تبليغاتX
تناقض معتبر
تو دوره های زنونه آدم ممکنه هر ...ری بشنوه ولی این یکی از همه جفنگ تره :

--هیسسسس! جلوی دختر از این حرفا نزنین! چشم و گوشش باز میشه!

پی نوشت: این پست در اوج غلیان احساسی و خود سانسوری مکتوب شد.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 16:22 توسط بنفشه ر. |

قرائت اول:

یک شاه خوشبخت شاهی است که تنها یک پسر برای حفظ تاج و تخت و تعدادی دختر برای معامله با شوالیه هایی که به جنگ اژدهای آتشین و دیو دو سر و غیره می روند داشته باشد.

قرائت دوم:

کوردلیا به پدرش (شاه لیر) گفت: والاحضرتا من شما را از سر وظیفه دوست دارم...نه بیشتر و نه کمتر.

قرائت آخر:

پدر گونه دخترش را بوسید و گفت: من به وجود تو افتخار می کنم ولی ای کاش برادرت جای تو بود.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 20:45 توسط بنفشه ر. |

وارد یک مغازه لوازم التحریر فروشی می شوم تا دفترچه ایی بخرم.  مغازه دار در حال ور رفتن با موبایلش است. دختر خردسالی جعبه مداد رنگی کوچکی را در دست گرفته. انگار مردد است. از مغازه دار می پرسد:

-- آقا ببخشید این چنده؟

مغازه دار بدون اینکه سرش را بلند کند:

-- قیمتش روش نوشته.

به دخترک نگاه می کنم. تردیدش برطرف نشده است. به نظر کوچکتر از آن می رسد که به مدرسه رفته باشد و بتواند قیمت ها را بخواند. نزدیکش می شوم.

-- چند تا از اینا می خوای؟

-- یکی!

به جعبه نگاه می کنم. قیمتش سه تومان است.

--  پول داری؟

-- آره.

اسکناس پنج تومانی را نشانم می دهد.

-- می تونی بخریش. قیمتش کمتر از این اسکناسه.

دخترک خوشحال به سمت پیش خوان می رود و حساب می کند. موقع خروج از مغازه دوباره به طرفم می چرخد. انگار می خواهد تشکر کند.

-- بقیه پولت را گرفتی؟

این بار فروشنده سرش را بالا می آورد و خصمانه نگاهم می کند.

-- بعله.

اسکناس دو تومانی را در هوا تکان می دهد.

-- مبارکت باشه.

دلم نمی آید از این مغازه خرید کنم. من هم پشت سر دخترک بیرون می روم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 9:3 توسط بنفشه ر. |

در این فصل سرد

تو برایم دروغ می بافی

و من برای دلم قصه می بافم

فکر می کنی کداممان زودتر از شر بافتن خلاص شود؟

دل من بزرگتر از این حرف هاست...

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:6 توسط بنفشه ر. |

- بیا...بیا...هووووووپ! حالا بده دست شاگرد! میگم بده دست شاگرد! بشکون! فرمون رو بشکون!

شیشه ماشین را پایین می آورد و می گوید:

- من نمی فهمم تو چی می گی! بده دست شاگرد یعنی چی؟ کجای فرمون رو بشکنم؟

یهو ملتفت ماشین گرانقیمتش می شوم.

- ببخشید...یعنی فرمون رو در جهت مخالف بچرخون...!

پی نوشت: سوره نحل ایه 36 : و همانا ما در میان هر امتی پیغمبری فرستادیم...

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 0:27 توسط بنفشه ر. |