دوستی دارم که روی تمام اموالش اسم می گذاره. اسم اجاق گازش فرانکلینه.
رینالدو که ماشینشه. قالی اش رو هم ماوده صدا میزنه. اسم لنگه جوراب
هاشو از روی جفت های معروف مثل آدم و حوا انتخاب می کنه. تابستان پارسال دوستم و
زنش صاحب دو تا بچّه ی دوقلو شدند. وقتی نوبت به اسم گذاری بچّه ها رسید، هیچ اسمی
نمونده بود که یه جای خونه استفاده نشده باشه. خیلی ها تلاش کردن تا کمکی بکنن و
اسمی پیشنهاد بدن ولی دوستم می گفت:" نه! سارا که نمیشه! اسم در ورودی
خونه است. داوگ رو که اصلاً حرفشو نزن. با آکواریم قاطی میشه!" و الی
آخر.
بالاخره توافق شد که بچّه ها رو "بدون نام یک" و "بدون نام دو" صدا بزنند. فکر میکنم "بدون نام دو" دختر باشه!
پی نوشت: دوستان عزیز، به دلیل نزدیکی تاریخ امتحان فعلا تا مدتی که وقت و حال و حوصله قلم فرسایی پیدا کنم چند تا از ترجمه هایم را اینجا می گذارم. اسم نویسنده رو هم نوشتم. سعی می کنم در اولین فرصت جواب محبت ها تون رو بدهم. پیروز و سلامت باشید.
ماتیلدا
کنار میز آشپزخانه ایستاده بود و خیره به کتری نگاه می کرد. منتظر بود آب کتری جوش
بیاید تا برای صبحانه نسکافه درست کند. آلبرت هر روز همین موقع ها از خواب بیدار
می شد. چند روزی بود که ماتیلدا صبح ها خودش را به خواب می زد تا آلبرت زودتر بلند
شود، صبحانه بخورد و از خانه ی بیرون برود. اما امروز...امروز دیگر باید به او می
گفت...
کتری
شروع به سوت زدن کرد. ماتیلدا زیر کتری را کم کرد و داخل لیوان آلبرت دانه های نسکافه
ریخت. همین موقع سر و کله ی آلبرت هم پیدا شد.
-صبح بخیر
پرنسس من...
- صبح بخیر...بشین
پشت میز تا برات نسکافه بیارم.
- ممنون
عروسک من...
ماتیلدا
لیوان نسکافه را جلوی آلبرت گذاشت و کنار میز دست به سینه ایستاد. آلبرت به آرامی در
شکردان را باز کرد، یک قاشق شکر در لیوان
نسکافه اش ریخت و با متانت شروع به هم زدن کرد. اوایل آشنا یی شان، ماتیلدا عاشق
خونسردی و بی خیالی آلبرت شده بود اما حالا همین موضوع داشت روی اعصابش می رفت...
-خودت
نمی خوری؟
-نه! آلبرت
یه موضوعی هست که چند وقته می خوام بهت بگم...
آلبرت
نسکافه اش را مزه مزه کرد.
-خوب
بگو عزیزم...
- چطور
بگم...فکر می کنم دیگه نمی تونیم با هم زندگی کنیم...باید تمومش کنیم...
-هوم؟
چرا دلبرکم؟
-راستشو
بخوای دیگه...دیگه دوستت ندارم.
-چرا!
داری!
-البرت
بس کن! دارم جدی حرف می زنم.
- منم
دارم جدی می گم. تو منو حتی بیشتر از قبل دوست داری.
-چی
داری می گی؟
-ببین
شاید چند وقته از هم غافل شدیم اما توی ضمیر نا خودآگاه مون، همه چیز عین روز اول زندگی
مشترکمونه.
- باز
رفتی توی بحث های ماورایی...آلبرت من از این وضع خسته شدم.
-تو هر
شب به من ابراز عشق می کنی.
-چی؟ هر
شب؟ چطور خودم خبر ندارم؟
-خوب
تقصیری نداری...چون توی خواب قربون صدقه ام می ری.
-توی
خواب؟؟؟؟؟
-آره.
شب ها وقتی کنارم دراز کشیدی مرتب توی خواب می گی: دوستت دارم...با من
بمون...عاشقتم...
-شوخی
رو بذار کنار!
-شوخی
نمی کنم عزیزم. اگر باور نداری یه شب صداتو ضبط می کنم.
ماتیلدا
بهت زده روی صندلی آشپزخانه نشست و سرش را بین دو دستش گرفت. می دانست آلبرت هیچ
وقت دروغ نمی گوید اما اگر این موضوع واقعا حقیقت داشت...
آلبرت
آخرین جرعه نسکافه اش را نوشید، از پشت میز بلند شد و گفت:
-آره قشنگم!
توی ضمیر نا خودآگاه ات منو همچنان مثل روز های اول دوست داری...منتهی به زبون نمی
آری.
به طرف
ماتیلدا رفت. خم شد و روی موهایش را بوسید. ماتیلدا با ترس عقب نشست. آلبرت به
ساعتش نگاه کرد.
-خوب
دیگه باید برم...شب می بینمت.
با صدای بسته شدن در خانه، ماتیلدا به خودش آمد. شانه هایش را تکان داد و لبخند بی رمقی زد...با خودش فکر کرد چقدر خوب است که هنوز اسم همکار جدیدش را نمی داند.
پی نوشت: خیلی ممنونم از دوستان عزیزم که به طرق مختلف (اس ام اس، کامنت، تلفن، رو در رو و غیره) راه اندازی وبلاگم را تبریک گفتند و برایم آرزوی موفقیت کردند. دست تک تک شما را به همان طرق می فشارم. نکته ای رو می خواستم برای چند تا از دوستان و به خصوص خانم مریم توضیح بدم. مطالب وبلاگ را به سه موضوع تقسیم کرده ام: داستان کوتاه کوتاه، ترجمه و متفرقه. برای هر کدام هم رنگ و فونت خاصی در نظر گرفته ام. همانطور که ملاحظه می فرمایید متن این داستان به رنگ بنفش نوشته شده، حالا اگر به بخش موضوعات توجه کنید می بینید که جلوی داستان کوتاه کوتاه نوشته ام (بنفش). پس رنگ بنفش برای داستان کوتاه کوتاه، رنگ آبی برای ترجمه و رنگ مشکی برای نوشته های متفرقه است. به عنوان فارغ التحصیل رشته ی ادبیات، اهل سرقت ادبی نیستم چون به خوبی می دانم یک نویسنده یا شاعر چه پدری از خودش در می آورد تا مطلب نغزی بیافریند. اگر متنی را ترجمه کردم حتما اسم نویسنده و منبع را خواهم نوشت مگر اینکه به صورت ایمیل فله ای و فورواردی باشد. پس نوشته هایی که اشاره ای به نویسنده ی آنها نکرده ام همگی دست پخت خودم هستند...با استفاده از مطالب وبلاگم مشکلی ندارم به شرطی که کپی رایت رعایت شود.
در پناه حق باشید.
بنفشه رافع