- اوه این چیه؟
- سلام مامان. روزت مبارک!
- سلام...باز تو پولت رو حروم کردی؟
- حروم چیه؟ مگه چند روز در سال روز مادره؟
- آخه این گل ها که فردا پژمرده می شن! باید بریزیمشون دور!
- ولی من تا ابد دوستت دارم.
- خیلی خوب. دستت درد نکنه. بیا تو.
مانتو و روسری ام را روی دسته ی صندلی می اندازم و به طرف کمد می روم تا گلدانی برای گل ها ی نرگس پیدا کنم. صدای زنگ در شنیده می شود. مادرم دوباره در را باز می کند.
- سلام...به به! نذرتون قبول باشه...خیلی ممنونم. بله حتما. یه لحظه صبر کنید.
همسایه یه کاسه شله زرد نذری آورده است. مادرم شله زرد را در ظرف دیگری می ریزد و کاسه را می شوید و خشک می کند...به دنبال چیزی می گردد تا ظرف نذری را خالی پس ندهد. دسته ی گل نرگس را توی کاسه می گذارد و به همسایه مان بر می گرداند. گلدانی را که در آورده بودم دوباره توی کمد می گذارم.
- توی کمد دنبال چی می گردی؟
- هیچی...
یه قاشق شله زرد توی دهانم می گذارم. تلخ از گلویم پایین می رود.
در های واگن داشت بسته می شد که دختر پرید تو. نفس نفس می زد. معلوم بود مسافت زیادی را دویده است. این واگن مردانه نزدیک ترین واگن به پله های برقی بود. انگار معذب بود اما چند خانم دیگر هم سوار شده بودند. به اطراف نگاهی انداخت بلکه جایی پیدا شود و بنشیند. پسری که کنار دیوار شیشه ای نشسته بود یک صندلی جا به جا شد و جایش را به او تعارف کرد. دختر نشست و با نگرانی به سکو خیره شد.
-- نزدیک بود ها!!
دختر با چشمان گشاد به پسر نگاه کرد.
-- منظورتون چیه؟
-- می گم نزدیک بود جا بمونی...
-- آها آره...نزدیک بود...
-- دانشجو هستی؟
-- من؟ چطور؟
-- از کاغذ هایی که از کلاسورت زده بیرون حدس زدم.
دختر به کلاسورش نگاه کرد. کاغذی بیرون نزده بود.
-- منظورم اینه که تیپ شما مثل آدم های درس خوانده است. صنعتی شریف؟
-- اوه بله... الانم کلاسم دیر شده...
-- نگران نباش... ماشالله قهرمان دو هستی می رسی. من چهار سال پیش لیسانس رو گرفتم و زدم توی بیزینس. حالا یه شرکت خصوصی دارم توی هفت تیر. اینم کارت شرکتمه. بفرمایید.
(دختر سعی کرد بدون تماس انگشتانش با انگشتان پسر کارت را بگیرد. کارت روی زمین افتاد. پسر خم شد و کارت را برداشت و به طرف دختر گرفت. دختر این بار کارت را بدون وسواس گرفت.)
-- وای ببخشید...ممنون.
-- دوست دختر قبلی ام هم دانشگاهی شما بود. یه بورسیه گرفت رفت کانادا. همون بهتر که رفت! سن منم از دختر بازی گذشته...دنبال روابط جدی تر هستم. یه چیزی توی قیافه ات است که می گه دختر با اصل و نسبی هستی. رفتارت هم نشون میده نجابت داری.
-- لطف دارید. شما هم جنتلمن و با شرافت هستید.
-- چند تا غیبت داری؟
-- چطور؟
-- هیچی گفتم شاید بتونی کلاست رو بپیچونی با هم بریم ناهار بخوریم.
-- اوه نه...متاسفانه امروز باید یه پروژه تحویل بدم. حالا وقت بسیار است...آقای...(نگاهی به کارت انداخت) احتسابی...میثم احتسابی.
-- بله... می تونم شماره ات رو داشته باشم؟
-- من باهاتون تماس می گیرم. اوه رسیدیم به هفت تیر...شما باید پیاده بشید نه؟
-- آره متاسفانه...پس منتظرتم ها! مواظب خودت باش.
-- تو هم همین طور... خدا نگهدار.
پسر پیاده شد و برگشت تا برای دختر دست تکان دهد. دختر هم دستش را بالا آورد تا برای پسر بوس بفرستد. پسر کیف پول خودش را دید که در دستان دخترک بالا آمد و پایین رفت.
فردا امتحان علوم دارم. مادرم آن طرف اتاق نشسته و چهار چشمی مرا می پاید. لای کتاب علومم یک کتاب آموزش کاریکاتور گذاشته ام و به طرح های آن نگاه می کنم. مادرم هراز گاهی گردن می کشد تا چشم های مرا بهتر ببیند: " چند فصل دیگه مونده؟ زودتر درس ات رو تموم کن. باید شب زود بخوابی که فردا صبح سر جلسه امتحان خوابت نبره!" چشم هایم را می مالم و می گویم:" باشه مامان!"
امروز:
فردا امتحان پایان ترم یه درس چهار واحدی دارم. موبایلم را گذاشته ام روی ویبره و در حالی که جزوه ی درسی ام را جلویش گرفته ام، اس ام اس بازی می کنم. مادرم آن طرف اتاق نشسته و خیاطی می کند. مطمئنم صدای دکمه های موبایل را می شنود ولی چیزی نمی گوید، فقط سرش را تکان می دهد و آه می کشد.
فردا:
از توی اتاق پسرم صدای شلیک گلوله و مسلسل می آید. باز هم دارد بازی کامپیوتری می کند. دم در اتاقش می روم و دستگیره در را می چرخانم. در را از داخل قفل کرده. به در می کوبم و داد می زنم:" سهیل؟ سهیل؟"
بدون اینکه صدای بازی را کم کند می گوید:
"هان؟"
" تو مگه فردا امتحان علوم نداری؟"
"چرا!"
"پس چرا نشستی داری بازی می کنی؟"
"چند صفحه دیگه بیشتر نمونده! تا شب می خونم!"
بر می گردم به آشپزخانه، مادرم پشت میز نشسته است. مرا که می بیند عینکش را جا به جا می کند و لبخند می زند.
صبح یکشنبه بود. ایرنه داشت لباس مخصوص یکشنبه ها را می پوشید تا به کلیسا برود و مراسم دعا و اعتراف را طبق عادت چندین و چند ساله به جا آورد. از خانه که بیرون آمد پیرزنی را دید که هن هن کنان داشت ساک خریدش را به دنبال خود می کشید. ایرنه که با پیرزن هم مسیر بود جلو رفت و از او خواست اجازه دهد تا کمکش کند. پیرزن لبخندی زد و برای ایرنه دعای خیر کرد. بعد از طی مسافتی پیرزن به خانه اش رسید و از ایرنه دعوت کرد یک فنجان چای مهمانش شود. ایرنه تشکر کرد و از پیرزن خداحافظی کرد. مراسم در حال شروع شدن بود که ایرنه به کلیسا رسید. زن جوانی عرق ریزان سعی می کرد کالسکه ی نوزادش را از پله های کلیسا بالا ببرد. ایرنه یک طرف کالسکه را گرفت و به زن کمک کرد. بالای پله ها که رسیدند زن از ایرنه سپاسگزاری نمود و برایش طلب خیر کرد. ایرنه در تمام لحظات مراسم حضور ذهن داشت. تک تک کلمات را در ذهنش حلاجی می کرد و به زبان می آورد. پس از پایان مراسم به اتاق اعتراف رفت و گناهانی را که از آخرین بار اعترافش در طی هفته ی گذشته مرتکب شده بود، نزد پدر روحانی اعتراف کرد. پس از بیرون آمدن از کلیسا احساس کرد روحش از شادمانی در بدنش بال بال می زند. آسمان صاف بود، مثل قلب ایرنه و خورشید می درخشید مثل چشمان ایرنه. در راه بازگشت به خانه چند دختر بچه را دید که داشتند در پیاده رو لی لی بازی می کردند. از دختر ها خواست بگذارند تا او هم بازی کند. دختر ها خنده کنان سنگ را به او دادند. ایرنه سنگ را انداخت، دامنش را کمی بالاتر گرفت، یک قدم پرید، اما ناگهان پایش لغزید، تعادلش را از دست داد، افتاد توی جوب کنار پیاده رو و جفت پاهایش قلم شد!
پادشاه مدال را برداشت تا به سینه ی افسر جوان بزند. فرمانده به زخم افسر جوان نگاه می کرد که از روی پیشانی اش شروع می شد، از بین ابروها می گذشت و به زیر گونه ی چپش می رسید. پادشاه گفت:" شنیدم به تازگی ازدواج کرده ایی؟" افسر جوان خندان گفت:" بله اعلی حضرت، ماه عسل بودم که خبر لشگر کشی را شنیدم. بی درنگ برگشتم تا در رکاب فرمانده برای حفظ سلطنت همایونی بجنگم." پادشاه پرسید:" همسرت کجاست؟" افسر جوان به زنی بسیار زیبا در ردیف اول اشاره کرد. پادشاه او را فرا خواند. وقتی همسر افسر جوان کنار او قرار گرفت، فرمانده رو به پادشاه گفت:" ایشان یکی از دلاور ترین و خوش فکر ترین افسران ما هستند، قربان." پادشاه در حالی که چشم از همسر افسر جوان بر نمی داشت گفت:" بله همین طوره، چنین شیر مردانی مایه ی افتخار کشور هستند...به امید پیروزی در جنگی که پیش رو داریم." پس از پایان مراسم، پادشاه فرمانده را به اتاق خصوصی خود فرا خواند تا درباره ی جنگ آتی استراتژی طراحی کنند.
(یک هفته بعد)
" ولی قربان! با این کار تلفات سنگینی می دهیم!"
" از دستور بی چون و چرا اطاعت کن افسر! "
بعضی از سربازان که نزدیک فرمانده بودند دیدند که بعد از این حرف، چشم های فرمانده از اشک تر شد.
جنگ پایان یافت. آمار کشته و زخمی ها وحشتناک بود ولی افسر جوان در آخرین حمله توانست فرمانده دشمن را از پا در آورد و لشگر دشمن را متفرق سازد...هر چند خودش هم کشته شد.
یک ماه بعد بیوه ی افسر جوان در وان طلایی حرم سرای پادشاه حمام شیر می گرفت.
پی نوشت: این روز ها معنی این اصطلاح را بهتر درک می کنم: "زمان مثل برق و باد می گذره!" امیدوارم بتونم در اسرع وقت جواب محبت های شما دوستان عزیز را بدهم.
مکان: یک اتوبوس بلیطی شلوغ
زن میانسالی وارد اتوبوس شد. جای نشستن نبود. دختر جوانی لبخند زنان بلند شد و جایش را به او تعارف کرد. زن میانسال گفت: " نه ممنونم راحت باش عزیزم."
دختر جوان گفت:" نه خانم. شما جای مادر من هستید. بفرمایید."
زن میانسال نشست. لبخند دختر تبدیل به خنده شد. شاید از اینکه کار خدا پسندانه ایی کرده بود خوشحال بود. زن با خود گفت:" یعنی قیافه ام اینقدر شکسته شده؟"
و تمام روز زن خراب شد!
پی نوشت: از تمام دوستان عزیزی که در این مدت نتوانستم جواب الطافشان را بدهم صمیمانه پوزش می خواهم. کامپیوترم همچنان ناز می کند و ما نیاز. خدا نصیب هیچ کس نکند. آمین.
سرم رو چرخوندم و به بیرون نگاه کردم...وای خودش بود...چرا ول نمی کنه؟! این بار سومه که امروز اومده پای پنجره! برگشتم به بچه های ردیف آخر نگاه کردم که زاویه دیدشون بهتر از من بود. داشتند ریز ریز می خندیدند و با چشم و ابرو اشاره می کردند که آره اومد دوباره! تحویل بگیر! یواش گفتم:" زهر مار! ضایع نکنین!"
به معلم نگاه کردم..داشت یه فرمول طولانی رو می نوشت...خوب تا یکی دو دقیقه بر نمیگرده طرف ما...برگشتم به سمت پنجره و سعی کردم با ایما و اشاره بهش بفهمونم الان وقتش نیست! وای ریختش رو ببین! نخیر ول کن معامله نبود. تیپ طلبکارانه ای داست. شایدم زیادی با اعتماد به نفس بود. سولماز گفت: "چرا این جوری تلو تلو می خوره و راه میره؟" شونه هامو بالا انداختم. همراه بچه ها فرمول ها رو بلند بلند تکرار می کردم اما خودمم نمی دونستم چی دارم می گم. فقط برای اینکه در گروه کر شرکت کرده باشم و خانم معلم بویی نبره که یهو...
آخ!
خانم معلم گچ رو پرت کرد طرفم و خورد توی سرم! از صدای داد من اونم پر زد و رفت! خانم معلم گفت: "آهای اونجا چه خبره؟ حواست کجاست؟" منم دست پاچه گفتم:" هیچی خانم یه کلاغ بود...اومده بود دم پنجره!"
و شلیک خنده ی بچه های کلاس...!
کنار سفره هفت سین
نشسته بود. منتظر بود کتری آب جوش بیاید تا چایی را برای فرزندان و نوه هایش که تا
چند دقیقه دیگر سر می رسیدند دم کند. یک ربع پیش سال نو تحویل شده بود. جای قاب
عکس همسر مرحومش را کنار سفره جا به جا کرد. ناگهان تلفن زنگ زد. گوشی را برداشت:
"بله؟ سلام خانم
خودم...عید شما هم مبارک...خوبی خانمم؟"
و دستش رفت به طرف
قاب عکس...
مکالمه اش که تمام شد
زنگ در را زدند. پسر ها و دختر ها و بچه هایشان وارد شدند. یکی از دختر هایش رفت
توی آشپزخانه:
" شما بشینید
آقا جون، من پذیرایی می کنم...چایی تازه دمه؟ دستتون درد نکنه..."
یکی از نوه هایش رفت
جلوی سفره هفت سین نشست و به تنگ ماهی ها تلنگر زد.
" مینا دست نزن!
تنگ رو می شکنی ها!"
مادر مینا رفت تا
مینا را از سر سفره بلند کند.
" اوه آقا جون؟
عکس خانم جون مرحوم رو چرا چپه کردی؟"
" دستم خورد
دخترم..."
زن قهوه اش را مزه
مزه کرد و گفت:" با زنت هم مشکل داری؟"
مرد گفت:" اگر
نداشتم که تو الان اینجا نبودی..."
"آه! باز هم این
جمله ی کلیشه ایی!"
" اون به من
خیانت کرده!"
"ولی جواب خیانت
رو با خیانت نمی دهند..."
" حالا این حرف
ها رو ول کن! بیا درباره ی خودمون حرف بزنیم..."
" حرف بزنیم یا
ببینیم؟"
" ممکنه؟"
"چرا که
نه!"
زن فنجان قهوه اش را
برگرداند و روی میز گذاشت. به آرامی دکمه
های بارانی بلندش را باز کرد. نگاهش به چشم های مرد بود که یکی یکی با دکمه ها
پایین می آید. تمام دکمه ها را با طمانینه باز کرد. می دانست مرد می خواهد ببیند
آن زیر چه خبر است...اما فقط یک لبه ی بارانی را کنار زد. مرد عرق پیشانی اش را
پاک کرد و گفت: "اوه اوه!"
" کافیه؟"
" بله
بله!"
" اما پول شما
کافی نیست..."
" چطور؟"
" تو نرخ منو
خوب می دونی...پس اگر می خواهی به همین یک بار ختم نشه باید سر کیسه رو شل
کنی..."
" قول می دم اگر
حرفه ایی باشی بعدش از خجالتت در بیام..."
" منو به عنوان
حرفه ایی بهت معرفی کرده اند، مگه نه؟...پس زرنگ بازی در نیار...زود باش! پانصد تا
دیگه بگذار روش! وگرنه برو دنبال یکی از همون هایی که توی خیابون ریخته! "
مرد دستپاچه شد و
گفت:" خیلی خوب چرا جوش میاری؟" و یک پاکت بزرگ روی میز جلوی زن
انداخت...
" حالا شدی یه
مرد جنتلمن...خیلی خوب! من حاضرم! کی باید شروع کنیم؟"
" همین
حالا!"
" باشه!"
مرد زنگ زد و مستخدمش
را فرا خواند. مستخدم به سالن آمد. مرد پرسید: "اتومبیل حاضره؟" مستخدم
در حالی که صدایش می لرزید جواب داد: " بله قربان!"
" پس خانم رو
راهنمایی کنید..."
"چشم
قربان!"
زن از جایش بلند شد و
دکمه های بارانی اش را بست...پاکت را برداشت و در ساکش انداخت. موقع رفتن مرد در
گوشی به زن گفت: "فقط نمی خوام زجر کش بشه! حداکثر با دو-سه ضربه یا گلوله کار
رو تموم کن...اون مرد بدی نبود...دوست صمیمی منه! فقط بد شانسی آورد که سر راه زنم
قرار گرفت..."
"خیالت
راحت..."
مستخدم زن را راهی
کرد و دوباره به سالن برگشت...مرد روی کاناپه دراز کشیده بود وشقیقه هایش را می
مالید.
"قربان! واقعا
به عقل جن هم نمی رسه زیر اون بارونی چند تا سلاح گرم و سرد بسته به خودش! نگران
نباشید!"
مرد سر تکان داد.
فنجان قهوه ی زن را برداشت وسرگرم نگاه کردن به اشکال آن شد.
ماتیلدا
کنار میز آشپزخانه ایستاده بود و خیره به کتری نگاه می کرد. منتظر بود آب کتری جوش
بیاید تا برای صبحانه نسکافه درست کند. آلبرت هر روز همین موقع ها از خواب بیدار
می شد. چند روزی بود که ماتیلدا صبح ها خودش را به خواب می زد تا آلبرت زودتر بلند
شود، صبحانه بخورد و از خانه ی بیرون برود. اما امروز...امروز دیگر باید به او می
گفت...
کتری
شروع به سوت زدن کرد. ماتیلدا زیر کتری را کم کرد و داخل لیوان آلبرت دانه های نسکافه
ریخت. همین موقع سر و کله ی آلبرت هم پیدا شد.
-صبح بخیر
پرنسس من...
- صبح بخیر...بشین
پشت میز تا برات نسکافه بیارم.
- ممنون
عروسک من...
ماتیلدا
لیوان نسکافه را جلوی آلبرت گذاشت و کنار میز دست به سینه ایستاد. آلبرت به آرامی در
شکردان را باز کرد، یک قاشق شکر در لیوان
نسکافه اش ریخت و با متانت شروع به هم زدن کرد. اوایل آشنا یی شان، ماتیلدا عاشق
خونسردی و بی خیالی آلبرت شده بود اما حالا همین موضوع داشت روی اعصابش می رفت...
-خودت
نمی خوری؟
-نه! آلبرت
یه موضوعی هست که چند وقته می خوام بهت بگم...
آلبرت
نسکافه اش را مزه مزه کرد.
-خوب
بگو عزیزم...
- چطور
بگم...فکر می کنم دیگه نمی تونیم با هم زندگی کنیم...باید تمومش کنیم...
-هوم؟
چرا دلبرکم؟
-راستشو
بخوای دیگه...دیگه دوستت ندارم.
-چرا!
داری!
-البرت
بس کن! دارم جدی حرف می زنم.
- منم
دارم جدی می گم. تو منو حتی بیشتر از قبل دوست داری.
-چی
داری می گی؟
-ببین
شاید چند وقته از هم غافل شدیم اما توی ضمیر نا خودآگاه مون، همه چیز عین روز اول زندگی
مشترکمونه.
- باز
رفتی توی بحث های ماورایی...آلبرت من از این وضع خسته شدم.
-تو هر
شب به من ابراز عشق می کنی.
-چی؟ هر
شب؟ چطور خودم خبر ندارم؟
-خوب
تقصیری نداری...چون توی خواب قربون صدقه ام می ری.
-توی
خواب؟؟؟؟؟
-آره.
شب ها وقتی کنارم دراز کشیدی مرتب توی خواب می گی: دوستت دارم...با من
بمون...عاشقتم...
-شوخی
رو بذار کنار!
-شوخی
نمی کنم عزیزم. اگر باور نداری یه شب صداتو ضبط می کنم.
ماتیلدا
بهت زده روی صندلی آشپزخانه نشست و سرش را بین دو دستش گرفت. می دانست آلبرت هیچ
وقت دروغ نمی گوید اما اگر این موضوع واقعا حقیقت داشت...
آلبرت
آخرین جرعه نسکافه اش را نوشید، از پشت میز بلند شد و گفت:
-آره قشنگم!
توی ضمیر نا خودآگاه ات منو همچنان مثل روز های اول دوست داری...منتهی به زبون نمی
آری.
به طرف
ماتیلدا رفت. خم شد و روی موهایش را بوسید. ماتیلدا با ترس عقب نشست. آلبرت به
ساعتش نگاه کرد.
-خوب
دیگه باید برم...شب می بینمت.
با صدای بسته شدن در خانه، ماتیلدا به خودش آمد. شانه هایش را تکان داد و لبخند بی رمقی زد...با خودش فکر کرد چقدر خوب است که هنوز اسم همکار جدیدش را نمی داند.
پی نوشت: خیلی ممنونم از دوستان عزیزم که به طرق مختلف (اس ام اس، کامنت، تلفن، رو در رو و غیره) راه اندازی وبلاگم را تبریک گفتند و برایم آرزوی موفقیت کردند. دست تک تک شما را به همان طرق می فشارم. نکته ای رو می خواستم برای چند تا از دوستان و به خصوص خانم مریم توضیح بدم. مطالب وبلاگ را به سه موضوع تقسیم کرده ام: داستان کوتاه کوتاه، ترجمه و متفرقه. برای هر کدام هم رنگ و فونت خاصی در نظر گرفته ام. همانطور که ملاحظه می فرمایید متن این داستان به رنگ بنفش نوشته شده، حالا اگر به بخش موضوعات توجه کنید می بینید که جلوی داستان کوتاه کوتاه نوشته ام (بنفش). پس رنگ بنفش برای داستان کوتاه کوتاه، رنگ آبی برای ترجمه و رنگ مشکی برای نوشته های متفرقه است. به عنوان فارغ التحصیل رشته ی ادبیات، اهل سرقت ادبی نیستم چون به خوبی می دانم یک نویسنده یا شاعر چه پدری از خودش در می آورد تا مطلب نغزی بیافریند. اگر متنی را ترجمه کردم حتما اسم نویسنده و منبع را خواهم نوشت مگر اینکه به صورت ایمیل فله ای و فورواردی باشد. پس نوشته هایی که اشاره ای به نویسنده ی آنها نکرده ام همگی دست پخت خودم هستند...با استفاده از مطالب وبلاگم مشکلی ندارم به شرطی که کپی رایت رعایت شود.
در پناه حق باشید.
بنفشه رافع
آخرين نوشته ها

