تبليغاتX
تناقض معتبر
دیروز یکی از بهترین دوستان دوران دانشگاه ام برای ادامه تحصیل کشور را ترک کرد و به انگلستان رفت. در کمال دلتنگی اسمش را از لیست موبایلم حذف می کنم. به این فکر می کنم که دیدار بعدی ما کی و کجا خواهد بود؟

...

دیروز در مراسم خاکسپاری یکی از بهترین دوستان تمام عمرم شرکت کردم. وقتی به خانه آمدم دندان مصنوعی ام را در لیوان آب قرار دادم. روی تخت دراز کشیدم و دفترچه تلفنم را باز کردم. روی اسمش خط کشیدم. به اسامی دوستانم نگاه می کنم که اکثرا جلویشان نوشته ام :مرحوم شد. کم کم دارم از زنده ماندن خودم خجالت می کشم...

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 23:3 توسط بنفشه ر. |

درون هر فرد کهنسال یک جوان  گیج و متحیر وجود دارد و به این فکر می کند که چه بلایی به سرش آمده...(کورا هاروی آرمسترانگ)

ترکیب "مادر شاغل" حشو دارد. (جین سیل من)

وقتی زنان احساس افسردگی می کنند یا به خرید می روند یا هله هوله می خورند. مردان در مواقع افسردگی به یک کشور دیگر حمله می کنند. (الین بوسلر)

معمولا قبل از اینکه امور بدتر شوند خیلی افتضاح می شوند. (لیلی تاملین)

در عالم سیاست اگر می خواهید حرفی زده شود از یک مرد کمک بگیرید و اگر می خواهید کاری اجرا شود از یک زن. (مارگارت تاچر)

خانه داری من فوق العاده است...هر بار که از مردی جدا می شوم خانه اش را برای خودم نگه می دارم. (زا زا گابور)

هیچ کس بدون اجازه خودتان نمی تواند شما را تحقیر کند. (النور روزولت)

سخت ترین سال های زندگی بین ده تا هفتاد سال است. (هلن هایز)

خوش دارم به این موهای زائد روی چانه ام بگویم ابروهای ولگرد. (جانت باربر)

اگر نمی توانید مثالی شایسته باشید پس آیینه ی عبرت ترسناکی باشید. ( کاترین)

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 22:10 توسط بنفشه ر. |

همه ی ما به طیبه حسودی می کردیم. طیبه مثل ما لازم نبود صبح ها یک ساعت زودتر از خواب بیدار شود تا به موقع سر کلاس حاضر شود. معلم ها همه هوای او را داشتند. هر جای مدرسه که می خواست می توانست برود. مجبور نبود لباس فرم بد رنگ مدرسه را بپوشد.

وقتی زنگ آخر را می زدند ما به بیرون مدرسه می دویدیم و از بقالی بستنی می خریدیم.

" بیا طیبه! خیلی خوشمزه است! بیا مهمون من!"

طیبه با حسرت به ما نگاه می کرد. بعد سرش را پایین می انداخت و به طرف خانه شان که اتاق سرایداری بود می رفت. حالا بعد از سال ها که فکر می کنم می بینم طیبه هم دلایل خودش را برای حسودی کردن به ما داشت...

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 19:28 توسط بنفشه ر. |

بعد از ظهر یک روز گرم توی تاکسی نشسته ام و پشت چراغ قرمز گیر افتاده ایم. راننده با کلافگی خودش را باد می زند. کنارم دختر و پسر جوانی کنار هم نشسته اند و انگشت هایشان را در یکدیگر قلاب کرده اند. روی زانوی دختر چند شاخه رز قرمز قرار دارد. پسر در گوش دختر چیزی می گوید و دختر ریز ریز می خندد. در عوالم دیگری سیر می کنند. گرمای هوا و ترافیک سنگین و چشم غره های راننده را اصلا به حساب نمی آورند. به ثانیه شمار چراغ راهنما نگاه می کنم. ۵۴ ثانیه دیگه مونده...

تقویمم را در میارم تا برنامه های روز های آتی را چک کنم...دوشنبه پرداخت قسط خانه...سه شنبه ثبت نام مهسا در کلاس زبان ترم سه...چهارشنبه قرار ملاقات با وکیل خانواده خانم حاتمی...

دختر به چراغ راهنما نگاه می کند و می گوید:" وای! کاش هیچ وقت سبز نمی شد!" و دست پسر را محکمتر فشار می دهد. به رز ها نگاه می کنم و می گویم: کاش همیشه سرخ می موند...

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 20:42 توسط بنفشه ر. |