با ماشین تصادف کرد و مدتی به مدرسه نیومد
وقتی هم که تونست به مدرسه برگرده
همه موهاش عین برف سفید شده بود
خودش می گفت بعد از اون تصادف شدید بوده که موهاش اینجوری شده...
یه دختره بود که
هیچ وقت با دختر های دیگه نمی رفت تو رختکن لباساشو عوض کنه
بالاخره یه بار بقیه بچه ها سریش شدند
و مجبورش کردند لباساشو در بیاره
دیدن تمام پوست بدنش ماه گرفتگی داره
دختره بیچاره چه می دونست اون لکه ها چی ن
فقط از زمانی که یادش می اومد پوستش اون شکلی بوده...
حالا اینا که خوب بودند
یه پسره بود که اوضاعش خیلی تابلو تر بود
ننه و بابای پسره بهش گفته بودن بعد از تعطیلی مدرسه باید یه راست بره خونه
و وقتایی که می رفتن کلیسا
ادا های عجیب و غریب در می آوردند و کف کلیسا سینه خیز می رفتند
اون پسره هم نمی تونست معنی این خل بازی ها رو بفهمه
همیشه ی خدا هم می رفتن همون کلیسا.
--هیسسسس! جلوی دختر از این حرفا نزنین! چشم و گوشش باز میشه!
پی نوشت: این پست در اوج غلیان احساسی و خود سانسوری مکتوب شد.
یک شاه خوشبخت شاهی است که تنها یک پسر برای حفظ تاج و تخت و تعدادی دختر برای معامله با شوالیه هایی که به جنگ اژدهای آتشین و دیو دو سر و غیره می روند داشته باشد.
قرائت دوم:
کوردلیا به پدرش (شاه لیر) گفت: والاحضرتا من شما را از سر وظیفه دوست دارم...نه بیشتر و نه کمتر.
قرائت آخر:
پدر گونه دخترش را بوسید و گفت: من به وجود تو افتخار می کنم ولی ای کاش برادرت جای تو بود.
-- آقا ببخشید این چنده؟
مغازه دار بدون اینکه سرش را بلند کند:
-- قیمتش روش نوشته.
به دخترک نگاه می کنم. تردیدش برطرف نشده است. به نظر کوچکتر از آن می رسد که به مدرسه رفته باشد و بتواند قیمت ها را بخواند. نزدیکش می شوم.
-- چند تا از اینا می خوای؟
-- یکی!
به جعبه نگاه می کنم. قیمتش سه تومان است.
-- پول داری؟
-- آره.
اسکناس پنج تومانی را نشانم می دهد.
-- می تونی بخریش. قیمتش کمتر از این اسکناسه.
دخترک خوشحال به سمت پیش خوان می رود و حساب می کند. موقع خروج از مغازه دوباره به طرفم می چرخد. انگار می خواهد تشکر کند.
-- بقیه پولت را گرفتی؟
این بار فروشنده سرش را بالا می آورد و خصمانه نگاهم می کند.
-- بعله.
اسکناس دو تومانی را در هوا تکان می دهد.
-- مبارکت باشه.
دلم نمی آید از این مغازه خرید کنم. من هم پشت سر دخترک بیرون می روم.
تو برایم دروغ می بافی
و من برای دلم قصه می بافم
فکر می کنی کداممان زودتر از شر بافتن خلاص شود؟
دل من بزرگتر از این حرف هاست...
شیشه ماشین را پایین می آورد و می گوید:
- من نمی فهمم تو چی می گی! بده دست شاگرد یعنی چی؟ کجای فرمون رو بشکنم؟
یهو ملتفت ماشین گرانقیمتش می شوم.
- ببخشید...یعنی فرمون رو در جهت مخالف بچرخون...!
پی نوشت: سوره نحل ایه 36 : و همانا ما در میان هر امتی پیغمبری فرستادیم...
پدرم عاشق وفاداري سگ ها بود. هميشه مي گفت سگ ها بهترين رفيق انسان ها هستند. تو حياط پشتي سه تا سگ در ابعاد مختلف نگهداري مي كرد و با اونها بيشتر از من و برادرم كه بچه هاش بوديم وقت صرف مي كرد. اخيرا يكي از سگ هاش فارغ شده بود و صداي عوو عوو توله هاش خواب رو بر ما و همسايه ها حرام كرده بود.
برادرم از بچگي ديوونه خلباني بود. شايد به همين خاطر طرفدار پر و پا قرص پرنده ها بود. توي اتاقش چند تا قفس بزرگ داشت و از پرنده هاي گوناگوني مراقبت مي كرد. وقت هايي كه مي رفت پرواز در اتاقش رو مي بست ولي در قفس پرنده هاش رو باز مي گذاشت تا راحت توي اتاق چرخ بزنند. براي چند روزشون هم آب و غذا مي گذاشت تا كسي از ما نخواد در اتاق رو باز و بسته كنه.
۱۵ روز پيش مادر و پدرم سوار همون هواپيمايي بودند كه برادرم خلبانش بود. هواپيما سقوط كرد و تمام سرنشينانش كشته شدند...البته اين اتفاق زندگي منو به يك تراژدي تبديل كرد...اما حالا بدبختي اصليم اينه كه نمي دونم با اين همه جك و جونور توي خونه چه كار كنم!
با بدن عرق کرده
موهایش پریشان
عضلات منقبض شده
پاهای لرزان...
نفس نفس می زد و اسم مرا با صدایی گنگ تکرار می کرد...
فهمیدم که باید بالش را محکمتر روی صورتش فشار بدم تا خفه بشه.
پی نوشت: نمی خواستم زجر بکشه... فقط می خواستم بکشمش!