تبليغاتX
تناقض معتبر
با بابام که یه پیرمرد نود ساله است به یه فست فود رفته بودیم. تمام مدتی که داشتیم ناهار می خوردیم بابام داشت به پسر جوانی نگاه می کرد که ظاهر عجیبی داشت و موهایش را رنگارنگ کرده بود. آخر سر پسر از کوره در رفت و گفت: "به چی نگاه می کنی پیری؟ نشده در عمرت یه کار خفن بکنی؟!"

لقمه را فرو دادم و منتظر جواب دندان شکن بابام شدم:

"چرا! یه دفعه که سیاه مست بودم ترتیب یه بوقلمون رو دادم! داشتم با خودم فکر می کردم شاید تو پسرم باشی!"

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 20:28 توسط بنفشه ر. |

گفت: چی کار می کنی؟

گفتم: هیچی!

گفت: اینو که دیروز گفتی!

گفتم: آخه هنوز تموم نشده!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 0:4 توسط بنفشه ر. |

سخت مشغول خونه تکونی هستی. دق دلی ات رو  سر لکه هایی که به این راحتی ها تمیز نمی شن خالی می کنی. این قدر با سماجت داری می سابی که پاک یادت رفته دستکش نپوشیدی و پوست دستات شده عین سیم ظرف شویی. با خودت فکر می کنی کاش می تونستی قلبت رو هم همین جوری بسابی. یاد کسانی می افتی که در سال گذشته بهت بدی کردند...نارو زدند...یاد کسانی می افتی که سعی کردی بدون اینکه درکشون کنی اونها رو ببخشی...

کاش می شد سر لوله جارو برقی رو بگیری طرف سرت تا هرچی فکر و خیاله رو از مخت بیرون بکشه...

-- چی کار می کنی دختر؟ حواست کجاست؟

با تذکر مادر به واقعیت بر می گردی.

-- هیچی! داشتم خود تکونی می کردم!

یاران نوروزتان مبارک. برایتان سالی سرشار از سلامتی و موفقیت آرزومندم.

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 16:44 توسط بنفشه ر. |