون هایش کثیف بود اما قلبش پاک بود!
انگشتر نصیب او شد و بیلاخ نصیب من!
سرم داره می ترکه، پاهام بو می ده و عیسی مسیح رو هم دوست ندارم!

پی نوشت: دوستان عزیزی که در تشخیص ترجمه یا نوشته بودن این پست مشکل دارند، لطفا به پی نوشت پست قبلی مراجعه کنند. با تشکر.
 
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 11:57 توسط بنفشه ر. |