تبليغاتX
تناقض معتبر
دیشب یک لحظه هم پلک هایم روی هم نیامد...همش تشویش و افکار مغشوش...دیروز که پیک سنجش گرفتم نوشته بود نتایج اولیه آزمون کارشناسی ارشد سه شنبه راس ساعت هجده در سایت موجود خواهد بود.ساعت شش و نیم صبح در این فکرم که تا شش عصر چطوری فکرم را مشغول کنم که با صدای اس ام اس موبایل به خودم می آیم. دوستم کوتاه و مفید نوشته:

نتایج آمد. موفق باشی.

از جایم کنده می شوم و پشت کامپیوتر فرود می آیم. وارد سایت می شوم و شماره داوطلبی ام را وارد می کنم. زمان کند می گذرد و قلب من تند می زند. ناگهان صفحه نتایج باز می شود و از خوشحالی اشک هایم سرازیر می شود:

با رتبه کل سیزده مجاز به انتخاب رشته شده ام.

از خونه می زنم بیرون. دلم می خواهد یقه ی هر کس و ناکسی را بگیرم و داد بزنم:

سیزده مساوی با دوازده بعلاوه یک نیست!

موفق و سلامت باشید.

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:15 توسط بنفشه ر. |

عصر روز جمعه پیرمردی سفید مو به همراه دختر جوان و زیبایی وارد یک جواهر فروشی لوکس شد و به جواهر فروش گفت که می خواهد یک حلقه استثنایی برای دوست دخترش بخرد.

جواهر فروش حلقه ها را روی میز قرار داد و یک حلقه ی پنج هزار دلاری پیشنهاد داد. پیرمرد گفت: "مثل اینکه متوجه عرض بنده نشدید. من یک حلقه واقعا استثنایی و ویژه می خواهم."

با شنیدن این حرف جواهر فروش به صندوق مخصوص خود مراجعه کرد و حلقه ی دیگری آورد.

" قیمت این حلقه فوق العاده زیبا فقط چهل هزار دلار است." چشم های دختر جوان برقی زد و سراسر بدنش از هیجان به لرزه در آمد. پیرمرد که حواسش به واکنش دختر جوان بود گفت: "باشه همین خوبه."

جواهر فروش از پیرمرد پرسید نحوه ی پرداخت این مبلغ چگونه خواهد بود و پیرمرد جواب داد:

" چک می نویسم. البته می دانم شما برای اینکه مطمئن شوید چک بی محل نمی کشم باید با بانک من تماس بگیرید. الان هم که بانک ها تعطیل هستند. پس من چکی برای شما می نویسم و شما می توانید دوشنبه صبح به بانک تلفن کنید و موجودی حسابم را چک کنید. دوشنبه عصر من برای بردن حلقه می آیم."

دوشنبه صبح جواهر فروش در حالی که صدایش از عصبانیت می لرزید به پیرمرد تلفن کرد:

"حساب شما که خالی است!"

" خودم می دونم! ولی عجب آخر هفته توپی بود!"

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 16:3 توسط بنفشه ر. |

مترو... ایستگاه میرداماد... ساعت ۲:۱۰ بعد از ظهر

در های واگن داشت بسته می شد که دختر پرید تو. نفس نفس می زد. معلوم بود مسافت زیادی را دویده است. این واگن مردانه نزدیک ترین واگن به پله های برقی بود. انگار معذب بود اما چند خانم دیگر هم سوار شده بودند. به اطراف نگاهی انداخت بلکه جایی پیدا شود و بنشیند. پسری که کنار دیوار شیشه ای نشسته بود یک صندلی جا به جا شد و جایش را به او تعارف کرد. دختر نشست و با نگرانی به سکو خیره شد.

-- نزدیک بود ها!!

دختر با چشمان گشاد به پسر نگاه کرد.

-- منظورتون چیه؟

-- می گم نزدیک بود جا بمونی...

-- آها آره...نزدیک بود...

-- دانشجو هستی؟

-- من؟ چطور؟

-- از کاغذ هایی که از کلاسورت زده بیرون حدس زدم.

دختر به کلاسورش نگاه کرد. کاغذی بیرون نزده بود.

-- منظورم اینه که تیپ شما مثل آدم های درس خوانده است. صنعتی شریف؟

-- اوه بله... الانم کلاسم دیر شده...

-- نگران نباش... ماشالله قهرمان دو هستی می رسی. من چهار سال پیش لیسانس رو گرفتم و زدم توی بیزینس. حالا یه شرکت خصوصی دارم توی هفت تیر. اینم کارت شرکتمه. بفرمایید.

(دختر سعی کرد بدون تماس انگشتانش با انگشتان پسر کارت را بگیرد. کارت روی زمین افتاد. پسر خم شد و کارت را برداشت و به طرف دختر گرفت. دختر این بار کارت را بدون وسواس گرفت.)

-- وای ببخشید...ممنون.

-- دوست دختر قبلی ام هم دانشگاهی شما بود. یه بورسیه گرفت رفت کانادا. همون بهتر که رفت! سن منم از دختر بازی گذشته...دنبال روابط جدی تر هستم. یه چیزی توی قیافه ات است که می گه دختر با اصل و نسبی هستی. رفتارت هم نشون میده نجابت داری.

-- لطف دارید. شما هم جنتلمن و با شرافت هستید.

-- چند تا غیبت داری؟

-- چطور؟

-- هیچی گفتم شاید بتونی کلاست رو بپیچونی با هم بریم ناهار بخوریم.

-- اوه نه...متاسفانه امروز باید یه پروژه تحویل بدم. حالا وقت بسیار است...آقای...(نگاهی به کارت انداخت) احتسابی...میثم احتسابی.

-- بله... می تونم شماره ات رو داشته باشم؟

-- من باهاتون تماس می گیرم. اوه رسیدیم به هفت تیر...شما باید پیاده بشید نه؟

-- آره متاسفانه...پس منتظرتم ها! مواظب خودت باش.

-- تو هم همین طور... خدا نگهدار.

پسر پیاده شد و برگشت تا برای دختر دست تکان دهد. دختر هم دستش را بالا آورد تا برای پسر بوس بفرستد. پسر کیف پول خودش را دید که در دستان دخترک بالا آمد و پایین رفت.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:34 توسط بنفشه ر. |

بیوه ی وفادار

مرد جذابی به زن بیوه ای که بر سر قبر شوهرش گریه می کرد نزدیک شد و مودبانه گفت:" خانم، مدّت مدیدی است که ذهن مرا سرشار از زیباترین احساسات  کرده اید". بیوه زن فریاد زد:"مردک رذل برو گمشو! الان چه وقت حرف زدن درباره ی عشق و عاشقی است؟" مرد جذاب با فروتنی پاسخ داد:" خانم باور کنید نمی خواستم احساساتم را فاش کنم ولی زیبایی خیره کننده ی شما مرا از خود بی خود کرد." بیوه زن گفت:" باید مرا وقتی که گریه نکرده باشم ببینی!"

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:29 توسط بنفشه ر. |

  دیروز:

فردا امتحان علوم دارم. مادرم آن طرف اتاق نشسته و چهار چشمی مرا می پاید. لای کتاب علومم یک کتاب آموزش کاریکاتور گذاشته ام و به طرح های آن نگاه می کنم. مادرم هراز گاهی گردن می کشد تا چشم های مرا بهتر ببیند: " چند فصل دیگه مونده؟ زودتر درس ات رو تموم کن. باید شب زود بخوابی که فردا صبح سر جلسه امتحان خوابت نبره!" چشم هایم را می مالم و می گویم:" باشه مامان!"

 

 امروز:

فردا امتحان پایان ترم یه درس چهار واحدی دارم. موبایلم را گذاشته ام روی ویبره و در حالی که جزوه ی درسی ام را جلویش گرفته ام، اس ام اس بازی می کنم. مادرم آن طرف اتاق نشسته و خیاطی می کند. مطمئنم صدای دکمه های موبایل را می شنود ولی چیزی نمی گوید، فقط سرش را تکان می دهد و آه می کشد.

 

فردا:

از توی اتاق پسرم صدای شلیک گلوله و مسلسل می آید. باز هم دارد بازی کامپیوتری می کند. دم در اتاقش می روم و دستگیره در را می چرخانم. در را از داخل قفل کرده. به در می کوبم و داد می زنم:" سهیل؟ سهیل؟"

بدون اینکه صدای بازی را کم کند می گوید:

"هان؟"

" تو مگه فردا امتحان علوم نداری؟"

"چرا!"

"پس چرا نشستی داری بازی می کنی؟"

"چند صفحه دیگه بیشتر نمونده! تا شب می خونم!"

بر می گردم به آشپزخانه، مادرم پشت میز نشسته است. مرا که می بیند عینکش را جا به جا می کند و لبخند می زند.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:8 توسط بنفشه ر. |

صبح یکشنبه بود. ایرنه داشت لباس مخصوص یکشنبه ها را می پوشید تا به کلیسا برود و مراسم دعا و اعتراف را طبق عادت چندین و چند ساله به جا آورد. از خانه که بیرون آمد پیرزنی را دید که هن هن کنان داشت ساک خریدش را به دنبال خود می کشید. ایرنه که با پیرزن هم مسیر بود جلو رفت و از او خواست اجازه دهد تا کمکش کند. پیرزن لبخندی زد و برای ایرنه دعای خیر کرد. بعد از طی مسافتی پیرزن به خانه اش رسید و از ایرنه دعوت کرد یک فنجان چای مهمانش شود. ایرنه تشکر کرد و از پیرزن خداحافظی کرد. مراسم در حال شروع شدن بود که ایرنه به کلیسا رسید. زن جوانی عرق ریزان سعی می کرد کالسکه ی نوزادش را از پله های کلیسا بالا ببرد. ایرنه یک طرف کالسکه را گرفت و به زن کمک کرد. بالای پله ها که رسیدند زن از ایرنه سپاسگزاری نمود و برایش طلب خیر کرد. ایرنه در تمام لحظات مراسم حضور ذهن داشت. تک تک کلمات را در ذهنش حلاجی می کرد و به زبان می آورد. پس از پایان مراسم به اتاق اعتراف رفت و گناهانی را که از آخرین بار اعترافش در طی هفته ی گذشته مرتکب شده بود، نزد پدر روحانی اعتراف کرد. پس از بیرون آمدن از کلیسا احساس کرد روحش از شادمانی در بدنش بال بال می زند. آسمان صاف بود، مثل قلب ایرنه و خورشید می درخشید مثل چشمان ایرنه. در راه بازگشت به خانه چند دختر بچه را دید که داشتند در پیاده رو لی لی بازی می کردند. از دختر ها خواست بگذارند تا او هم بازی کند. دختر ها خنده کنان سنگ را به او دادند. ایرنه سنگ را انداخت، دامنش را کمی بالاتر گرفت، یک قدم پرید، اما ناگهان پایش لغزید، تعادلش را از دست داد، افتاد توی جوب کنار پیاده رو و جفت پاهایش قلم شد!

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:28 توسط بنفشه ر. |

پادشاه مراسمی ترتیب داده بود تا از افسر جوانی که با ترفند به موقع توانسته بود لشگریان را از شکست برهاند، قدر دانی به عمل آورد. افسر جوان با از خود گذشتگی موفق شده بود جان فرمانده را نیز نجات دهد، هر چند خودش زخمی شده بود.

پادشاه مدال را برداشت تا به سینه ی افسر جوان بزند. فرمانده به زخم افسر جوان نگاه می کرد که از روی پیشانی اش شروع می شد، از بین ابروها می گذشت و به زیر گونه ی چپش می رسید. پادشاه گفت:" شنیدم به تازگی ازدواج کرده ایی؟" افسر جوان خندان گفت:" بله اعلی حضرت، ماه عسل بودم که خبر لشگر کشی را شنیدم. بی درنگ برگشتم تا در رکاب فرمانده برای حفظ سلطنت همایونی بجنگم." پادشاه پرسید:" همسرت کجاست؟" افسر جوان به زنی بسیار زیبا در ردیف اول اشاره کرد. پادشاه او را فرا خواند. وقتی همسر افسر جوان کنار او قرار گرفت، فرمانده رو به پادشاه گفت:" ایشان یکی از دلاور ترین و خوش فکر ترین افسران ما هستند، قربان." پادشاه در حالی که چشم از همسر افسر جوان بر نمی داشت گفت:" بله همین طوره، چنین شیر مردانی مایه ی افتخار کشور هستند...به امید پیروزی در جنگی که پیش رو داریم." پس از پایان مراسم، پادشاه فرمانده را به اتاق خصوصی خود فرا خواند تا درباره ی جنگ آتی استراتژی طراحی کنند.

(یک هفته بعد)

" ولی قربان! با این کار تلفات سنگینی می دهیم!"

" از دستور بی چون و چرا اطاعت کن افسر! "

بعضی از سربازان که نزدیک فرمانده بودند دیدند که بعد از این حرف، چشم های فرمانده از اشک تر شد.

جنگ پایان یافت. آمار کشته و زخمی ها وحشتناک بود ولی افسر جوان در آخرین حمله توانست فرمانده دشمن را از پا در آورد و لشگر دشمن را متفرق سازد...هر چند خودش هم کشته شد.

یک ماه بعد بیوه ی افسر جوان در وان طلایی حرم سرای پادشاه حمام شیر می گرفت.

پی نوشت: این روز ها معنی این اصطلاح را بهتر درک می کنم: "زمان مثل برق و باد می گذره!" امیدوارم بتونم در اسرع وقت جواب محبت های شما دوستان عزیز را بدهم.

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:13 توسط بنفشه ر. |

قول بده بهم بگی

 

" بابا! یه سوالی ازت دارم..." زنم داشت ظرف های شام رو جمع می کرد و به آشپزخانه می برد. شام مورد علاقه ی من و پدرم رو پخته بود و به نوعی آشپزخانه ی جدیدش رو افتتاح کرده بود. پدرم در حالی که نوشیدنی اش رو مزه مزه می کرد گفت:" آتیش کن!" زنم ناگهان از آشپزخانه وارد ناهارخوری شد. برای اینکه از بحثمون دورش کنم، دست هایش را که به طرف ظروف روی میز دراز شده بود گرفتم و بوسیدم. لبخندی زد و وقتی رفت ادامه دادم:" بابا قبل از اینکه بپرسم می خوام قول بدی که بهم می گی."

 "بهت می گم؟ منظورت چیه؟"

سرم را تکان دادم و گفتم:" قول بده دیگه! باشه؟ قول بده بهم می گی"

پدرم دست هایش را کنار لیوان گذاشت. شانه هایش را بالا انداخت ولی سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد. گفتم:" بابا داشتم با خودم فکر می کردم..." لحظه ای ساکت شدم. آهی کشیدم:" تو به من افتخار می کنی؟"

 

پی نوشت: این داستان کوتاه اولین بار در تاریخ سیزدهم امرداد سال ۸۴ در روزنامه شرق چاپ شد.

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:51 توسط بنفشه ر. |