تبليغاتX
تناقض معتبر
بنا به دعوت دوست ارجمندم جناب فلان بن هیچکس:

اگر بیست و چهار ساعت به پایان زندگی این حقیر مانده باشد ابتدا یک شکلات خوشمزه نوش جان می کنم و بعد به نزد پدر و مادر عزیز تر از جانم می روم و آن ها در جریان این واقعه ی مصیبت بار قرار خواهم داد. پدرم که بیماری قلبی دارد در جا سکته می کند و مادرم که معمولا دو بار باید چیزی را برایش توضیح دهم تا حالی اش شود عملا حرف مرا متوجه نمی شود ولی با دیدن وضعیت ناگوار پدرم غش می کند. می دوم به سوی تلفن و شماره ی اورژانس را می گیرم و درخواست یک آمبولانس می کنم. تا آمبولانس بیاید کمی آب به صورت مادرم می پاشم و بعد که به هوش آمد بهش کمک می کنم لباس بپوشد و هر چه قدر پول نقد در منزل داریم جمع آوری می کنیم تا پدرم را در بیمارستانی خصوصی بستری کنیم. در آمبولانس از پرستار می خواهم سرمی به مادرم وصل کند. همیشه از ضعف حافظه ی کوتاه مدت مادرم ناراحت می شدم اما این بار فرق می کند. خوشحالم که به یاد نمی آورد چه عاملی باعث سکته ی پدرم شد. مرتب می گوید:" از بس سیگار می کشید! رژیم غذایی هم که هیچی! یه گوشش در بود یه گوشش دروازه! همش می گفت به شما ها چه؟ آخه پس به کی چه؟!" مادرم را دلداری می دهم تا برسیم به بیمارستان.

در بیمارستان کارهای مربوط به بستری کردن پدرم را انجام می دهم. از یک پرستار می خواهم فشار مادرم را بگیرد تا در صورت نیاز او را هم بستری کنم. پرستار مادرم را به اتاق خلوتی می برد و آنجا روی تخت می خواباند و سرم دیگری بهش وصل می کند. جلوی در مراقبت های ویژه رژه می روم تا دکتر بیاید و از او حال پدرم را بپرسم. دکتر می آید و می گوید که سکته خفیف بوده و جای نگرانی نیست. بعد از یک هفته استراحت در بیمارستان حال پدرم خوب می شود و می توانیم ترخیصش کنیم.

حالا که وضعیت کمی آرام تر شده می توانم به مرگ خودم فکر کنم. وصیت نامه ایی تنظیم نکرده ام چون چیز قابل عرضی ندارم به جز تعدادی فیلم و کلی کتاب و چند دست لباس. حتی کفاف مخارج کفن و دفنم  را هم نمی دهد. به دوستانم فکر می کنم. آیا زنگ بزنم از آنها خداحافظی کنم یا نه؟ بی خیال این دم آخری کلی پول موبایلم می شود! حرف خاصی هم که نداریم به هم بزنیم: توی جهنم می بینمت! سلام منو به خدا برسون بگو این رسم رفاقت نبود! رفتی اونجا یه سوال بکن ببین جریان غلمان و حوری صحت داره؟ آخ ببخشید پشت خطی دارم! خداحافظ!

به اتاق مادرم می روم و به او می گویم حال بابا خوبه و خطر را رد کرده است. آرامبخشی که پرستار به مادرم تزریق کرده دارد اثر می کند. کنار مادرم می مانم تا به خواب برود. یک ورق کاغذ از پرستار می گیرم و در آن نامه ایی خطاب به پدر و مادرم می نویسم. می گویم که چقدر دوستشان دارم و چقدر دلتنگشان خواهم شد. بعد هم آدرس جنازه ام را می نویسم: سردخانه ی بیمارستان! نامه را در کیف مادرم قرار می دهم. مادرم را می بوسم و از اتاق می آیم بیرون.

دیگر فرصتی باقی نمانده است. از پرستار محل سردخانه ی بیمارستان را می پرسم و راه می افتم تا خودم را به آنجا برسانم.

پی نوشت: نمی دانم چرا بعضی از افراد فکر می کنند آخرین روز زندگی مان باید توفیر خاصی با بقیه روز های زندگی مان داشته باشد؟

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 14:13 توسط بنفشه ر. |

ـ بالاخره بعد از مدت ها افتخار دادین با همکلاسی قدیمی تون بیایید بیرون...واقعا لطف کردین...

- لوس نشو دیگه! من که عذر خواهی کردم. باور کن همه اش درگیر خرده کاری ها بودم...

- گفتم لابد از وقتی با فواد دوست شدی دیگه همه اش با اون می پری.

- نه اتفاقا فواد اصلا اهل گشت زدن توی خیابان ها نیست...

- واه؟ پس اهل چیه؟ نکنه دوست داره توی خونه بشینه پای منقل و وافور...

- نه دیوونه! اولا که فواد خیلی درگیر کارشه. فقط آخر هفته ها آزاده که اون رو هم بیشتر به کتاب خوندن و فیلم دیدن می گذرونه. ثانیا تا به حال لب به مشروب و سیگار نزده.

-  یه وقت النگو هاش نشکنه! پس تو چی؟ کی به تو می رسه؟

- روزی یک بار با هم تلفنی گپ می زنیم. آخر هفته ها هم یا می ریم سینما یا می ریم یه جایی غذا می خوریم.

- مثلا در مورد چی حرف می زنید؟

- بیشتر در مورد کار هاش و درس های من. تبادل نظر و گفتگو می کنیم. در موارد زیادی با هم تفاهم داریم. خیلی منو درک می کنه و بهم احترام می گذاره.

- یعنی توی این مدت یک بار هم نشده با هم خلوت کنید؟

- نه! ببین سولماز! فواد با پسر های دیگه خیلی فرق داره. اصلا اهل سوءاستفاده کردن از من نیست. تا حالا حتی دست من رو هم نگرفته! مستقیم توی چشم های من نگاه نکرده! همیشه هم قبل از تاریک شدن هوا منو می رسونه خونه.

- زن داره!

- نه! یه بار که توی رستوران بودیم اون رفت تا دست ها شو بشوره... من هم کیف سامسونتش رو باز کردم. مدارکش توش بود. شناسنامه اش رو دیدم.

- پس مشکل جنسی داره!

- این چه حرفیه می زنی سولماز!

- خوب دختره ی خل! پسر باشه جوون باشه یه دختر خوشگل و مامانی مثل تو کنارش باشه اون وقت حتی دستش رو هم نگیره؟

- فواد اعتقادات مذهبی داره!  نماز هم می خونه!

- دوست دختر هم می گیره...!

- من که دوست دخترش نیستم...اصلا تا به حال دختری توی زندگی اش نبوده!

 - این رابطه مزخرفه!

- آره...مزخرفه... نمی فهمم چرا نمی خواد با من بخوابه؟!

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 11:51 توسط بنفشه ر. |

مسئولیت پذیری به شیوه ی آمریکایی

 

یه روز که دلم خیلی گرفته بود دقیقاً می دونستم باید چه کنم. چاره ی کار یک دستگاه تلفن خوشگل بود برای ورّاجی کردن. گوشی را برداشتم. دهانه ی گوشی از بازدم هایم خیس شده بود. صدای آشنایی از آن طرف خط گفت:"بله؟" دو دل بودم.

 "بله؟"

 آهی کشیدم و گفتم:" مامان، من دیگه هرگز..." مکث کردم و تعمداً نفسم را فرو دادم. نجوا کنان گفتم:"من دیگه هرگز با تو و بابا حرف نمی زنم."

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 23:13 توسط بنفشه ر. |

پادشاه "م"

 

سلام دوست من. می خوام برات یه قصه بگم. یه قصه ی خوب با پیام اخلاقی. برات از یه پادشاه می گم. برات از پادشاه "مفیوکما" می گم. می دونی، پادشاه "م" خیلی وقت پیش قلمرو بزرگی داشت. یک عالمه سرزمین و رعیت داشت. فقط آب کافی در یکی از قسمت های قلمرو اش نداشت. یه جایی مثل بیابون بود. توجه کردی؟

پادشاه "م"، پادشاه خوبی بود. پس یه روز خدا بهش گفت:" مفیوکما، تو پادشاه خوبی هستی. به همین خاطر من به تو اون چیزی رو که واقعا بهش نیاز داری می دم. من به تو یه رودخانه عطا میکنم تا دیگه اونقدر ها کمبود آب نداشته باشی، خوبه؟" پادشاه "م" گفت:" خوبه! ممنونم خدا!" بعد از اون منتظر رودخانه نشست. خیلی زود رودخانه جاری شد، ولی در قسمتی از قلمرو جاری شد که چندان کم آب نبود. پادشاه م با خودش فکر کرد شاید خدا فراموش کرده که کجای قلمرو من واقعا به آب نیاز داشته. پس یه قشون کارگر دست و پا کرد و اونها عمری رو صرف چرخوندن مسیر رودخانه کردند. هنوز از پایان این کار خسته کننده خیلی نگذشته بود که مشکل به وجود اومد. آب رودخانه خشک شد. پس پادشاه "م"، که حالا از پیری و ناامیدی تحلیل رفته بود، رو کرد به خدا و گفت:"خدایا! چرا رودخانه رو پس گرفتی؟" خدا جواب داد:"من پس نگرفتم!" پادشاه کنجکاوی کرد:"پس کجا رفته؟" خدا ریز ریز خندید و گفت:" فرزندم مفیوکما، تو رودخانه رو به بیابون دادی، مگه نه؟ اون بیابون از خیلی وقت پیش از تو تشنه بود. من اینو می دونستم اما تو نمی دونستی!"  دوباره پادشاه "م" با ناراحتی ناله کرد:"خدایا! تو که می دونستی بیابون تموم رودخانه رو سر میکشه، چرا وقتی داشتم رودخانه رو منحرف می کردم اون طرف بهم هشدار ندادی؟ تو که قادر به انجام هر کار هستی، چرا بیابون رو سیراب نکردی تا تمام رودخانه رو ننوشه؟" خدا آه عمیقی کشید که تمام قلمرو پادشاه "م" رو به لرزه در آورد. بعد گفت:" مفیوکما، مشکل شما انسان ها همینه، شما درک نمی کنید!"

حالا دوست من، تو داستان رو می دونی و میتونی به پیام اخلاقی اون هم پی ببری. من درباره اش زیاد مطمئن نیستم، برای همین نمی تونم بهت بگم. اما بگذار بگم که من از این داستان خوشم اومده و می خوام به صورت نمایشنامه درش بیارم. فکر میکنی بتونی جای پادشاه "م" بازی کنی و منم جای خدا بازی کنم؟

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 18:51 توسط بنفشه ر. |