--هیسسسس! جلوی دختر از این حرفا نزنین! چشم و گوشش باز میشه!
پی نوشت: این پست در اوج غلیان احساسی و خود سانسوری مکتوب شد.
یک شاه خوشبخت شاهی است که تنها یک پسر برای حفظ تاج و تخت و تعدادی دختر برای معامله با شوالیه هایی که به جنگ اژدهای آتشین و دیو دو سر و غیره می روند داشته باشد.
قرائت دوم:
کوردلیا به پدرش (شاه لیر) گفت: والاحضرتا من شما را از سر وظیفه دوست دارم...نه بیشتر و نه کمتر.
قرائت آخر:
پدر گونه دخترش را بوسید و گفت: من به وجود تو افتخار می کنم ولی ای کاش برادرت جای تو بود.
-- آقا ببخشید این چنده؟
مغازه دار بدون اینکه سرش را بلند کند:
-- قیمتش روش نوشته.
به دخترک نگاه می کنم. تردیدش برطرف نشده است. به نظر کوچکتر از آن می رسد که به مدرسه رفته باشد و بتواند قیمت ها را بخواند. نزدیکش می شوم.
-- چند تا از اینا می خوای؟
-- یکی!
به جعبه نگاه می کنم. قیمتش سه تومان است.
-- پول داری؟
-- آره.
اسکناس پنج تومانی را نشانم می دهد.
-- می تونی بخریش. قیمتش کمتر از این اسکناسه.
دخترک خوشحال به سمت پیش خوان می رود و حساب می کند. موقع خروج از مغازه دوباره به طرفم می چرخد. انگار می خواهد تشکر کند.
-- بقیه پولت را گرفتی؟
این بار فروشنده سرش را بالا می آورد و خصمانه نگاهم می کند.
-- بعله.
اسکناس دو تومانی را در هوا تکان می دهد.
-- مبارکت باشه.
دلم نمی آید از این مغازه خرید کنم. من هم پشت سر دخترک بیرون می روم.
تو برایم دروغ می بافی
و من برای دلم قصه می بافم
فکر می کنی کداممان زودتر از شر بافتن خلاص شود؟
دل من بزرگتر از این حرف هاست...
شیشه ماشین را پایین می آورد و می گوید:
- من نمی فهمم تو چی می گی! بده دست شاگرد یعنی چی؟ کجای فرمون رو بشکنم؟
یهو ملتفت ماشین گرانقیمتش می شوم.
- ببخشید...یعنی فرمون رو در جهت مخالف بچرخون...!
پی نوشت: سوره نحل ایه 36 : و همانا ما در میان هر امتی پیغمبری فرستادیم...