روزگار بدی است...فرزندان زودتر از پدران می میرند...
+
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 22:45 توسط بنفشه ر.
در خواب بود که صدای انفجاری آمد.
"تخم سگ ها باز هم ترقه زدند!"
بالشتش را جا به جا کرد و دوباره خوابید.
عزرائیل از جایش پرید. جبرئیل و میکائیل با ترس به پایین نگاه کردند و ناخن هایشان را جویدند...
+
نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 19:58 توسط بنفشه ر.
پیش بینی آخر الزّمان
پیامبر:" پیش بینی می کنم..."
جمعیّت:"چی؟ چی؟"
پیامبر:"تغییر."
جمعیّت(به پا خاسته):"بکشیدش!"
دسامبر 1997
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 23:46 توسط بنفشه ر.
-- دختر بدو بیا! تلویزیون داره یه فیلم قشنگ نشون می ده!
-- مامان جان! من حوصله ی فیلم های آبگوشتی صدا و سیما رو ندارم...حالا چی هست؟
-- بیا ببین! خیلی قشنگه! یه زن و شوهره هستن... همش دارن با هم دعوا می کنن...!
نتیجه گیری اخلاقی: از ماست که بر ماست.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 20:7 توسط بنفشه ر.
از من می گریزی؟
هرگز--
معشوق من!
تا زمانی که من منم و تو تویی
تا زمانی که دنیا هر دو ما را در بر دارد
من عاشق توام
و تو افسونگر منی
آنگاه که یکی انکار کند
دیگری باید اصرار کند.
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 18:19 توسط بنفشه ر.
فکر می کنم کسانی که کنترل تلویزیون رو تو دستشون می گیرن و کانال ها رو پشت سرهم رد می کنن واقعا نمی خوان ببینن تلویزیون چه برنامه ایی داره...بلکه می خوان ببینن تلویزیون چه برنامه ی دیگه ایی داره!
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:26 توسط بنفشه ر.
زنانگی همیشه هم موجب تو سری خوردن و در جا زدن نیست. به خصوص اگر یه دختر جوان و سر زبون دار باشی. تمام مغازه دار ها باهات خوب تا می کنند و اگر کار اداری داشته باشی سه سوت راه می افته...به هر حال انکار نمی کنم که خودم هم از این حربه ی زنانه زیاد استفاده کرده ام. اما هفته ی پیش اتفاق عجیبی افتاد که اصلا انتظارش را نداشتم...
مثل همیشه برای خرید میوه رفته بودم. برخلاف همیشه که میوه فروش با روی باز ازم استقبال می کرد و نیشش تا بنا گوشش باز می شد این بار نگاهش را از من می دزدید. انگار اصلا مرا نمی دید یا ازم بدش می آمد! وقتی که نوبتم شد رو کرد به دختر جوانتری که پشت سرم ایستاده بود! وقتی اعتراض کردم با بی حوصلگی سفارشم را آورد. سیب و پرتقال گرفته بودم و وقتی سفارش یه دسته موز هم دادم با بداخلاقی گفت بیشتر از دو قلم جنس توی این صف نمی دیم! بعد رو کرد به دختر جوانتر پشت سرم. دخترک سفارش چهار نوع میوه داد و میوه فروش بدون کوچکترین پرخاشی همه را برایش آورد! کفرم در آمده بود! به میوه فروش گفتم مگه خون این دختره از من رنگین تره که توی این صف بهش چهار قلم جنس می دین؟ این مغازه صاحاب نداره؟ این چه وضعشه؟
در همین لحظه دست کودکانه ایی دستم را گرفت و گفت: "مامان بزرگ! اشکال نداره! مامان رفت قبض ها رو بده. گفت ماشین رو توی کوچه ی بغل بانک پارک کرده! بیایید بریم..."
آخ که من عاشق نوه ی دختری ام هستم!
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 20:41 توسط بنفشه ر.
|
با بابام که یه پیرمرد نود ساله است به یه فست فود رفته بودیم. تمام مدتی که داشتیم ناهار می خوردیم بابام داشت به پسر جوانی نگاه می کرد که ظاهر عجیبی داشت و موهایش را رنگارنگ کرده بود. آخر سر پسر از کوره در رفت و گفت: "به چی نگاه می کنی پیری؟ نشده در عمرت یه کار خفن بکنی؟!"
لقمه را فرو دادم و منتظر جواب دندان شکن بابام شدم:
"چرا! یه دفعه که سیاه مست بودم ترتیب یه بوقلمون رو دادم! داشتم با خودم فکر می کردم شاید تو پسرم باشی!"
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 20:28 توسط بنفشه ر.
|
گفت: چی کار می کنی؟
گفتم: هیچی!
گفت: اینو که دیروز گفتی!
گفتم: آخه هنوز تموم نشده!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 0:4 توسط بنفشه ر.
|
سخت مشغول خونه تکونی هستی. دق دلی ات رو سر لکه هایی که به این راحتی ها تمیز نمی شن خالی می کنی. این قدر با سماجت داری می سابی که پاک یادت رفته دستکش نپوشیدی و پوست دستات شده عین سیم ظرف شویی. با خودت فکر می کنی کاش می تونستی قلبت رو هم همین جوری بسابی. یاد کسانی می افتی که در سال گذشته بهت بدی کردند...نارو زدند...یاد کسانی می افتی که سعی کردی بدون اینکه درکشون کنی اونها رو ببخشی...
کاش می شد سر لوله جارو برقی رو بگیری طرف سرت تا هرچی فکر و خیاله رو از مخت بیرون بکشه...
-- چی کار می کنی دختر؟ حواست کجاست؟
با تذکر مادر به واقعیت بر می گردی.
-- هیچی! داشتم خود تکونی می کردم!
یاران نوروزتان مبارک. برایتان سالی سرشار از سلامتی و موفقیت آرزومندم.
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 16:44 توسط بنفشه ر.
|