من به شخصه هیچ مشکلی با خدا ندارم اما باشگاه طرفدارانش حوصله ام رو سر می بره!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 23:22 توسط بنفشه ر.
اولین باری که برای بچه ها خوراک جگر درست کردم هیچ وقت یادم نمی ره. غذا رو کشیدم و بچه ها و شوهرم را برای خوردن شام صدا زدم. پسر کوچکم غذا را بو کرد و اخم هایش رفت توی هم. دخترم هم با غذایش بازی بازی می کرد ولی حاضر نبود لب بزنه. به بچه ها گفتم:
"ممکنه بوی خوبی نده اما خیلی خوشمزه است، یه کوچولو امتحان کنید...اصلا می دونید اسم این غذا چیه؟ یه راهنمایی می کنم بهتون...باباتون گاهی منو به همین اسم صدا می زنه."
ناگهان چشمهای دخترم گشاد شد. به برادرش سقلمه زد و گفت:
"نخور! نخور! تاپاله است!"
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 11:30 توسط بنفشه ر.
روزگار بدی است...فرزندان زودتر از پدران می میرند...
+
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 22:45 توسط بنفشه ر.
در خواب بود که صدای انفجاری آمد.
"تخم سگ ها باز هم ترقه زدند!"
بالشتش را جا به جا کرد و دوباره خوابید.
عزرائیل از جایش پرید. جبرئیل و میکائیل با ترس به پایین نگاه کردند و ناخن هایشان را جویدند...
+
نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 19:58 توسط بنفشه ر.