زن دستانش را از دست مرد بیرون کشید و با بی اعتنایی به طرف اتاق خواب رفت. کنار پنجره ایستاد و پرده را کنار زد. مرد دوباره پشت سرش ظاهر شد. سرش را از پشت شانه ی زن جلو آورد. روی شیشه ها کرد و روی بخار شیشه نوشت: "دوستت دارم."
زن بدون اینکه بدنش با بدن مرد تماس پیدا کند سر برگرداند و بی هدف در اتاق به راه افتاد. مرد صندلی میز تحریر زن را عقب کشید و گفت:" خیلی وقته نامه ایی برایم ننوشتی..."
زن لحظه ایی مردد وسط اتاق ایستاد. برگشت و بدون اینکه به مرد نگاه کند پشت میز تحریر نشست. قلم را به دست گرفت. آهی کشید. روی کاغذ با دستانی لرزان نوشت:
"تو رفتی. من حرفی ندارم. خودت موقع رفتن به جنگ بهم قول دادی هیچ وقت تنهایم نمی گذاری. ولی حالا..."
قلم از دست زن افتاد، قل خورد و رفت زیر میز، جایی که صد ها نامه ی مچاله شده روی هم کپه شده بود.
- آخه با یه عوضی ازدواج کردم!
- منم همین طور عزیزم. در طول این چهل سال فراز و نشیب های زیادی رو از سر گذروندیم.
- درسته...همیشه هم خوشحال و سعادتمند نبودیم...مثل زمان هایی که تو مست پاتیل می اومدی خونه و منو کتک می زدی.
- حق با توست...یا زمان هایی که تو به قول خودت غذا ولی در واقع آب زیپو می پختی و به زور به خورد ما می دادی.
- یا زمان هایی که من و بچه ها رو برای ماه ها بدون خرجی می گذاشتی و می رفتی خوش گذرونی.
- یا زمان هایی که منو با خالی کردن یه سطل آب یخ روی سرم از خواب بیدار می کردی.
- یا زمان هایی که روی کاناپه جلوی تلویزیون ولو می شدی و برای در آوردن لج من فیلم های مستهجن نگاه می کردی.
- یا زمان هایی که جیغ و داد راه می انداختی و همسایه ها رو علیه من می شوروندی.
- ولی واقعا چه اهمیتی داره؟! ما چهل سال عاشقانه در کنار هم زندگی کردیم.
- همین طوره عزیزم. بیا نزدیکتر...
یکدیگر را می بوسند.
روز دوم بهم سیگار تعارف کرد و با هم سیگار کشیدیم...
و روز سوم سیگار می کشیدم تا او را فراموش کنم.
"ببخشید. همسرم را در این شلوغی گم کرده ام. ممکن است چند دقیقه با من حرف بزنید؟"
دختر جوان و زیبا که دلش برای پیرمرد سوخته بود گفت: " خواهش می کنم. مشغول خرید در کدام قسمت بودید که همسرتان را گم کردید؟"
پیرمرد جواب داد: " نمی دونم. ولی هر بار به محض اینکه با دختر خوش بر و رویی مثل شما حرف می زنم ناگهان سر و کله اش پیدا می شود!"