در های واگن داشت بسته می شد که دختر پرید تو. نفس نفس می زد. معلوم بود مسافت زیادی را دویده است. این واگن مردانه نزدیک ترین واگن به پله های برقی بود. انگار معذب بود اما چند خانم دیگر هم سوار شده بودند. به اطراف نگاهی انداخت بلکه جایی پیدا شود و بنشیند. پسری که کنار دیوار شیشه ای نشسته بود یک صندلی جا به جا شد و جایش را به او تعارف کرد. دختر نشست و با نگرانی به سکو خیره شد.
-- نزدیک بود ها!!
دختر با چشمان گشاد به پسر نگاه کرد.
-- منظورتون چیه؟
-- می گم نزدیک بود جا بمونی...
-- آها آره...نزدیک بود...
-- دانشجو هستی؟
-- من؟ چطور؟
-- از کاغذ هایی که از کلاسورت زده بیرون حدس زدم.
دختر به کلاسورش نگاه کرد. کاغذی بیرون نزده بود.
-- منظورم اینه که تیپ شما مثل آدم های درس خوانده است. صنعتی شریف؟
-- اوه بله... الانم کلاسم دیر شده...
-- نگران نباش... ماشالله قهرمان دو هستی می رسی. من چهار سال پیش لیسانس رو گرفتم و زدم توی بیزینس. حالا یه شرکت خصوصی دارم توی هفت تیر. اینم کارت شرکتمه. بفرمایید.
(دختر سعی کرد بدون تماس انگشتانش با انگشتان پسر کارت را بگیرد. کارت روی زمین افتاد. پسر خم شد و کارت را برداشت و به طرف دختر گرفت. دختر این بار کارت را بدون وسواس گرفت.)
-- وای ببخشید...ممنون.
-- دوست دختر قبلی ام هم دانشگاهی شما بود. یه بورسیه گرفت رفت کانادا. همون بهتر که رفت! سن منم از دختر بازی گذشته...دنبال روابط جدی تر هستم. یه چیزی توی قیافه ات است که می گه دختر با اصل و نصبی هستی. رفتارت هم نشون میده نجابت داری.
-- لطف دارید. شما هم جنتلمن و با شرافت هستید.
-- چند تا غیبت داری؟
-- چطور؟
-- هیچی گفتم شاید بتونی کلاست رو بپیچونی با هم بریم ناهار بخوریم.
-- اوه نه...متاسفانه امروز باید یه پروژه تحویل بدم. حالا وقت بسیار است...آقای...(نگاهی به کارت انداخت) احتسابی...میثم احتسابی.
-- بله... می تونم شماره ات رو داشته باشم؟
-- من باهاتون تماس می گیرم. اوه رسیدیم به هفت تیر...شما باید پیاده بشید نه؟
-- آره متاسفانه...پس منتظرتم ها! مواظب خودت باش.
-- تو هم همین طور... خدا نگهدار.
پسر پیاده شد و برگشت تا برای دختر دست تکان دهد. دختر هم دستش را بالا آورد تا برای پسر بوس بفرستد. پسر کیف پول خودش را دید که در دستان دخترک بالا آمد و پایین رفت.
مرد جذابی به زن بیوه ای که بر سر قبر شوهرش گریه می کرد نزدیک شد و مودبانه گفت:" خانم، مدّت مدیدی است که ذهن مرا سرشار از زیباترین احساسات کرده اید". بیوه زن فریاد زد:"مردک رذل برو گمشو! الان چه وقت حرف زدن درباره ی عشق و عاشقی است؟" مرد جذاب با فروتنی پاسخ داد:" خانم باور کنید نمی خواستم احساساتم را فاش کنم ولی زیبایی خیره کننده ی شما مرا از خود بی خود کرد." بیوه زن گفت:" باید مرا وقتی که گریه نکرده باشم ببینی!"
فردا امتحان علوم دارم. مادرم آن طرف اتاق نشسته و چهار چشمی مرا می پاید. لای کتاب علومم یک کتاب آموزش کاریکاتور گذاشته ام و به طرح های آن نگاه می کنم. مادرم هراز گاهی گردن می کشد تا چشم های مرا بهتر ببیند: " چند فصل دیگه مونده؟ زودتر درس ات رو تموم کن. باید شب زود بخوابی که فردا صبح سر جلسه امتحان خوابت نبره!" چشم هایم را می مالم و می گویم:" باشه مامان!"
امروز:
فردا امتحان پایان ترم یه درس چهار واحدی دارم. موبایلم را گذاشته ام روی ویبره و در حالی که جزوه ی درسی ام را جلویش گرفته ام، اس ام اس بازی می کنم. مادرم آن طرف اتاق نشسته و خیاطی می کند. مطمئنم صدای دکمه های موبایل را می شنود ولی چیزی نمی گوید، فقط سرش را تکان می دهد و آه می کشد.
فردا:
از توی اتاق پسرم صدای شلیک گلوله و مسلسل می آید. باز هم دارد بازی کامپیوتری می کند. دم در اتاقش می روم و دستگیره در را می چرخانم. در را از داخل قفل کرده. به در می کوبم و داد می زنم:" سهیل؟ سهیل؟"
بدون اینکه صدای بازی را کم کند می گوید:
"هان؟"
" تو مگه فردا امتحان علوم نداری؟"
"چرا!"
"پس چرا نشستی داری بازی می کنی؟"
"چند صفحه دیگه بیشتر نمونده! تا شب می خونم!"
بر می گردم به آشپزخانه، مادرم پشت میز نشسته است. مرا که می بیند عینکش را جا به جا می کند و لبخند می زند.
صبح یکشنبه بود. ایرنه داشت لباس مخصوص یکشنبه ها را می پوشید تا به کلیسا برود و مراسم دعا و اعتراف را طبق عادت چندین و چند ساله به جا آورد. از خانه که بیرون آمد پیرزنی را دید که هن هن کنان داشت ساک خریدش را به دنبال خود می کشید. ایرنه که با پیرزن هم مسیر بود جلو رفت و از او خواست اجازه دهد تا کمکش کند. پیرزن لبخندی زد و برای ایرنه دعای خیر کرد. بعد از طی مسافتی پیرزن به خانه اش رسید و از ایرنه دعوت کرد یک فنجان چای مهمانش شود. ایرنه تشکر کرد و از پیرزن خداحافظی کرد. مراسم در حال شروع شدن بود که ایرنه به کلیسا رسید. زن جوانی عرق ریزان سعی می کرد کالسکه ی نوزادش را از پله های کلیسا بالا ببرد. ایرنه یک طرف کالسکه را گرفت و به زن کمک کرد. بالای پله ها که رسیدند زن از ایرنه سپاسگزاری نمود و برایش طلب خیر کرد. ایرنه در تمام لحظات مراسم حضور ذهن داشت. تک تک کلمات را در ذهنش حلاجی می کرد و به زبان می آورد. پس از پایان مراسم به اتاق اعتراف رفت و گناهانی را که از آخرین بار اعترافش در طی هفته ی گذشته مرتکب شده بود، نزد پدر روحانی اعتراف کرد. پس از بیرون آمدن از کلیسا احساس کرد روحش از شادمانی در بدنش بال بال می زند. آسمان صاف بود، مثل قلب ایرنه و خورشید می درخشید مثل چشمان ایرنه. در راه بازگشت به خانه چند دختر بچه را دید که داشتند در پیاده رو لی لی بازی می کردند. از دختر ها خواست بگذارند تا او هم بازی کند. دختر ها خنده کنان سنگ را به او دادند. ایرنه سنگ را انداخت، دامنش را کمی بالاتر گرفت، یک قدم پرید، اما ناگهان پایش لغزید، تعادلش را از دست داد، افتاد توی جوب کنار پیاده رو و جفت پاهایش قلم شد!
پادشاه مدال را برداشت تا به سینه ی افسر جوان بزند. فرمانده به زخم افسر جوان نگاه می کرد که از روی پیشانی اش شروع می شد، از بین ابروها می گذشت و به زیر گونه ی چپش می رسید. پادشاه گفت:" شنیدم به تازگی ازدواج کرده ایی؟" افسر جوان خندان گفت:" بله اعلی حضرت، ماه عسل بودم که خبر لشگر کشی را شنیدم. بی درنگ برگشتم تا در رکاب فرمانده برای حفظ سلطنت همایونی بجنگم." پادشاه پرسید:" همسرت کجاست؟" افسر جوان به زنی بسیار زیبا در ردیف اول اشاره کرد. پادشاه او را فرا خواند. وقتی همسر افسر جوان کنار او قرار گرفت، فرمانده رو به پادشاه گفت:" ایشان یکی از دلاور ترین و خوش فکر ترین افسران ما هستند، قربان." پادشاه در حالی که چشم از همسر افسر جوان بر نمی داشت گفت:" بله همین طوره، چنین شیر مردانی مایه ی افتخار کشور هستند...به امید پیروزی در جنگی که پیش رو داریم." پس از پایان مراسم، پادشاه فرمانده را به اتاق خصوصی خود فرا خواند تا درباره ی جنگ آتی استراتژی طراحی کنند.
(یک هفته بعد)
" ولی قربان! با این کار تلفات سنگینی می دهیم!"
" از دستور بی چون و چرا اطاعت کن افسر! "
بعضی از سربازان که نزدیک فرمانده بودند دیدند که بعد از این حرف، چشم های فرمانده از اشک تر شد.
جنگ پایان یافت. آمار کشته و زخمی ها وحشتناک بود ولی افسر جوان در آخرین حمله توانست فرمانده دشمن را از پا در آورد و لشگر دشمن را متفرق سازد...هر چند خودش هم کشته شد.
یک ماه بعد بیوه ی افسر جوان در وان طلایی حرم سرای پادشاه حمام شیر می گرفت.
پی نوشت: این روز ها معنی این اصطلاح را بهتر درک می کنم: "زمان مثل برق و باد می گذره!" امیدوارم بتونم در اسرع وقت جواب محبت های شما دوستان عزیز را بدهم.
قول بده بهم بگی
" بابا! یه سوالی ازت دارم..." زنم داشت ظرف های شام رو جمع می کرد و به آشپزخانه می برد. شام مورد علاقه ی من و پدرم رو پخته بود و به نوعی آشپزخانه ی جدیدش رو افتتاح کرده بود. پدرم در حالی که نوشیدنی اش رو مزه مزه می کرد گفت:" آتیش کن!" زنم ناگهان از آشپزخانه وارد ناهارخوری شد. برای اینکه از بحثمون دورش کنم، دست هایش را که به طرف ظروف روی میز دراز شده بود گرفتم و بوسیدم. لبخندی زد و وقتی رفت ادامه دادم:" بابا قبل از اینکه بپرسم می خوام قول بدی که بهم می گی."
"بهت می گم؟ منظورت چیه؟"
سرم را تکان دادم و گفتم:" قول بده دیگه! باشه؟ قول بده بهم می گی"
پدرم دست هایش را کنار لیوان گذاشت. شانه هایش را بالا انداخت ولی سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد. گفتم:" بابا داشتم با خودم فکر می کردم..." لحظه ای ساکت شدم. آهی کشیدم:" تو به من افتخار می کنی؟"
پی نوشت: این داستان کوتاه اولین بار در تاریخ سیزدهم امرداد سال ۸۴ در روزنامه شرق چاپ شد.
مکان: یک اتوبوس بلیطی شلوغ
زن میانسالی وارد اتوبوس شد. جای نشستن نبود. دختر جوانی لبخند زنان بلند شد و جایش را به او تعارف کرد. زن میانسال گفت: " نه ممنونم راحت باش عزیزم."
دختر جوان گفت:" نه خانم. شما جای مادر من هستید. بفرمایید."
زن میانسال نشست. لبخند دختر تبدیل به خنده شد. شاید از اینکه کار خدا پسندانه ایی کرده بود خوشحال بود. زن با خود گفت:" یعنی قیافه ام اینقدر شکسته شده؟"
و تمام روز زن خراب شد!
پی نوشت: از تمام دوستان عزیزی که در این مدت نتوانستم جواب الطافشان را بدهم صمیمانه پوزش می خواهم. کامپیوترم همچنان ناز می کند و ما نیاز. خدا نصیب هیچ کس نکند. آمین.
" مرد! کجایی که ببینی! بچه های من با بچه های تو دست به یکی کرده اند و دارند بچه هامون رو حسابی کتک می زنند!"
سرم رو چرخوندم و به بیرون نگاه کردم...وای خودش بود...چرا ول نمی کنه؟! این بار سومه که امروز اومده پای پنجره! برگشتم به بچه های ردیف آخر نگاه کردم که زاویه دیدشون بهتر از من بود. داشتند ریز ریز می خندیدند و با چشم و ابرو اشاره می کردند که آره اومد دوباره! تحویل بگیر! یواش گفتم:" زهر مار! ضایع نکنین!"
به معلم نگاه کردم..داشت یه فرمول طولانی رو می نوشت...خوب تا یکی دو دقیقه بر نمیگرده طرف ما...برگشتم به سمت پنجره و سعی کردم با ایما و اشاره بهش بفهمونم الان وقتش نیست! وای ریختش رو ببین! نخیر ول کن معامله نبود. تیپ طلبکارانه ای داست. شایدم زیادی با اعتماد به نفس بود. سولماز گفت: "چرا این جوری تلو تلو می خوره و راه میره؟" شونه هامو بالا انداختم. همراه بچه ها فرمول ها رو بلند بلند تکرار می کردم اما خودمم نمی دونستم چی دارم می گم. فقط برای اینکه در گروه کر شرکت کرده باشم و خانم معلم بویی نبره که یهو...
آخ!
خانم معلم گچ رو پرت کرد طرفم و خورد توی سرم! از صدای داد من اونم پر زد و رفت! خانم معلم گفت: "آهای اونجا چه خبره؟ حواست کجاست؟" منم دست پاچه گفتم:" هیچی خانم یه کلاغ بود...اومده بود دم پنجره!"
و شلیک خنده ی بچه های کلاس...!
پسری به نزد خواهرش رفت و گفت:
"وای امروز بهترین روز زندگی منه! از دختری که دوستش دارم خواستگاری کردم و اونم جواب مثبت داد! اول می خواهم اونو به تو نشون بدم و بعد به مامان و بابا. برای امروز عصر قرار گذاشتیم تا شما با هم آشنا بشید. ولی برای اینکه هیجان انگیز تر بشه ازش خواستم دو تا دیگه از دوستانش رو هم با خودش بیاره. تو باید حدس بزنی دختری که دل منو برده کدوم یکیه...باشه؟"
عصر همان روز خواهر و برادر به مکان ملاقات رفتند و دختر هم با دو تا دوستانش آمد. پس و سلام و احوال پرسی و آشنایی اولیه، پسر در گوش خواهرش گفت:
" خوب؟ تونستی حدس بزنی کدوم یکیه؟"
" اون دختری که وسط نشسته!"
" وای خدا جون! از کجا فهمیدی؟"
" از همان نگاه اول حالمو به هم زد!"
آخرين نوشته ها
