تبليغاتX
تناقض معتبر
یه دفعه یکی از پسرهای مدرسه

 با ماشین تصادف کرد و مدتی به مدرسه نیومد

وقتی هم که تونست به مدرسه برگرده

همه موهاش عین برف سفید شده بود

خودش می گفت بعد از  اون تصادف شدید بوده که موهاش اینجوری شده...

 

یه دختره بود که

هیچ وقت با دختر های دیگه نمی رفت تو رختکن لباساشو عوض کنه

بالاخره یه بار بقیه بچه ها سریش شدند

و مجبورش کردند لباساشو در بیاره

دیدن تمام پوست بدنش ماه گرفتگی داره

دختره بیچاره چه می دونست اون لکه ها چی ن

فقط از زمانی که یادش می اومد پوستش اون شکلی بوده...

 

حالا اینا که خوب بودند

یه پسره بود که اوضاعش خیلی تابلو تر بود

ننه و بابای پسره بهش گفته بودن بعد از تعطیلی مدرسه باید یه راست بره خونه

و وقتایی که می رفتن کلیسا

ادا های عجیب و غریب در می آوردند و کف کلیسا سینه خیز می رفتند

اون پسره هم نمی تونست معنی این خل بازی ها رو بفهمه

همیشه ی خدا هم می رفتن همون کلیسا.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 20:44 توسط بنفشه ر. |

تو دوره های زنونه آدم ممکنه هر ...ری بشنوه ولی این یکی از همه جفنگ تره :

--هیسسسس! جلوی دختر از این حرفا نزنین! چشم و گوشش باز میشه!

پی نوشت: این پست در اوج غلیان احساسی و خود سانسوری مکتوب شد.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 16:22 توسط بنفشه ر. |

قرائت اول:

یک شاه خوشبخت شاهی است که تنها یک پسر برای حفظ تاج و تخت و تعدادی دختر برای معامله با شوالیه هایی که به جنگ اژدهای آتشین و دیو دو سر و غیره می روند داشته باشد.

قرائت دوم:

کوردلیا به پدرش (شاه لیر) گفت: والاحضرتا من شما را از سر وظیفه دوست دارم...نه بیشتر و نه کمتر.

قرائت آخر:

پدر گونه دخترش را بوسید و گفت: من به وجود تو افتخار می کنم ولی ای کاش برادرت جای تو بود.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 20:45 توسط بنفشه ر. |

وارد یک مغازه لوازم التحریر فروشی می شوم تا دفترچه ایی بخرم.  مغازه دار در حال ور رفتن با موبایلش است. دختر خردسالی جعبه مداد رنگی کوچکی را در دست گرفته. انگار مردد است. از مغازه دار می پرسد:

-- آقا ببخشید این چنده؟

مغازه دار بدون اینکه سرش را بلند کند:

-- قیمتش روش نوشته.

به دخترک نگاه می کنم. تردیدش برطرف نشده است. به نظر کوچکتر از آن می رسد که به مدرسه رفته باشد و بتواند قیمت ها را بخواند. نزدیکش می شوم.

-- چند تا از اینا می خوای؟

-- یکی!

به جعبه نگاه می کنم. قیمتش سه تومان است.

--  پول داری؟

-- آره.

اسکناس پنج تومانی را نشانم می دهد.

-- می تونی بخریش. قیمتش کمتر از این اسکناسه.

دخترک خوشحال به سمت پیش خوان می رود و حساب می کند. موقع خروج از مغازه دوباره به طرفم می چرخد. انگار می خواهد تشکر کند.

-- بقیه پولت را گرفتی؟

این بار فروشنده سرش را بالا می آورد و خصمانه نگاهم می کند.

-- بعله.

اسکناس دو تومانی را در هوا تکان می دهد.

-- مبارکت باشه.

دلم نمی آید از این مغازه خرید کنم. من هم پشت سر دخترک بیرون می روم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 9:3 توسط بنفشه ر. |

در این فصل سرد

تو برایم دروغ می بافی

و من برای دلم قصه می بافم

فکر می کنی کداممان زودتر از شر بافتن خلاص شود؟

دل من بزرگتر از این حرف هاست...

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:6 توسط بنفشه ر. |

- بیا...بیا...هووووووپ! حالا بده دست شاگرد! میگم بده دست شاگرد! بشکون! فرمون رو بشکون!

شیشه ماشین را پایین می آورد و می گوید:

- من نمی فهمم تو چی می گی! بده دست شاگرد یعنی چی؟ کجای فرمون رو بشکنم؟

یهو ملتفت ماشین گرانقیمتش می شوم.

- ببخشید...یعنی فرمون رو در جهت مخالف بچرخون...!

پی نوشت: سوره نحل ایه 36 : و همانا ما در میان هر امتی پیغمبری فرستادیم...

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 0:27 توسط بنفشه ر. |

مادرم علاقه شديدي به گربه ها داشت. هميشه مي گفت گربه ها نماد وجاهت و زيبايي اسرار آميز هستند. چهار تا گربه خانگي داشتيم كه از تمام مواهب الهي بهره مند بودند. فكر مي كنم حتي گربه هاي فراعنه هم اين قدر خوشبخت نبودند. البته پاي گربه هاي خياباني هم به خانه ما باز بود و از خوان نعمتي كه مادرم مي گسترد كام مي گرفتند.

پدرم عاشق وفاداري سگ ها بود. هميشه مي گفت سگ ها بهترين رفيق انسان ها هستند. تو حياط پشتي سه تا سگ در ابعاد مختلف نگهداري مي كرد و با اونها بيشتر از من و برادرم كه بچه هاش بوديم وقت صرف مي كرد. اخيرا يكي از سگ هاش  فارغ شده بود و صداي عوو عوو توله هاش خواب رو بر ما و همسايه ها حرام كرده بود.

برادرم از بچگي ديوونه خلباني بود. شايد به همين خاطر طرفدار پر و پا قرص پرنده ها بود. توي اتاقش چند تا قفس بزرگ داشت و از پرنده هاي گوناگوني مراقبت مي كرد. وقت هايي كه مي رفت پرواز در اتاقش رو مي بست ولي در قفس پرنده هاش رو باز مي گذاشت تا راحت توي اتاق چرخ بزنند. براي چند روزشون هم آب و غذا مي گذاشت تا كسي از ما نخواد در اتاق رو باز و بسته كنه.

۱۵ روز پيش مادر و پدرم سوار همون هواپيمايي بودند كه برادرم خلبانش بود. هواپيما سقوط كرد و تمام سرنشينانش كشته شدند...البته اين اتفاق زندگي منو به يك تراژدي تبديل كرد...اما حالا بدبختي اصليم اينه كه نمي دونم با اين همه جك و جونور توي خونه چه كار كنم!

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 15:47 توسط بنفشه ر. |

هیچ کس اونقدر زرنگ نیست که همیشه اشتباه کنه...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 12:57 توسط بنفشه ر. |

شنوندگان عزیز توجه بفرمایید...در اتوبان شهید صدر مسیر شرق به غرب مورد تصادفی بین دو دستگاه خودرو سواری در خط سرعت پیش آمده که موجب ترافیک شدید شده است. یکی از خودروها واژگون شده و قادر به حرکت نیست. خوشبختانه دو راننده سالم هستند ولی دارند یکدیگر را به قصد کشت می زنند! راننده چند خودروی دیگر برای جدا کردن آنها از یکدیگر پیاده شده اند. اوه خدای من... خودرو واژگون شده منفجر شد! چند خودروی دیگر نیز آتش گرفته و تعداد مجروحان این حادثه در حال افزایش است! وای خیلی هیجان انگیزه! عین سریال هشدار برای کبرا ۱۱ شده! خودروهای امدادی و آتش نشانی هم پشت ترافیک گیر کرده اند! از شما رانندگان عزیز خواهشمندیم از توقف و تماشای صحنه تصادف جدا خودداری کنید!!!
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 14:16 توسط بنفشه ر. |

دلبر زیبای من لخت روی تخت دراز کشیده بود...

با بدن عرق کرده 

موهایش پریشان 

عضلات منقبض شده 

پاهای لرزان...

نفس نفس می زد و اسم مرا با صدایی گنگ تکرار می کرد...

 

فهمیدم که باید بالش را محکمتر روی صورتش فشار بدم تا خفه بشه.

پی نوشت: نمی خواستم زجر بکشه... فقط می خواستم بکشمش!

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 15:8 توسط بنفشه ر. |